شعر (1)
رگبار تند باد بهارى
بر خواب دشت ها و صحارى
سر تا به پاى
بخشش و ایثار
یک لحظه
ازتمامت خود
سرشار
در خویشتن ، ز خویش ، شکفته
خود را
درون خویش ،
نهفته
جارى ست بر زبان جگن ها
هم بر زبان خاک و گون ها
سرشار و
پر طراوت و
کوتاه
زین گونه ،
شعر ،
می رسد از راه
شعر (2)
پس در کجاست شعر ،
اگر نیست
آنجا که زندگى ست .
پس در کجاست شعر ،
اگر نیست
مشتى کلام زنده که جان دارد
و آدمی
در زندگى نیاز بدان دارد .
بیهوده پرسشی ست که پرسیم
از هر کسى نشان او را ،
زیرا
بسیارها نشانى بى جا :
از کوچه کلام مخیل
تا چارراه ابهام ،
میدان سبک و بافت
خواهند گفت و باز (در یغا)
هرگز کسى نشانى او را
دل ازدحام واژه ،
نخواهد یافت .
و شعر چیست ، چیست ، اگر نیست
آن لحظه غبارزدایى ،
آیینه رواق یقین را؛
دیدن ،
در لحظه شکفتن یک گل ،
آزادى تمام زمین را ؟
٭ دکتر محمد رضا شفیعى کدکنى مجموعه هزاره دوم آهوى کوهى
شعر ، نیاز اولیه انسان
.../ و آدمی /در زندگى نیاز بدان دارد / این سطر از شعر را تکرار کردیم که داعیه آغازین یادداشت را به تاکید یادآورى کنیم که ؛ شعر نیاز اولیه انسان است . و نیز بگوییم که این سخن از زمره اغراق و مبالغه هاىشاعرانه و خیال پردازیهای تکیه زده بر عواطف نیست بلکه کلامی است کاملا" منطقى و مبتنى بر مقدمات و دلایل علمى و عقلانى ، حتى می خواهیم بر این بیفزاییم که انسان بدون شعر ، انسانیت خویش را از دست خواهد داد .
اگر سخن گفتن را به عنوان اساسی ترین توانمندى انسان تلقى کنیم با این توضیح که حافظه و اندیشه و خلاقیت و تجربه و تصحیح خطاها و ئبت نتایج آزمون ها و آموخته ها و انتقال دانسته ها و یافته ها و استدلال ها
و طرح ریزى ها و اکتشافات و کندو کاوها همگى به هر حال متکى بر قدرت سحرانگیز سخنورى هستند. شاید به این تعریف قدیمی که "انسان حیوان ناطق است "از چشم اندازى فراخ تر بتوان نگاه کرد . سخنورى و زبان در برابر تکرار و عادت ، بسیار آسیب پذیر می نماید . از آنجا که زبان و اهل زبان از تکرار گریزى ندارند یعنى زبان به هر حال به دلیل استفاده وسیع و همگانى و روزمره در معرض تکرار است ، براى این عامل آسیب زننده بر زبان هیچ چاره اى نمی توان یافت .
همین دشوادى درباره عامل "عادت" نیز وجود دارد یعنى عادت -که حاصل تکرار است - ملازم زبان و کاربرد آن است و از آن نیز چاره اى نیست .
سخن گفتن نه فقط به مثابه ابزار ارتباط با دیگران بلکه به عنوان تکیه گاه تفکر و اندیشه، مهم ترین توانایىانسان محسوب است از آنرو که بروز سایر توانمندى هاى او به کارکرد بسامان این توانمندى زیر بنایى بستگى تام دارد . اگر نطق و سخنورى، فقط ابزار ارتباطى انسان و دیگران باشد و در واقع چنانکه پندار عام است به نوعى مساعد کننده حیات اجتماعى ،این مرتبه از برقرارى ارتباط در سایر موجودات ، حتى گیاهان نیز مشاهده و اثبات شده است . حتى اگر ویژگى هاى زبان انسان ، نظیر "زایایى "و "فرازمان بودن" را نینز در نظر بگیریم در نهایت به چیزى فراتر از ارتباط معمولى و کاربردى دست نخواهیم یافت . آنچه زبان انسان را از
دایره بسته ابزارمندى و ظرف بودن رهایى می بخشد ، گسترش دایمی کارکردهاى آن است . رابطه ساده و یک سویه( نشانه ◄ مفهوم ) یا ( دال ◄ مدلول ) وقتى با دخالت خلاقانه انسان آفریشگر به رابطه انداموار ( ارگانیک ) ارتقاء می یابد که تخیل و عالى ترین صورت آن یعنى " شعر " به یارى زبان می شتابد و گر نه زبان در لابلاى گرد و غبار تکرار و عادت به سرعت پویایى خود را از دست داده بدل به ابزادى مکانیکى و دست یافتنى می شود و به چنان نزولى دچار مى گردد که ساده ترین ماشین هاى داده پرداز نیز از عهده رمز گشایى نشانه هاى آن بر مى آیند و در نتیجه قادر به تقلید از سخن گویى انسان مى شوند .
اما خطر ابتذال و تکرارى شدن و ناکارآمدى خلاقانه زبان انسان ، تنها در ماشینى شدن نیست که عوارض خود را ظاهر می کند ، بلکه اصلى ترین عارضه این آسیب آنگاه نمایان می شود که تکرار و عادت از زبان به تفکر
سرایت می کند و بشر از اکتشاف و کنکاش و پرسش و تکاپو در عرصه تفکر باز می ماند . نا کارآمدى زبان وابزارى شدن سخن بدون تردید مهم ترین مقدمه نابودى خلاقیت در ساحت اندیشه انسانى است و به این دلیل است که شعر و سحرانگیزى آن در جان بخشی دوباره به واژه ها و ترکیبات و گزاره هاى زبانى نقشى بسیار فراتر از ارضاء نیازهاى عاطفى و احساسى انسان را بر عهده می گیرد . شعر ، در این تعبیر ، در واقع نگاهبان مرزهاى خردورزى و اندیشمندى انسان است .چرا که با نو کردن همیشگى و ارتقاء کارآمدى زبان ،پیوسته آفاق جدیدى را در چشم انداز اندیشه انسانى قرار می دهد . افزون بر این ، خیال و انکشاف حاصل ازآن که در عالى ترین صورتش در شعر متجلى می گردد ، زمینه ساز پدیداری اندیشه هاى نو و در نتیجه حیاتى معنا دارتر و گسترش یافته تر براى انسان مى شود . انسان که اسیر خط طولى زمان است و از سیر شتابنده آن گریزى ندارد به یمن شعر و بى کرانگى آن است که هستى خویش را بر هستى عالم تحمیل می کند و سیطره ای فراتر از محدوده زمان و جغرافیا می یابد.
« شعر برای من پنجره ای است که هر وقت به طرفش می روم خود به خود باز می شود. من آنجا می نشینم،نگاه می کنم،آواز می خوانم،داد می زنم،گریه می کنم،با عکس درخت قاطی می شوم و می دانم که آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می شنود که ممکن است 200 سال بعد باشد یا 300 سال قبل وجود داشته – فرق نمی کند – وسیله ایست برای برقراری ارتباط با هستی،با وجود،به معنای وسیعش.خوبی اش این است که آدم وقتی شعر می گوید می تواند بگوید:من هم هستم،یا من هم بودم.در غیر این صورت چطور می شود گفت که:من هم هستم یا من هم بودم؟ »
فروغ فرخزاد