نگاهی گذرا به فیلمهای چند ماهه اخیر سینمای ایران نشان میدهد سینماگران ما گرایشی تازه به سمت سینمای جنایی پیدا کردهاند . «این زن حرف نمیزند»، «غوغا»، «عطش»، «تب»، «جنایت» به اضافه چند فیلم جنایی دیگر که هر از چند گاهی بر پرده سینماها نقش میبندد نمونه هایی از جریانی هستند که میتواند ناخوداگاه بازتابی از شرایط اجتماعی امروز ایران نیز باشد. آنچه قابل تأمل است نگاه خاص فیلمسازان به جرم و جنایت است. در این گونه آثار میبینیم که قتل و جنایت کمتر بار شناعت و پلیدی دارد و جانی و مجرم شخصیتی ملموس و همواره دوست داشتنی دارد که بخاطر ظلمستیزی، عدالتخواهی و انتقامجویی دست به اعمالی غیرقانونی و ضداجتماعی میزند. اعمالی که به هر نحوی سعی در بر قراری عدالت دارد چیزی که حالا آرزویی شاید دستنیافتنی باشد. قاتلان سنگدل و بیرحم جایگاهی در این فیلمها ندارند و فیلمسازان تعمدا سعی کردهاند تصویری انسانی از قاتل نشان دهند. خشم، خشونت، جنون و طغیان موجود در آثار سینمایی متأثر از شرایط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و البته سیاسی حاکم بر جامعه است که حالا اینطور تلخ و گزنده نمود یافته است. به همین خاطر سینما همیشه توانسته زبان گویای زمانه خویش باشد. بررسی ابعاد مختلف این جریان بخصوص بعد اجتماعی آن مجال و وقت دیگری میخواهد اما شاید با بررسی فیلم «جنایت» که شاخصترین فیلم این روزهاست بتوان به چشم اندازی از این جریان رسید.
فیلم بدون کمترین مقدمه چینی با ارتکاب قتلی فجیع در آغاز مخاطب را مستقیم به دنیای فیلم پرتاب میکند. این افتتاحیه که همه اطلاعات مربوط به قاتل و جنایت را میدهد دیگر جایی برای حادثه پردازی و تعلیق بیشتر نمیگذارد. چرا که از ابتدا قرار بر این است تا تکیه فیلم بر شخصیتپردازی باشد. همه اتفاقات از چشم سیاوش ـ قاتل ـ دیده میشود، راوی اوست و دو سه شخصیت فرعی مثل جواد، مهری و رحیم بیشتر بازگو کننده شخصیت او هستند. اطلاعاتی که آنها از او میدهند گاه مستقیم و بدون ظرافت است مثل آن دیالوگ ابتدایی فیلم که جواد با سیاوش دارد و ما پی میبریم که سیاوش قبلا دانشجوی حقوق بوده، روزنامهنگار بوده و حالا یک سرگشته منزوی است که با یک رباخوار عقیقه باز کار میکند. آنچه بعد روشنفکری این شخصیت را دچار خدشه کرده است، طوری که نمیتوانیم او را به عنوان یک روشنفکر امروزی بپذیریم دیده نشدن اوست. فصل اول فیلم به رفتارهای جنون آمیز و توهمات کابوس وار او اختصاص پیدا کرده است که نسبتا طولانی است و بعد از خودکشی مهتاج یعنی نیمه دوم فیلم نیز شاهد شیدایی کودکانه و معصومانه او در برخورد با مهتاج هستیم و هیچ تمهیدی او را در هیئت یک روشنفکر نشان نمیدهد بجز حرف و حرف. و اصلا شهرام حقیقت دوست بدون یک عینک گرد و پالتویی بلند و کیفی در دست نمیتواند تیپ ملموسی داشته باشد چرا که او چهره ای به شدت کلیشه ای در نوعی نقش آفرینی یافته است. او در کنار دوستانش وصله نچسبی است و بیشتر به بیسر و پایی میماند تا شاعر و متفکر و غیره. اما شخصیت کودکانه او تأثیرگذار و درست از کار در آمده وقتی با دیدن خون شروع به عق زدن میکند یا در ابراز احساساتش از خود بیخود میشود یا متأثر از وضعیت مهتاج به او دل میبندد، دلنازکی و مهربانی او همه وجه درونی شخصیت او را نمایان میکند. در برابر او بازپرس ابراهیمی قرار دارد که قرینه او در سنی بالاتر با تجربه بیشتر است. شاید اگر سیاوش دوره جوانی و سرگشتگی خویش را پشت سر میگذاشت و به پختگی نگاه ابراهیمی میرسید دست به جنایت نمیزد. این عمل او نیز این گونه توجیح شده است. ابراهیمی اما کمترین شباهتی به بازپرس واقعی ندارد او که از ابتدا قاتل را میشناسد با او همدردی میکند و بین آن دو رابطه شاگرد و استادی دیده میشود تا جایی که بالاخره ابراهیمی وظیفهاش را انجام داده و سیاوش را در موقعیتی ساختگی ناچار به اعتراف میکند. ابراهیمی و سیاوش هر دو به دنبال عدالت هستند اما هر کدام به نحوی. یکی با حذف یک «انگل جامعه» و یکی از راه «قانون». هر دو باهوش و سرسختند و منتظر تا وقتش برسد. ابراهیمی به واقع گذشته خود را در سیاوش میبیند و با حسرت از بین رفتن سیاوش را «حیف» میداند چرا که خودش با طی کردن زمان عصیان و یأس «ایمان به چهار فصل» آورده و زندگی را باور کرده است. او چرا همیشه میوه همراه دارد؟ جمشید هاشم پور در نقش پلیس و بازپرس در سینما همیشه ظاهر شده اما این نقش که البته به یک روانشناس نزدیکتر است متفاوت از آب در آمده است و اصلا چهره جذاب مردانه هاشم پور برای ایفای نقشهایی اینچنین پیچیده و سنگین تناسب فوقالعادهای دارد.
مهتاج اما قربانی شرایط ناعادلانه اجتماعی است و در حالی که امیدی به زندگی ندارد در پی نابود کردن خودش است. و حتی سیاوش نیز در نقش یک ناجی بر زندگی او تاثیری ندارد. شخصیت پردازی او متفاوت و کمی غلو شده است که با بازی معمولی میترا حجار جای بحث ندارد. وقار و زیبایی خانم حجار باعث شده تا ما همان چهره همیشگی او را ببینیم که در هر قالبی یکی است، بدون تغییر و بدون فراز و نشیب، حتی در نقش یک خدمتکار ساده یا روسپی ناچار.
از آنجایی که بر خلاف دیگر آثار پر تعلیق سجادی با داستانی پر و پیمان روبرو نیستیم ریتم فیلم هم متناسب با داستان کمرنگ آن نسبتا کند است تا ما با درنگ بیشتر به دنیای شخصیتها و انگیزه های آنها نزدیک شده و به عمق آن دست یابیم اما عملا فیلم به خاطر زوائد بیدلیل از جمله شخصیتهای فرعی فراوان که حضور توجیه ناپذیری دارند از آن باز میماند. استفاده زیاد و نه چندان خلاقانه سجادی از نور های اغراق شده استلیزه، رنگهای تند قرمز و آبی، سایه ها و میزانسنهای نامتعادل اکسپرسیونیستی و حرکت دائمی دوربین که ویژگی اکثر آثار او نیز هست بیش از حد به چشم میآید ، ترفندهایی که متظاهرانه و کلیشهای به نظر میرسد. اما انگار بضاعت سینمای ایران بیش از این نیست وقتی که سجادی جایزه بهترین کارگردانی را از جشن خانه سینما میگیرد. به هر حال جسارت او در اقتباس از شاهکاری همچون «جنایت و مکافات» قابل تحسین است گو اینکه درون مایه رمان داستایوفسکی را در فیلم جنایت نمیبینیم.
با تمام این تفاسیر «جنایت» فیلمی قابل تأمل و بررسی است چرا که نگاهی خاص به خشونت، جنایت و عدالت دارد.