امروز واقعا نویسنده (شاعر) کیست؟
به نقل از دکتر ناتل خانلری: آیا هرکس که قلم دست گرفت و نوشت نویسنده است؟ پس هر سیاهه خرج خانه یا دفتر حساب مغازه ای نوشته ای است ادبی و زبان و بیان مخصوص به خود رادارد، پس باید الفبا را شناخت و مختصر خطی داشت که خواندنی باشد. اما اصولا نویسنده این نیست. نویسنده کسی است که نگرش و زاویه دیدی جدید به قسمی دارد که ازین نگاه میتوان لذت برد.
اما باز هم خاصتر به هر که نوشت و زاویه ای جدید ارائه داد نمیتوان نویسنده ای موفق گفت. بلکه کسی که در نوشته اش صورت خوش به آن بخشد را میتوان نویسنده گفت. پس "نویسندگی هنر خوب وزیبا نوشتن است".
با نگاه بر این نقل میتوانیم پروسه نوشتن را به دو قسم عمده تقسیم کنیم:
1) چه گفتن 2) چگونه گفتن.
زبان، موسیقی، تخیل و فرم، ساختار و تصویر و احساس از بارز ترین نکات لازمه یک شعر است اما برخی معتقدند: امروزه روز موسیقی در زندگی مردم وجود ندارد، معنا ندارد!!! تخیل هم که همیشه همراه انسان هست.
فرم؟ هر شاخه ای که بر زمین میافتد فرمی دارد و خود کلمه باید فرم را تشکیل دهد.
ساختارهم برمیگردد به تاویلهای گوناگون از هر سطر و باید پس از زاده شدن متن به ائ پرداخت. تصئیر هم به دوش زبان میافتد.
این از چگونه گفتن.
ازطرفی کلمه خود معنا دارد و نیازی به معنا بخشیدن ما به او نیست.
این هم از چه گفتن.
اما غافل از آنکه 1) شاید وظیفه شاعر و نویسنده اضافه کردن به این معناها یا تغیر آنها باشد و 2) زبیانبازی به بیراههای بیشتر نمیرود.
مگر در ادبیات ایران نداشتهایم عباراتی مثل: " لب از ابم به لب آمده" ویا امثالش را ؟ در سبک هندی مگر نداشته یا نداریم؟ یا دیگر ازین بازیها؟
از دیگر مشکلات که شاید مسائل گفته شده دلایلی بر بوجود آمدنش باشد آنست که امروزه با خیل نشر دفتر های شاعران جوان روبرو هستیم. دربسیاری ازین دفاتر لحجهى شاعر هنوز معلوم نیست. گذشتهى ما قابوسنامه و کلیله و دمنه را تقریبا در یک دوره داشته با خواندن هر یک به لحجه و زبان نویسندگان آنها پی برد.
و این چند موضوع شاید بیانگر آنست که ما هنوز از خودمان چیزی نداریم.
امروز شاعر کتابی را میخواند. موقع نوشتن سعی میکند متن را به جایی بکشد که از آن مطالب استفاده کند و یا براین باور است که هرچه من چیزی بگویم که دیگران نفهمند پس باسواد ترم.
شاید اگر این دریافت ها که از متن میشود در درون ناخود آگاه نویسنده رسوب کند نو گیاهی هتر حتی پدید آید.
عده ای دیگر ازین دوستان مدعای شعر مردمی نیز دارند. ولی مرز مشخصی میان خود وتودهى مردم قائلاند. زیان به اعتراض میگشایند که آیا مقصود آنست که شاعر باید آنچنان سطح خود را تنزل دهد و شعر خود را بیمقدار کند تاهم سطح تودهى عادی مردم قرار گیرد؟
اما من فکر میکنم باید هدف ازین حرف آنباشد که شاعر باید از چنان قدرتی در اندیشه و زبان برخوردار باشد که بتواند در سطحی والا بیندیشد و بعد اندیشههای متعالی خود را هرچه بیشتر به زبان مردم نزدیک کند درست مثل سخنان حضرت علی(ع) وبدین ترتیب رابطه وسیع بین خود و توده مردم از یک سو وبین گروه های مختلف مردم باهم، از سوی دیگر برقرارکند. وازاین طریق به تعالی فرهنگ شعری مردم مدد رساند ونه آنچه آنها فرض میکنند.
باید گفت که اصولا شاعر و نویسنده در هر مورد تنها قادر است قسمتی از مجموعه اندیشه و ادراک و احساس خود را به خوانندگانش منتقل کند گویا این عبارت از مارسل پروست باشد که خطاب به نویسندگان جوان میگوید: " برای آنکه من اندوهگین شوم، تو باید گریه کرده باشی" و در همین مضمون شاملو میگوید باید قافیه را از بین مردم انتخاب کرد .
بدیهی است در آنچه گفته شد آنگروه از شاعران مورد نظر بودند که اصل اساسی پیام آوری شعر را پدیرفته اند. والا در مورد کسانیکه شعر را با زبان شعر یگانه فرض میکنند و به صراحت اعلام میکنند که درشعر، هدف کلمات است و در شعر همه چیز را فدای فرم و کلمات میکنند مساُله را باید به شکل دیگری عنوان کرد.
یکی از صاحب نظران شعر امروز گفته است: " چه آسان میتوان خوانندگان را با کلمات دهن پر کن مجذوب و ماخوذ کرد...".
با این اوضاع من فکر میکنم از این به بعد قبل از قلم به دست گرفتن و نوشتن حداقل یک دقیقه سکوت لازم است.