سال قبل سیرک ملی برای شبهای تابستان یک تور بزرگ کشوری تدارک دیده بود و برای جلوه و زیبایی بیشتر به تعدادی نور دایره ای شکل با رنگهای مختلف و شاد نیاز داشت. با اولین آگهی که بطور وسیع در جنگل های شمال کشور پخش شد حدود ۳۰۰ نور دایره ای شکل به بخش امور استخدامی سیرک هجوم آوردند.
آنها بیکار و بیعار از کله ی سحر تا غروب آفتاب زیر درختان تنومند گردو، قان، سرو و سیب وحشی می خزیدند و از آدمها چیزهای زیادی نشنیده بودند.
- آدمها مثل ما تخت نیستند! بزرگند و حجیم! خود را مقید به آفتاب نمی بینند.
- شبها بیدارند و تفریح می کنند!
- خوبی شون اینه که با اون هیکلهای گنده شون نمی تونن ما رو لگد کنن!
- حضرت فیلسوف! این از خوبی ِ ماهاست نه اونا!
***
رئیس بخش استخدامی که مرد چاقالو و تنبلی بود چنین استقبالی را پیش بینی نمی کرد و هول شده بود. با آنکه اتاق آفتابگیری نداشت اما حالا پر از نور شده بود. دستش را بالای چشمهایش گذاشت تا ببیند اوضاع از چه قرار است. بلند شد و نورهای ریزه میزه را که یک دلقک لاغر و دست و پا چلفتی هم در آن جا نمی شد بسرعت و بدون حتی درست کردن پرونده رد کرد. (پاورقی: نورهای ریزه میزه مختص ِ درختان پر شاخ و برگ بود که به زور و از لابلای شاخ و برگهای پرپشتشان اشعه های باریکی از آفتاب را به سطح جنگل می رساندند.)
سپس چاقالو با خیال راحتتر اما همچنان گیج و حیران تکیه داد به صندلی گردان ...
با خودش می گفت: ما که گفته بودیم نورهای رنگی می خوایم! حالا رنگ شاد بخوره تو سرشون! اینا که همه یا بی رنگن یا سبز!
کمی خودش را به جلو و عقب، چپ و راست تاب داد ...
با خودش چند بار تکرار کرد: چه خاکی تو سرم بریزم؟! خیلی زیادن! چکار کنم من؟!
دل به دریا زد و با اینکه می دانست رئیس از سوال و توضیح اضافه بشدت بدش می آید اما بلند بلند گفت: مرگ یکبار، شیون یکبار! بهتر از اینه که بعد از اینهمه گزینش ِ اعصاب خورد کن آقا بیاد جای تشکر سرم داد بزنه!
نورها پچ پچی راه انداختند اما مرد چاقالو داد زد: ساکت باشید! با رئیس که نمی شه شوخی کرد!
***
دستور یک کلام بود، رک و صریح و روشن: 15 عدد نور سبز پر رنگ و کم رنگ بدرد بخور استخدام کن، نورهای سفید رو هم طبق بخش نامه ای که بهت دادم انتخابشون کن.
هرچی بیشتر بهتر! ما از فیلتر برای رنگی کردنشون استفاده می کنیم! ... چاقالو می خواست برای رئیس چاپلوسی کند، اما رئیس بعد از اینکه اینها را گفت سریع و بدون هیچ حرف دیگری گوشی را گذاشت.
***
نورهای سفید و سبز زیادی طبق بخش نامه رد شدند:
آنها که کم رنگ بودند، آنها که طبق آزمایشات در خود اشعه های مادون بنفش، قرمز و دیگر اشعه های مضر برای انسانها داشتند، آنها که شیطان بودند و در صف هم نمی شد یک جا بندشان کرد، آنها که از بس پر نور بودند که چشم تماشاچی را آزار می دادند و ...
خلاصه طولی نکشید که سیل بازگشت نورهای جنگلی مردود به بیشه و جنگل به راه افتاد.
از میان معدود نورهای خوشبختی (به زعم خودشان البته!) که در برنامه های منظم و تمرین شده ی سیرک نقش خود را تمرین می کردند یک نور سبز کوچولو و خجالتی بود که چون سبزهای واجد شرایط به اندازه ای که می خواستند نبود قبول شده بود. اما از همان اول کار بخاطر خجالتی بودن دل نمی داد به تمرین ها. گیرم این بهترین دلقک سیرک - که در اصل پیرمرد بود اما لباس و گریم او را شبیه به پسربچه های 10 -12 ساله می کرد! - در تمرین دادن و بازی گرفتن از نورها استاد بود اما کم کاری نور سبز کوچولو بحدی بود که از همان هفته ی اول تمرین ها بهعنوان (نور ذخیره ی کوچک) نام برده می شد.
... (منتظر باشید! در قسمتهای بعد ماجراهای بامزه ی این نور ذخیره ی کوچک را برایتان تعریف می کنم.)
یا حق