English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


فانوس

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
مش حسین لقمه‌ی بزرگ نان تازه و پنیر را، به ضرب و زور چای داغ پایین داد؛ سوختن دهانش را سعی کرد نشان ندهد ـ ولی صورتش گل انداخت
 

سرخی و سیاهی غروب بود، که مش حسین آقا، با آن قد بلندی که همیشه ماشاء‌الله و ان‌شاء‌الله زنش زهرا خاتون را با آمدنش می‌شد تا چند خانه آن‌ور تر شنید، با سه فانوس نفتی نونوار از در چوبی پیچید توی دالان و مثل همیشه، از میان همان تاریکی داد زد:
ـ زهرا! هوی زهرا!

و تا زهرا خاتون بشنود و به خودش بجنبد و چادرش را به هوای این که شاید میهمانی هم با مش حسین باشد، به کمرش ببندد و از پله‌های بلند و کم‌عرض طبقه‌ی بالا بدود پایین، صدای غرغر مبهم مش حسین دوباره بلند شد. زهرا خاتون هم باز صدایش را محزون و شرمنده کرد و آرام گفت:
ـ آمدم! آمدم! سر که نیاورده‌ای آقا!
صدای پارس سگی بدصدا، توی هوا پیچید. مش حسین هم فحشی زیر لب داد و رسید لب حوض.

*

مش حسین لقمه‌ی بزرگ نان تازه و پنیر را، به ضرب و زور چای داغ پایین داد؛ سوختن دهانش را سعی کرد نشان ندهد ـ ولی صورتش گل انداخت. دوباره لقمه‌ای و این بار کوچک‌تر گرفت و انداخت توی دهانش ... بعد بریده بریده موقع جویدن گفت:
ـ بتول را صدا کن بیاید یکی از این فانوس‌ها را بردارد. سه تا خارجی نوش را آورده‌ام از تعاونی.

مش حسین ارباب زاده بود و مسؤول تعاونی ده؛ همین بود که دستش به دهانش می‌رسید و پیش‌افتاده‌ی اهل ده بود.
آخر شب، بتول، خواهر کوچک‌تر مش حسین که گویی نیمه‌ی دیگر او بود از بابت قد بلند و عصبانیت‌های فوری‌اش، به خاطر فانوس نوی خارجی قند توی دلش آب می‌کرد و دلش نیامد روشنش کند. چراغ قدیمی را با آن همه دود و وزوز خفه کرد و توی تاریکی نشست و برق مهتاب را روی بدنه‌ی فانوس نگاه کرد. دوباره قند توی دلش آب شد. بتول، همسایه‌ی دیوار به دیوار مش حسین بود.
پشت درخت‌های لـُخت بادام، بالای ده، باز چند سگ به هم پریدند و خواب همه را آشفته کردند.

*

ـ آهای بتول! مش بتول!
ـ ...
ـ های! های مش بتول!
ـ ها؟ چه خبر شده؟!
ـ مهمان داریم خواهر ... مش حسین گفت فانوس‌تان را بده حیاط این یک شب تاریک نباشد. آخر شب برش می‌گردانم.

*

بتول، نگران و عصبی، از دالان نیمه‌ تاریک پیچید توی حیاط. چادرش را هول هول به کمرش بسته بود و یک فانوس شـُل و وِل هم دستش ... به حوض نرسیده، فانوس را با ضرب ـ اما محتاط ـ انداخت لبه‌ی حوض و شروع کرد به غرغر کردن. زهرا خاتون غرغرش را که شنید، چانه‌ی کش آمده‌ی خمیر را رها کرد و آمد از تنورخانه بیرون. دودها که کنار رفت، بتول را دید که دارد غر می‌زند و با چشم‌هایش چیزی را جست و ‌جو می‌کند.
ـ هان! چی شده سر صبحی؟!
بتول تا زهرا خاتون را دید، صورتش را عصبانی کرد و ترکید:
ـ آدم خوب است امانت‌دار باشد، وقتی امانت می‌برد زهرا ... فامیلی جای خودش، حساب و کتاب جای خودش ... این که نمی‌شو ... .
زهرا خاتون حرفش را وسط «می‌ش» برید:
ـ خوب حالا چه شده مگر، خواهر؟!
ـ هیچی! فقط فانوس من بدبخت ناقص شده. آخر این‌طور که نمی‌شود، شما که هرشب ماشاءالله هزار ماشاء‌الله مهمان دارید، فانوس من را بگیرید، تور و لوله و کاسه‌اش را با آن کهنه‌های خودتان عوض بدل کنید و جنازه‌ش را بیاورید پس! من دلم نیامده هنوز روشنش کنم ... انصاف است این، زهرا؟! خودت بگو! انصاف است؟

ـ خوب ... چه می‌دانم. لابد آن شب تور این یکی‌ها خراب بوده، مش حسین از آن باز کرده ... می‌گویم از تعاونی برات بیاورد ... خوب شد؟ اصلا صبر کن ... .
زهرا خاتون رفت توی آشپزخانه، با دو فانوس‌های خودشان برگشت و آن‌ها را گذاشت جلوی چشم بتول:
ـ بیا! بنشین سر حوصله فانوس‌ات را سوا کن!
بتول فانوس‌ها را که دید، چشمش برقی زد و از غرغر افتاد. همان لب حوض نشست، هر سه فانوس را جلو کشید و نشست به باز کردن و سوا کردن و بستن. یک ساعت بعد، خندان و بشکن‌زنان، فانوس نوی خودش را برداشت و رفت.

*

بار پنجمی که بتول با غرغر آمد و نشست به سوا کردن تکه‌های فانوس خودش، مش حسین هم بود. بتول را که با حوصله‌ی تمام سرش به فانوس‌ها گرم بود، زیر چشمی می‌پایید و گه‌گاه متلکی از هم سر عصبانیت می‌انداخت. زهرا خاتون هم که دید شاید الان بین خواهر و برادر شکرآب بشود، مش حسین را به بهانه‌ی چای کشاند توی آشپزخانه، تا از جبهه‌ی جنگ احتمالی دورش کند.
صدای سگ کدخدا که از پایین ده آمد، مش حسین تمام عصبانیت‌های آن روزش را با چند فحش آب‌دار به آبا و اجداد کدخدا خالی کرد و گرفت خوابید.

*

دو روز بعد که بتول دوباره با فانوس آمد و گفت توی مهمانی دیشب، فانوسش را ناقص کرده‌اند، مش حسین هنوز نرفته بود تعاونی. بتول اول با ترس نگاهی به برادر انداخت، آب دهانش را قورت داد و رو کرد به زهرا خاتون:
ـ فانوس‌هات را بیاور زهرا!
حسین آقا عصبانی شد؛ اما به روی خودش نیاورد و با صدای لرزان گفت: بنشین و این بار سر حوصله سواشان کن، که کار دارم. زود! تعاونی را بسته ول کرده‌ام ... زود!
ـ حالا توفیر زیادی هم ندارد، برادر ... چه عجله‌ای ... .
ـ همین که گفتم ! زود بنشین و مال خودت را سوا کن!
بتول خانم، که بفهمی نفهمی هم ترسیده بود و هم، تعجب کرده بود، بدش نمی‌آمد لوله‌ی توری فانوس را با مال فانوس آن‌ها عوض کند؛ پس نشست و تند و تیز، فانوسش را نونوار کرد.
ـ تمام شد؟ دیگر چیزی از تو، توی این بی‌صاحب مانده‌ها نمانده؟
ـ نه برادر ... نه!
ـ خیلی خوب.

هر دوی زن‌ها، چیزی را که جلوی چشم‌شان می‌دیدند، باور نمی‌کردند. حسین آقا، آرام و سر حوصله ـ اما عصبانی در دل ـ از روی سنگ بزرگی که کنار حوض رویش نشسته بود، بلند شد. خاک شلوارش را تکاند. «یا علی»‌ای گفت، خم شد و سنگ را با هزار زور و زحمت برداشت و بالای سر برد. دو قدم جلوتر رفت و ... .

نفت سیاه، از زیر دو فانوس نو و کهنه، از زیر سنگ بزرگ می‌جوشید و توی حیاط شیب‌دار سرازیر می‌شد. بتول، حتی فرصت و جرات نکرد که بگوید: «لااقل می‌دادی‌شان به خودم، بی‌انصاف!». فقط فانوس نوی خودش را برداشت، نگاهی با حسرت به مش حسین و نفت سرازیر شده کرد و سربه‌زیر پیچید توی دالان.

سگ‌های توی کوچه، سر یک تکه استخوان هیاهو به پا کردند.

 

 تاریخ انتشار:   December 26, 2003 6:03 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir