English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  عاشقانه


تو تعبیر تمام رویاهای جهانی!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سیامک بهرام‌پرور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
همه جا تاریک بود ... صداهای شهر بی‌رمق، از دورهای دور به گوش می‌رسید .... انگار پرت شده بودم یک گوشه از کهکشان ... دور از زمین و دغدغه‌هایش!
 

می دانی گلم؟! ...
... دیشب یک خواب دیدم.

... همه جا تاریک بود ... صداهای شهر بی‌رمق، از دورهای دور به گوش می‌رسید .... انگار پرت شده بودم یک گوشه از کهکشان ... دور از زمین و دغدغه‌هایش! ... فقط بعضی وقتها نور چراغهای یک ماشین عبوری، مثل یک شهاب، شب را می‌شکست و بعدش تمام! ...
در میانه این همه تاریکی و سکوت یک‌دفعه دو خورشید در پهنه افقی نزدیک درخشیدند!

... یا للعجب! ...دو خورشید درست جلوی من، صاف داشتند می‌تابیدند توی چشمانم و من داشتم عین آدمکی برفی، قطره قطره، آب می‌شدم!

انگار دنیا گر گرفته بود ...دنیا که نه! ...همان جایی که بودم: همان جای فارغ از همه دنیا!
هنوز محو آن دو خورشید بودم که دیدم دستانم دارند گرم می‌شوند! ... از جنس حرارت آفتاب نه! ... یک جور حرارت سیال اطمینان بخش دیگر! ...نگاه کردم دیدم، ده رودسار شیر دارند جاری می‌شوند و می‌خروشند بر این کویرهای ترک ترک!

... خدایا! ده رودسار شیر دیگر از کجا آمدند در این گوشه کهکشان راه شیری؟!

سر پیش بردم ... لب زدم بر رود شیر ... دیدم طعم عسل می‌دهد! ...عسل تازه بهاره سبلان! ... لبریز از عطر هزار شکوفه بیقرار!...

نوشیدم... نوشیدم و نوشیدم! ... به اندازه هزار سال تشنگی، دلم فریاد العطش داشت و لبم حریصانه می‌نوشید و می‌مکید از هر ده رودسار مهربان! ...

...آنقدر گرم نوشیدن بودم که آب ... نه! شیر ... از سر گذشت! و لا‌به‌لای موهایم پر شد از عطر شکوفه‌های بهاری سبلان! ...

داشتم مست مست زیر لب آواز اوریپیدیس را می‌خواندم: نخست بوسه است که عشق می آفریند! ...، که ناگاه هزار هزار سینه‌سرخ، از روی یک شاخه دور از دست، همه جا را غرق آواز کردند! ... زیباترین آوازی که تا به حال انسانی را، لااقل از آنگونه که منم!، توان شنیدنش بوده است ... آبشار غزل بود انگار، که از شاخه‌های سیب جاری می‌شد، سرخ سرخ !

...همه جا سرخ شد!... رنگ شرم ...رنگ سیب ... رنگ غزل ... رنگ سینه‌ی سرخ ِسینه‌سرخ! ... و دهانم پر شد از شاتوت!!

... بعدش را یادم نیست! ...نمی‌دانم! ... نمی‌دانم چی شد که از خواب پریدم! ... نمی‌دانم بوق لعنتی کدام ماشین لعنتی عبوری خوابم را برید! ...نمی‌دانم آن بهشت را کجای خوابهای دور کدامین کهکشان فراموش‌شده جا گذاشتم!! ...

...چی؟!... خواب ندیدم!؟ ... واقعیت بود؟! ... نه لیلا! ...نه!! ... مجنون‌ترین مرد این دنیای دیوانه، هنوز آنقدر عقل توی سرش هست که بهشت را از زمین تشخیص دهد! ...

بهشت را پدربزرگ عزیز بهشت!! ...یادت نیست؟! ... این جایی که من می‌گویم با آن همه رودسار شیر و عسل، با آن آفتابهای دوگانه، با آن سینه‌سرخها و شاتوت‌ها و انارها و سیب‌ها ... فقط می‌تواند خود بهشت باشد! ... نه گلکم! ... هبوط برای همیشه آدم را از بهشت راند! ... باور کن!!

چی؟! ... معراج؟! ... من؟! ... این دیگر از آن حرفهاست!! ... معراج به بهشت در شبی از شبهای پاییزی!!... آدم با سیب هبوط کرد و تو می‌گویی، من با سیب صعود!! ...

نه! ...نگو ... خوابها همیشه سرشار از حسرتهایی دور دستند! ... دنیای واقعی اما، حسرتهایش به شوکرانی می‌ماند که قطره قطره خودش را لا‌به‌لای شیرین‌ترین عسلها پنهان می‌کند!! ... نگو خواب ندیدم! ... نگذار باور کنم!... آن وقت هبوط دوباره دردی عظیمتر است ...آن وقت این همه شوکران، جگرم را تکه تکه می‌کند! ... عین جگر زلیخا! ... یوسف من! تعبیر نمی‌کنی خوابم را ؟! ...

تا بعد

 

 تاریخ انتشار:   December 12, 2003 5:33 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir