هیچ چیز اینقدر لذت بخش و دل انگیز نیست که در یک روز سرد و خاکستری پاییزی در حالی که خستگی و روز مرگی آزارت میدهد در یک سینمای گرم فیلمی عاشقانه ببینی و بعد در حالی که سخت متاثر و سرگشته شده ای با اطمینان به خودت و همه دوستانت بگویی: «من یک فیلم خوب دیدم، یک فیلم عاشقانه!». زندگی با وجود فیلمهای دیدنی و به یاد ماندنی بسیار قابل تحملتر است. این برای من که دنبال بهانهای برای بودن خود نیز هستم شاید با اغراق حکم مرگ و زندگی را داشته باشد. بگذریم.
«شبهای روشن» به معنی دقیق کلمه یک عاشقانه است، خیلی ساده یک نفر عاشق نفر دیگری میشود و داستان حول یک رابطه عشقی متعارف بسط پیدا میکند. فیلم یک رمانس با وقار و متین است و در ساختار خود جسورانه. فرزاد موتمن به خوبی نشان داد که با ظرفیتهای موجود نیز میتوان فیلمی رمانتیک با مولفههای مرسوم یک ژانر ساخت. این موضوع وقتی اهمیت پیدا میکند که بدانیم در سینمای ایران عاشقانهی صرف ساخته نمیشود و فیلمهایی از این دست همیشه دچار اختلاط با دیگر گونههای سینمایی میشود. بدون اغراق میتوان شبهای روشن را در رده فیلمهایی همچون «تاریخ آدل - ه» فرانسوا تروفو یا «گرفتار (در محاصره)» دیوید لینچ که از نمونهایترین آثار عشقی است قرار داد.
به اختصار «رمانس» حاوی مضامینی است چون: عشق و ماجراجویی، نوعی کناره گیری از جامعه که هم در مورد خواننده و هم در مورد قهرمان رمانس صادق است، خلق فراون لحظات احساسی، شخصیتهای ساده اما تمثیلی، اغراق در روابط و تناسبات، رویدادهای باور نکردنی در روزمرگی و رعایت اصول اخلاقی که شخصیتهای داستان ملزم به اجرای آن هستند. با در نظر گرفتن این ویژگیها میتوانیم این گونهی ادبی را دوست داشته باشیم یا از آن بیزار باشیم.
شبهای روشن فیلمی امروزی و معاصر است. فیلم فضایی شهری و سرد و خشن دارد که با وجود یک ماجرای عشقی پر حرارت کمی تلطیف میشود. عشق هم از نوع شرقی آن است محتوم، بی سرانجام و بسیار متفاوت. تضاد بین عناصر داستانی فیلم به آن عمق و محتوا داده است. این فیلم روشنفکرانه است با شخصیتهایی خاص و غریبه. نمیتوان بدون آشنایی با دغدغههای آنها (ادبیات، شعر، قصه، کتاب، تنهایی، ...) با آن ارتباط بر قرار کرد. داستان فیلم پر کشش است و گره های آن مهیج و پر تعلیقند. پیوند ادبیات با صراحتی که در فیلم وجود دارد غافلگیر کننده است. در کدام فیلم دیدهاید اینطور اشعار سعدی و حافظ و فرخی و ... بر زبان شخصیتها جاری باشد؟ داستان، شخصیتها، دیالوگها، روابط، فضا همه از دل ادبیات برخاسته است.
آغاز و پایان فیلم برایم واقعا دوست داشتنی است. فید سیاه. در همهمه و سر و صدای کلاس کسی دارد با سرعت شعری غنایی را می خواند. فید این. ما استادی عصبی و عبوس را میبینیم که کلاس از دستش خارج شده و هیچ کس به او گوش نمیدهد او خواندن شعر را تمام کرده و زنگ به صدا در می آید. در پایان فیلم در حالی که استاد و معشوقهاش روبروی هم نشستهاند و در آستانهی جدایی قرار دارند استاد با بغضی در گلو و متفاوت با دفعه پیش همان غزل را میخواند و تصویر فید اوت میشود. همین دو سکانس شخصیت استاد را برملا میکند. او دگرگون شده است. یک عشق پاک و شرقی یک اتفاق ساده همه چیز را به هم زده است.
خب نقد فیلم بماند برای شماره بعد. باید از آن دور شوم تا بتوانم دیدگاهی منطقی از آن ارائه دهم. از آنجایی که منتقد حرفهای نیستم همچنان میتوانم از دیدن فیلم لذت ببرم و هرگز هم احساسم را نسبت به آنچه دیدهام پنهان نکنم.