English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


حاجی گم شده

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
همیشه همین عادت سیاه‌تان را داشته‌اید ... پارسال هم خوب یادم هست پشت سر زری ـ دختر اقدس‌ خانم این‌ها ـ چه مزخرفاتی که درنیاوردید
 

« نـُـچ! شماها عادت‌تان است به پر و پای مردم بپیچید و حرف برای دیگران دربیاورید. همیشه همین عادت سیاه‌تان را داشته‌اید ... پارسال هم خوب یادم هست پشت سر زری ـ دختر اقدس‌ خانم این‌ها ـ چه مزخرفاتی که درنیاوردید. اصلا به ما چه مربوط؟! ما خیلی که زرنگ باشیم، دنیا و آخرت خودمان را جمع می‌کنیم. فردا که من و تو را با زری و حاجی و بقیه توی یک قبر نمی‌گذارند.

حالا همین حاجی خودمان ... من باور نمی‌کنم. پارسال توی نماز جماعت بود یک شب، طبق معمول حاجی رفت صف اول ... سجاده‌ی رنگارنگش هم همراهش بود ... یادم هست بین دو نماز از آقا اجازه گرفت، شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی وضعیت حسن آقا که بدهکار مانده بود به کلی کاسب و نزول‌خور ... حاجی خدایی‌ش مردانگی‌ کرد اسم نیاورد. فقط سربسته گفت یکی مثل خودتان گرفتار شده؛ گفت بهتر است یک صندوق قرض‌الحسنه بزنیم برای محله ... همیشه این را گفته‌ام؛ توی چشم‌هاش یک برقی بود که آدم را می‌گرفت. آدم فکر می‌کرد زبانم لال این برق ِ محبت را خود خدا توی چشم‌های این بشر انداخته، یا چه می‌دانم فرشته آمده، دارد به زبان ِآدمی‌زاد حرف می‌زند. هر کجا هست، خدا حفظش کند ... یادم هست همان وقت‌ هم توی مسجد، یکی ـ دو نفر زیر لب می‌گفتند که ببین یارو چه فکری دارد ... می‌گفتند حاجی می‌خواهد اسم در کند.
صندوق که با سلام و صلوات راه افتاد، تا مردم اصرار نکردند، خدا شاهد است حاجی قبول نمی‌کرد که رییس بشود. خودم رفتم جلو، شانه‌هاش را ماچ کردم ـ به همبن گنبد ِنصفه و نیمه مانده قسم ـ زل زدم توی چشم‌هاش و گفتم حاجی جان! این کار خیر فقط دست خودت را می‌بوسد. بیا و قبول کن این قبای ریاست صندوق را ... حاجی دیگر حرف نزد؛ اشک جمع شد توی چشم‌هاش. گفت به خداوندی خدا، چون اصرار و تکلیف هست ... گفتم یا علی حاجی! بغض نگذاشت دستش‌ را ببوسم.

خلاصه، آقا مردم دیگر ریختند. همین‌ها که الان حرف مفت می‌زنند، نفرین می‌کنند، هجوم آوردند به صندوق قرض‌الحسنه ... یکی سکه‌هاش را می‌فروخت ... یکی فرش زیر پایش را فروخت، آورد داد. حتی یادم هست یکی سهامش را از بورس درآورد، پولش را ریخت به حساب. این‌قدر این صندوق برکت داشت برای همه.

تمام بدبختی از همان روزی شروع شد که حاجی اعلان کرد برای ثبت‌نام وام مسکن. ای خدا لعنت کند شیطان حرام‌زاده و هر کسی را که پول مردم را خورد! خدا لعنت کند کسی را که پول این کلیه‌ی من‏ ِ سیاه‌روز را خورد ... رفتم نصف بدنم را سبک کردم به خاطر وام خانه.

الان هم باور نمی‌کنم. درست است که حاجی غیب شده، به قول شما آب شده رفته زیر زمین ... ولی من می‌گویم از حجب و حیایش است ... رو ندارد به چشم‌های مردم نگاه کند؛ حکما یکی دیگر، یک پدرسوخته‌ی دیگری که نمی‌دانید خورده و در رفته ... الهی مال مردم به آن سنگینی از گلوش پایین نرود.

نه! تو دروغ می‌گویی ... تهمت می‌زنی به حاجی بنده‌ی خدا ... بترس از خدا! بترس!
ای خدا لعنت کند ... ».

 

 تاریخ انتشار:   December 12, 2003 5:31 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir