یادم می آید آنوقت ها که هنوز مدرسه نمی رفتم شبها قبل از خواب برایم قصه هایی می گفتند. یکی از دیگری خیال انگیزتر و شیرین تر. قصه ای بود به اسم قصه ی شنگول و منگول و حبه ی انگور که از چند جهت اساسی بقول امروزی ها برایم چالش برانگیز بود! نوعی درگیری ذهنی که بعلت کمرویی و کم حرفی شدیدم ، چه در جمع همسن و سالانم و چه بزرگترها ، هیچوقت بیانش نمی کردم.
قصه را که شنیده اید؟! ( آنها که نشنیده اند باید از خودشان خجالت بکشند! ) گرگی در این قصه هست که بسیار شرور و بد تصویر شده و از بخت بد گیر زرنگی های حبه ی انگور ، بچه بره ی لوس و ننر خانم بز زنگوله پا ، می افتد. ( نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم آدم برود داخل شکم گرگ خبیث بهتر است تا بچه ننر و قند عسل مامان بابایش باشد! ) در انتهای این قصه گرگ بخت برگشته که از همه جا بی خبر کنار رودخانه ی زیبایی خوابیده تا با لذت غذایش ( شنگول و منگول ) را هضم کند مورد عمل جراحی ناجوانمردانه ای قرار می گیرد! بز زنگوله پا شکم آقا گرگه را می دراند و شنگول و منگول را صحیح و سالم بیرون می آورد. ( غذا را باید خوب جوید و سپس قورت داد! ) آنها همگی شکم گرگ بیچاره را پر از قلوه سنگ می کنند و بز زنگوله پا درز را با نخ و سوزن می بندد. گرگ پس از چند ساعتی بیدار می شود و حس می کند تشنه اش شده. برای همین خم می شود داخل رودخانه که آبی بنوشد. سنگینی سنگ های شکم آقا گرگه کار دستش می دهد ، به رودخانه می افتد و آب خروشان او را با خود می برد.
اینجا که می رسید قصه تمام می شد و همه ی بچه ها شادی می کردند بی آنکه یک کدامشان بپرسند که خب ، سر آن گرگ بیچاره چه آمد؟!
من هرچه در نقاشی های آخر کتاب قصه دقت می کردم نمی توانستم این را بفهمم و بدون آنکه حس کنجکاوی ام را ارضا کنم سرخورده و متعجب از اینکه برای هیچکس سرنوشت آقا گرگه ی تنها مهم نیست می خوابیدم. اما تا قبل از اینکه خوابم ببرد همه اش فکر می کردم : خب ، آقا گرگه درسته که بدجنسی کرد اما بالاخره او هم آدم است ، به غذا احتیاج دارد و گناه است که همینجور هر بار با شکم پر از قلوه سنگ توی رودخانه دست و پا بزند و بقول بعضی ها هم غرق بشود. طفلکی آقا گرگه ی تنها!
یا حق