English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


در ستایش زلزله

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نمی‌دانم این روزها، آیا از طریق تلویزیون اخبار مربوط به شاه‌کارتان را دنبال می‌فرمایید، یا اینترنت؟ منابع خبری شما هم آیا آن‌هایی‌اند که هول هول به بم رفته‌اند و آرام آرام و با بدبختی بازگشته‌اند، یا خودتان با پس‌لرزه‌ها سری به بم زده‌اید؟
 

حضرت زلزله، سلام!
نمی‌دانم این روزها، آیا از طریق تلویزیون اخبار مربوط به شاه‌کارتان را دنبال می‌فرمایید، یا اینترنت؟ منابع خبری شما هم آیا آن‌هایی‌اند که هول هول به بم رفته‌اند و آرام آرام و با بدبختی بازگشته‌اند، یا خودتان با پس‌لرزه‌ها سری به بم زده‌اید؟ ... به هر حال، حرف‌هایی در این گلوی بی صاحب مانده گیر کرده، که جز با مکاتبه‌ی مستقیم با خودتان، حق مطلب ادا نخواهد شد.

مهربانم!
در این یک هفته، مظلوم‌تر و صبورتر از جناب‌عالی ندیده‌ام. شاید این عبارت خود شما را هم به خنده بیاندازد، یا عصبی کند، اما می‌خواهم خدمات بزرگی را که دانسته و نادانسته، با همان ده تا دوازده ثانیه رقص زیباتان روی صحنه‌ی کویر به بشریت کرده‌اید، بشمرم.

در این چند روز، موقعیت لرزان شما، باعث شد چنان گام‌های محکمی در برخی امور برداشته شود، که تا پیش از این، عرصه‌ی سیاست و اجتماع و اقتصادِ این روزگار غریب به خویش ندیده بودند. شاید باور نکنید، اما از نخستین ساعات انتشار خبر تشریف فرمایی‌تان به بم، نمی‌دانم چطور شد که گوهر یک‌دانه‌ی وحدت - که مدت‌ها در پستوی چم و خم روزگار بی پیر، یا شاید همراه با افسانه‌ی مرحوم آرش کمان‌گیر مفقود شده بود - از آسمان خدا افتاد روی سر جماعت خشمگین. ناگاه سیمای مبارک، هر چه هنرمند متعهد و غیرمتعهد در چنته داشت، گرد آورد و یکی یکی به صف کرد، تا با ریختن اشکی و زیر سایه‌ی مقدس لوگوی روزشمار انتخابات، دایما بر حفظ وحدت و هم‌‌دلی و غیره تاکید کنند و آخرسر، هم با ذکر مصیبتی بر دشمنی پایدار بیگانگان بر همه‌ی مصایب پیشین با رعایت نوبت بگریند و اشکی هم از مجری بگیرند. اصناف بازار، سخت به تکاپو و پای‌مردی (!) افتادند تا هر چه در توان و در انبار دارند، بفرستند، شاید آن وجدان‌های دربسته، باز راضی بماند - باور نمی‌کنید؛ اما حاج آقای پارچه فروش شهر ما، که همیشه از تنگی انبار و روی دست ماندن آن همه کرباس و چلوار به تنگ می‌آمد، حالا چنان برق محبت و احساس رضایت وجدان توی چشم هایش سوسو می زند، که ابلیس را هم بنده نیست!

زلزله‌ی گل و گلابم!
شرکت‌های نوشابه سازی، با زیرنویس‌های دایمی‌شان در تلویزیون، به ملت آگاه و شریف خرفهم کردند که صدها هزار بطری آب معدنی را به قصد قربت به بم فرستاده‌اند. احزاب سیاسی، که دل به زلزله‌ی انتخابات خوش و نگران داشتند، با این تکان اعلام نشده، هوشیارتر شدند و حالا در و دیوار شهر ما، پر است از متن‌های تسلیت و نام‌هایی بزرگتر ازمتن. واگن‌های مترو، اتوبوس‌های شلوغ با بخشی از ملت شریف که از همه‌جاشان آویخته‌اند، حالا پیش و بیش از هر چیز، مکانی‌ست برای بحث و تبادل نظر در باب کار شما. پدربزرگی، مطمئن و با طیب خاطر، نطقی غرا در باره‌ی مقایسه‌ی دو حکومت قبلی و فعلی فرمود و در حسن ختام، اعلام کرد که نسل ما - یعنی من و هم‌سالانم و حکومت - کشور را بلاخیز کرده‌ایم؛ و عزیزی با سرفه‌ای بلند ادامه داد که بحمدالله عذاب الهی آن همه اشرار را نابود کرد. من نیز بارِی تعالی را سپاس گفتم، هم از آن رو که آن همه کودک را که قرار بود شر باشند، از میان برداشت ... که عرب می گوید: اضاعة الفرصة، غصة. *
اشک شوق را لطف شما بر چشمانم جاری کرد، وقتی کامیون بزرگ کمک‌های مردمی از شهر ما به سوی بم به راه افتاد و در میانه‌ی راه، برای سهولت در خدمت رسانی، بخشی از کالاها که لابد به کار آوارگان بمی نمی‌آمده، در وانتی بارگیری شد. هم این اشک شوق شدت گرفت، آن‌گاه که شنیدم به برکت حضور حضرت‌عالی، کاروان‌های قاچاق مواد مخدر آسوده‌تر از قبل، از کنار خرابه‌های مرحوم ارگ گذشتند؛ و قصه شیرین‌تر شد، وقتی چند وظیفه‌شناس، چند جسد را بنا بر وصیت، به تهران آوردند و مختصری مواد نیز هم‌راه اجساد ... افسوس که عیش را پلیس راه منغص کرد.

زمین‌لرزه‌ی عزیز!
آیا گمان می‌کردید که با چند ثانیه سماع شما، دو کشور با دشمنی دیرینه، ناگاه دست هم را سخت بفشارند و آه‌های جان‌سوز مشترک بفرستند؟ جورج عزیزم، که آدم‌ها را درست به اندازه‌ی پوکه‌های گلوله‌هایش سخت دوست می‌دارد، چندی پیش در تلویزیون ظاهر شد و حتی شخصا برای نجات مجروحان اعلام آمادگی کرد؛ هم از این سو، رییس‌جمهور محبوبم، بر خلاف همیشه دست رد به سینه‌ی نامحرم نزد، کمک‌ها را پذیرفت تا حرف و حدیث‌ها درباره‌ی ایران، تا اطلاع ثانوی زیر خروار خروار آوار و هزار هزار مردار مدفون بماند. پس سپاس خدای تعالی را، که نعمت چنین زلزله‌ای مبارک و به‌جا را ارزانی‌مان فرمود.

ایرج بسطامی، لابد حالا در کنار مرحوم صدایش روزگار خوشی را در برزخ معلی می‌گذراند؛ حالا نوارهای سابقا غریبش توی بازار، چه اقبال بلندی دارند و رسانه‌های ملی نیز، بذل توجهی وافر به آن مرحوم یافته‌اند. اصلا، شما به قباله‌های حتمی‌ای بیندیشید که برای کاخ‌های ضد زلزله در بهشت، پشت سر هم امضا می‌شوند و این راز سربه‌مهر را شما هنوز در دل نگاه داشته‌اید.

زمین‌لرزه‌ی محبوب من!
برایت خواهم نوشت. افسوس که این قلم شایق و دل موافق را یارای ایستادن در برابر ناآگاهان نیست. گسل‌هایت را از دور می‌بوسم. در سپیده‌ای استراتژیک‌تر از پنجم دی، سری هم به ما بزن!

قربانت
جلال - 12 دی 1382
پی‌نوشت:

__________________________________________

*نمی‌دانم این حدیث است یا مثل، اما معنایش چنین می‌شود که از دست دادن فرصت، ثمره‌اش اندوه است.

 

 تاریخ انتشار:   January 9, 2004 9:21 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir