English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  تئاتر


بررسی نمایش خاطرات یک دزد

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیرحسین بهبهانی‌نیا

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
این نمایش که در مورد سیاهاست به دست یه سفید پوست نوشته شده و بایست فقط برای سفید پوستان اجرا شود!
 

حق
:: بررسی‌ی نمایش خاطرات یک دزد؛ یک رپرتوار::

نویسنده: ژان ژنه
کارگردان: کامبیز اسدی
بازی گران: بابک اکبری فراهانی/ آزاده چاووشی/ حسین ذوقی/ رامین سیار دشتی/ زهرا شایان فر/ الهام کردا

مجموعه ی تئاتر شهر
خانه ی خورشید

ژان ژنه در پنج روایت!

روایت اول: سیاها

این نمایش که در مورد سیاهاست به دست یه سفید پوست نوشته شده و بایست فقط برای سفید پوستان اجرا شود! هر چند در مورد سیاهاست! اگر حتی قرار بر این بود که سیاهان این نمایش را ببینند بایست یک تماشاگر سفید در میان آن ها باشد. آن تماشاگر سفید بایست لباس نمایش بپوشد و به وسیله ی کارگردان در بهترین شکل پذیرایی و راه نمایی شود! بایست در طول اجرا یک نور به روی این تماشاگر سفید روشن باشد! اگر هم حتی سفیدی راضی به این کار نشد می بایست هنگام ورود تماشاگران سیاه به آن ها صورتک یک سفید داده شود! اگر این هم عملی نبود؛ کارگردان باید از یک مجسمه ی سفید میان تماشاگران سیاه استفاده کند! این نمایش در مورد سیاهاست!

***

جسد یک سفید در میان سیاها! گروهی از سیاها که به خاطر رنگ پوست شان از جامعه دور شده اند؛ گروهی سفید کش را تشکیل داده اند! آن ها برای رستگاری باید سفیدان را به دام بکِشند و آن ها را بکُشند! جوانی از سیاها در یکی از ول گردی های خود دختر سفیدی را که در یک مشروب فروشی کار می کند، به دام می اندازد برای کشتن! به بدترین شکل و وحشت ناک ترین راه ممکن! اما عشق! بزرگ ترین گناه سیاها در هنگام کشتن بشر رنگ مخالف! جوان عاشق دختر سفید می شود! سیاها و سفیدا! این خیانت است! عشق خیانت است! جوان در اوج عشق و خیانت و نفرت شکم دختر سفید را می دَرَد!

حال در یک بازسازی جوان سیاه محکوم می شود!

***

روایت دوم: کلفت ها
یک کلفت چاپلوسی ی ارباب ش را می کند! می خواهد ارباب را بکشد! از ارباب خود متنفر است! عقده ی داشته های ارباب را دارد! تا حال همیشه زور بر سرش بوده است و اینک می خواهد منشا زور را از بین ببرد! لباسی بر گردن ارباب می پیچد و در کار خفه کردن او دست هایش را از هم دور می کند! ارباب فریاد می کشد: سولانژ! من کلر هستم! سولانژ باز داری اشتباه می کنی!

کلر و سولانژ دو خواهر که هر دو کلفت زنی اشرافی هستند؛ هر شب در غیاب زن مراسم کشته شدن او را بازی می کنند و هر شب خطر این می رود که به خاطر نفرت بیش از حد سولانژ از ارباب او به اشتباه خواهر خودش را که نقش ارباب را بازی می کند؛ بکشد!

در انتها کلر به دست سولانژ کشته می شود!
کلفت ها می میرند و ارباب هم چنان زنده است!

***

روایت سوم
زندان! یک زندانی ی با سواد؛ یکی بی سواد و دیگری شر و شیطان! هر یک به دلیلی زندانی شده اند و اینک هم بندند! عشق! آن که بی سواد است نامه هایی را که برای هم سرش می فرستد می دهد که با سواد برایش بنویسد! و نامه های هم سر بی سواد را با سواد می خواند! این میان؛ زندانی ی باسواد حرف های دل خودش را برای هم سر زندانی ی بی سواد می نویسد! عشق میان آن دو سر می گیرد!

***

روایت چهارم: چهار ساعت در شتیلا
گزارش سفر ژان ژنه به شتیلا؛ مرکز بحرانی ی فلسطین! نمایشی مستند گونه از حوادث و فجایع و کشتار انسان های بی گناه در فلسطین!

***

روایت پنجم: بهار خواب
یک گروه تئاتر دنبال یک شاه برای بازی ی جدیدشان می گردند! این شاه پیدا می شود و در مقبره ش که آن را بسیار مجلل ساخته اند مضحکه یی را بازی می کند!

***

اولین نکته یی که در نظر می آید آن است که نمایش اول و دوم این اجرا یعنی سیاها و کلفت ها قبلا به شکلی دیگر و بسیار شکیل تر توسط دیگران اجرا شده اند.

سیاها با ترجمه یی از عاطفه طاهایی به کارگردانی ی حامد محمد طاهری توسط گروه نمایش نرگس سیاه چند سال پیش در همین تالار خانه ی خورشید تئاتر شهر به صحنه رفت و با استقبال چشم گیری مواجه شد. سیاهای محمد طاهری اینک یکی از برترین اجراهای این چند سال اخیر تئاتر کشور است. هم چنین سال گذشته دکتر علی رفیعی نمایش کلفت های ژان ژنه را در تئاتر شهر به اجرا برد، که این اجرا هم از اجراهای موفق این چند ساله ی اخیر بود!

حال آن که بیننده ی تئاتر با پیش زمینه یی که از اجرای سیاها و کلفت ها در ذهن دارد به نوعی خود را آماده می کند که لااقل بازخوانی ی بهتر و زیباتری را از آن دو قبلی ببیند! اگر این گونه نباشد - که نبود - اجرای دوباره ی این دو نمایش توسط کامبیز اسدی کمی بی هوده و به دور از زیبایی بوده است!

شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از تماشاگران این نمایش که خاطره ی اجرای زیبای سیاها را در ذهن دارند در مقابل این نمایش کمی حالت تدافعی به خود می گیرند و با آن ارتباط برقرار نمی کنند.

***

شیوه ی اجرایی ی این نمایش همانند نمایش سیاهای گروه نرگس سیاه؛ مارا- ساد است. این شیوه اولین بار توسط پیتر وایس ابداع و اجرا شد. اصل اصلی ی این شیوه ی اجرایی بالاترین حد ارتباط تماشاگر با بازی گر است؛ به نوعی تحت فشار قرار دادن تماشاگر برای رساندن او به حس و حال بازی گر روی صحنه!

جای گاه تماشاگران در نمایش خاطرات یک دزد روی صحنه است. به این ترتیب که داخل صحنه ی اجرای نمایش هم تعدادی صندلی چیده شده که تماشاگران در نزدیک ترین محل به بازی گران قرار بگیرند.

هنگام ورود به سالن بازی گران در حالاتی غیر عادی؛ حرکات و صداهایی دیوانه وار اجرا می کنند؛ گویی تماشاگر وارد یک بیمارستان روانی شده است. درست همانند صحنه ی ابتدایی ی مرغ دریایی ی محمد رحمانیان که آن نمایش هم به شیوه ی مارا ساد اجرا شده است!

از ابتدا تا اتنهای نمایش نور صحنه به قدری کم است که چشم بیننده را آزار می دهد؛ که این البته پیرو شیوه ی مارا ساد طراحی شده است.

بازی گران همه گی لباس هایی یک شکل و سیاه رنگ پوشیده اند؛ و همه کلاه هایی متحدالشکل بر سر دارند.

در گوشه یی از صحنه یک میکروفن قرار دارد که در ابتدای هر روایت یکی از بازی گران پشت این میکروفن می رود و در نقش ژان ژنه توضیحاتی در مورد آن روایت می دهد.
در گوشه یی دیگر از صحنه هم نو نوازنده نشسته اند و موسیقی ی زنده در طول نمایش اجرا می شود.

دور تا دور صحنه ی بازی و در کنار صندلی های تماشاگران تعدادی پرده ی نیم دایره شکل وجود دارد که بازی گران در زمان های مختلف خود را در آن پرده ها پنهان می کنند. این پنهان شدن هم می تواند دلیلی برای تعویض نقش باشد و هم می تواند محلی باشد برای بازی گرانی که در روایت های مختلف بازی ندارند.

یکی از نکات زیبای این نمایش استفاده ی به جا و زیبای کامبیز اسدی از ویدئو پروجکشن است. دستگاه به شکلی در سقف سالن تعبیه شده است که تصاویر را بر کف سالن نمایش می دهد. همین نقطه ی نمایش باز هم پیرو شیوه ی مارا ساد تماشاگر را وادار می کند تا کمی از جای خود تکان بخورد تا بتواند صحنه های ویدئو را به وضوح ببیند.
در قسمت اول نمایش؛ دستگاه ویدئو متصل به یک دوربین مدار بسته است که در یکی از پرده ها نصب شده! بیننده بازی های دختر مرده و جسد و او را به وسیله ی این دوربین که بر کف سالن نقش شده است؛ می بیند.

جالب ترین نکته یی که در این نمایش جلب توجه می کند؛ انتهای آن است. در روایت بهار خواب که آخرین نمایش است؛ کارگردان گروه نمایشی که نمایشش اجرا شده است؛ ابتدا همه ی بازی گران را از سالن خارج می کند؛ سپس به طرف تماشاگران می آید و چنین می گوید: نمایش تموم شد؛ پاشید برید خونه تون؛ ببخشید که وقت گهربارتون رو گرفتیم! پاشید برید خونه و همون جور که تو این نمایش همه چیز غیر واقعی بود؛ شاید خونه ی شما و اطرافیان شما هم غیر واقعی باشن...پاشید برید! (با فریاد) شوخی ندارم که با شما؛ می گم پاشید برید! گم شید!

تماشاگران که خیال می کنند این هم جزو نمایش باشد ، همان جور بر صندلی های خود نشسته و تکان نمی خورند. آن گاه بازی گر زن که نقش کارگردان را بازی می کند به طرف تماشاگران حمله می کند و یکی یکی آن ها را از صندلی های خود به بیرون پرت می کنند!

چهره ی تماشاگرانی که به بیرون سالن پرت شده اند؛ بسیار دیدنی ست! چیزی میان بهت و خنده و ناباوری و ترس!

***

این بازی بود یا واقعیت!؟!

 

 تاریخ انتشار:   December 26, 2003 5:44 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir