English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  سینما


ليلی زن بود يا مرد!؟ - يادداشتی بر فيلم نغمه

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهدی اسماعیل‌نژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نوشتن نقد درباره‌ی فیلمی که ارزش هنری ندارد، حاوی هیچ دیدگاه ژرفی نیست و حتی در رسیدن به اهداف خود - گیشه - نیز درمانده است دشوار و شاید بیهوده باشد
 

نوشتن نقد درباره‌ی فیلمی که ارزش هنری ندارد، حاوی هیچ دیدگاه ژرفی نیست و حتی در رسیدن به اهداف خود - گیشه - نیز درمانده است دشوار و شاید بیهوده باشد. اما به سبب برخی تعریفها و تمجیدها که شنیده‌ام! خود را ملزم کردم به دیدن فیلم«نغمه» و حالا دارم سیاهه‌ای بر آن می‌نویسم که نمی‌دانم می‌شود گفت نقد و تحلیل یا نه؟

تیتراژ عارف‌مسلکانه‌ی فیلم - آتش در نیستان - همراه با موسیقی حزین و نوای‌نی ما را آماده می‌کند برای دیدن فیلمی غمبار و ملودرام که در بستری از روابط عشقی و عارفانه، که خود یادآور فیلمهای عرفانی دهه‌ی شصت است که در حافظه‌ی تاریخی سینمای ایران ثبت شده است، ولی خوشبختانه فیلم در آن ورطه نمی‌لغزد و راه پرت خود را طی می‌کند.
محمود یک جانباز شیمیایی است که روزهای آخر زندگیش را می‌گذراند. او اقدام به طلاق دادن همسرش، نغمه می‌کند اما منصرف می‌شود. در این بین دانشجویی که درباره‌ی عشقهای اساطیری تحقیق می‌کند که اتفاقا دانشجوی نغمه است به‌طور اتفاقی با محمود آشنا شده و در ادامه نیز اتفاقی وارد خلوت آن‌دو می‌شود. فیلم با مرگ (شهادت) محمود پایان می‌یابد.

فیلم روایت‌گر هیچ داستانی نیست. شخصیتها همه پا درهوا سرگردانند. همه چیز از قبل معلوم و قابل پیش‌بینی است. درامی وجود ندارد. شخصیتها در مسیر خود (اگر مسیری باشد) با هیچ گره دراماتیکی مواجه نیستند که بخواهند از خود حرکت و تلاشی برای گره گشایی نشان دهند یا در این مسیر دگرگون و متحول شوند. اینها دیگر الفبای درام است!

همه فلج و منفعل و بلاتکلیفند. با این وضع فیلم حرکتی رو به جلو ندارد بلکه ساکن و ثابت است. حال برای پر کردن این نود دقیقه چاره‌ای نمانده بجز خلق لحظاتی بیهوده که ارتباطی با هم پیدا نمی‌کنند و چفت و بستی ندارند. لحظاتی که با وجود شخصیتهای جعلی خلق شده و پرداخت ساده‌انگارانه بکلی از دست رفته است. «نغمه» را به‌راحتی می‌توان فیلمی مبتذل دانست که تمامی قواعد یک فیلمفارسی را در خود رعایت کرده است! مولفه‌هایی مثل عشق، تصادف، شانس، شخصیتهای تک بعدی همه از ارکان فیلم فارسی هستند که انگار هیچ وقت از سینمای ما حذف نمی‌شوند. روی آوردن به مضمون عشق که از فرط دستمالی شدن مدتهاست کلیشه شده بدون نگاهی خلاقانه نتیجه‌ای جز سطحی نگری ندارد. آقای طالبی قصد داشته عشق حقیقی و نه عشق دختر-پسری را بلکه یک عشق اساطیری را نشان دهد، عشقی که در آن پایبندی و از خود گذشتگی باشد به همین منظور در فیلم آدمها در برابر هم و بر سر یک موضوع - عشق - قرار گرفته‌اند. دنیای خیالی (!) نغمه و محمود در کنار دنیای آدمهای شکست خورده همچون شیوا و پدر و مادرش و همه‌ی آنها که به‌نوعی از عشق حرف می‌زنند با نشانه‌های کلیشه‌ای ترسیم و دسته‌بندی شده است. کارگردان قصد داشته با پررنگ کردن عشق نغمه و محمود آن‌را به عنوان عشقی اساطیری و آرمانی به مخاطب بقبولاند ولی ما تنها شاهد فداکاریهای احمقانه و پیش‌پا افتاده‌ی نغمه و محمود در موقعیتهایی رقت‌انگیز و پوچ هستیم. فیلم از ترسیم یک عشق ساده هم عاجز است چه برسد به عشق اساطیری. با دوربین به‌دست گرفتن و پرسیدن این سوال مضحک «عشق چیه؟» کارگردان به کدام عمق می‌خواهد برسد؟ «عشق یعنی منیژه! دخترخاله‌ام... اون بیشتر عاشق منه!»، «عشق یعنی تلفن، دربند، درکه، عاشقتم!»، «عشق از نوع لیلی و مجنون دروغه، عشق همون شهوته.» و ...

اصلا پرداختن به روابط عاشقانه‌ی زناشویی در سینمای کنونی ایران بیشتر به شوخی می‌ماند. گذشته از جنبه‌ی اروتیک‌گونه‌ی فیلمهای عاشقانه، چگونه می‌توان بدون گذشتن از مرزهای موجود عشقی ساده را حتی ترسیم کرد؟ آیا آنچه بر پرده‌ی سینما نقش بسته سنخیتی با واقعیت دارد؟ نه! چون آنچه هست به زعم آقای طالبی عشق نیست! عشق همین زمین‌خوردنها و لای در آسانسور ماندن و مویه کردن است. روابط لیلی و مجنونی فیلم که برای متاثر کردن مخاطب ردیف شده‌اند معجونی است از کلوزاپهای خوشگل از نغمه و اسلو موشنهایی از غش و ضعهای محمود به‌اضافه‌ی موسیقی پر هیاهوی فیلم که این ملغمه هم از فرط تکرار به ابتذال کشیده شده است. استفاده از شیوه‌ی اسلوموشن همراه افکت و موسیقی - آنطور که دیده شد - از دمدستی‌ترین و ساده‌ترین ترفندهای سینمایی است که استفاده از آن در این حجم حیرت‌انگیز است. موسیقی مجید انتظامی که گاهی به جیغ و داد بی شباهت نیست قصد دارد خلا موجود در کنشها را جبران کند اما موقعیتها کاملا از دست رفته است و هیچ کمکی نمی تواند بکند.

محمود که شحصیت دوست‌داستنی و مورد ستایش آقای طالبی است با شخصیت پردازی مستقیم و سطحی و با تاکدیها و اغراقهای ساده‌ لوحانه به شکل غلو شده‌ای شجاع، فداکار و عاشق و .. خوب! نشان داده می‌شود. یک جانباز شجاعت و فداکاری خود را آیا با همان سرفه‌های خشک و درد آلود به‌رخ نمی کشد؟ آیا نیازی به این برداشتهای ابلهانه هست: دادن پول گزاف به گدای گوشه خیابان، تعقیب دزد با وجود بیماری سخت، پس گرفتن کیف و بعد دادن چک پول به دزد که «هر وقت داشتی پس بده!»، رد بسته‌ی دلار برای پاداش و دیگر بذل و بخششهای بزرگوارنه‌ی او... که چی این همه صفات جعلی و دروغین را به «آدم» نسبت دادن؟ هنوز شخصیت ماندگار «سعید» در ازکرخه‌تا‌راین فراموش نشده است تا با مقایسه‌ی او و محمود بفهمیم که این شخصیت چقدر پوشالی و غیر وقعی است. آقای طالبی نمی‌داند این قهرمان‌پروری‌ها بسیار کهنه و کلیشه شده‌است. دیدگاه ایشان به مقوله‌ی سینما با کمی ارفاق به زمان گریفیث باز می‌گردد!

این نشانه‌گذاری‌های مضحک و رو دارد سواد یک کارگران را به‌رخ می‌کشد. بنز پلاک سیاسی بر سر راه محمود همینطور فروشنده‌ی عکسهای دی‌کاپریو در پس‌زمینه و اینسرت پاهای برهنه‌ی محمود در سنگفرش خیابان، تکنو رقصدین، صد صلوات نذر کردن و... درک اینها آیا احتیاج به فکر کردن هم دارد!؟

اما شخصیت نغمه چه غرابتی با حرفه‌اش، استادی دانشگاه دارد؟ آنچه از او می‌بینیم تنها نگاههای پر حرارت و لبخنهای صمیمانه است یا گریه‌ها و فغانهایی که از او ضعیفه‌ای ساخته در مقام یک معشوقه. عجیب نیست که او از بیماری همسرش اطلاعی ندارد!؟ یا نمی‌داند که همسرش در آستانه مرگ قرار گرفته است!؟ هیچ شخصیتی صرف اینکه بگوییم او استاد دانشگاه یا گرافیست یا داشجوست دارای آن حرف و مشخصه نمی‌شود. هر برچسبی که به فرد داده می‌شود باید ویژگیهایی به او بدهد که او را متمایز از سایرین بکند. همه‌ی اینها حایز جزییاتی هستند که در نظر گرفتن آنها باعث باور پذیری شخصیتها می‌شود اما آنچه در «نغمه» دیده نمی‌شود همین است.

شیوا دانشجوی دوره‌ی فوق‌لیسانس است و البته در رشته‌ی ادبیات. دارد روی پروژه‌اش که درباره‌ی عشقهای اساطیری است کار می‌کند و از طرفی می‌بینیم که در ابتدای فیلم یک شکست عشقی داشته است و به‌زودی (یک هفته ی دیگر) برای همیشه از ایران می‌رود. فیلم به هر وسیله‌ای سعی دارد او را نماینده‌ی یک نسل قرار دهد. مثل این دیالوگ: «این نسل چقدر خجالتی‌اند» تعمیم دادن این شخصیت شیرین عقل و سبک‌سر با اداها و رفتارهای کودکانه به نسل امروز البته توهین آمیز است اما مهم نیست.

کارگردان سعی کرده است این دو نسل را با فاصله‌ای نجومی مقابل هم قرار دهد تا همه بدانند نسلی که جنگید از این نسل بی هویتِ الکی‌خوش چقدر خوب‌تر است خیلی‌خوب‌تر خیلی‌خیلی‌خوب‌! این چه تحقیق و مطالعه‌ای است!؟ اگر قرار است تا چند روز دیگر ترک دیار کند، ادامه‌ی این تحقیق بچه‌گانه برای چیست!؟ مصاحبه از آدمهای کوچه و بازار مربوط به کدام بخش از تحقیقی است که کتابی از آن تالیف می‌شود!؟ پافشاری او برای پی بردن به مشکل محمود چیست؟ آیا اینکه شیوا را یک «پیله» بدانیم استدلال کاملیست برای کنجکاوی‌های بی‌دلیل او؟ وقتی وصله‌ای مثل فوق‌لیسانس ادبیات به شیوا چسبیده می‌شود باید تاثیر بارز آن بر او دیده شود. صرف اینکه «لیلی و مجنون» را به‌دست بگیرد و شعرهای آنرا غرغره کند چه نمودی از یک دانشجوی ادبیات را در او می‌بینیم؟ گفتار او، رفتارش و ارتباطش با سایرین آشکارا غرابتی با یک تحصیلکرده‌ی روشنفکر ندارد و همه‌ی اینها بازمی‌گردد به نگاه سطحی کارگردان از آدمها و روابط جامعه‌ی کنونی ما. همه چیز به‌شدت سردستی و تنها برای رفع تکلیف است.

تصادف یکی از ویژگیهای دیگر فیلمفارسی است که رویدادها نه به شکل منطقی و علی و معلولی بلکه بصورت اتفاقی روی می‌دهند. آغاز یک فیلم را می‌توان از یک اتفاق شروع کرد و آنرا در بستری از روابط و رویدادهای قابل قبول بسط و گسترش داد اما اینکه سراسر فیلم را انباشته از حوادث عجیب و غریب کنیم، خب قبول کردن آن دشوار است. محمود و شیوا چطور با هم آشنا می‌شوند؟ و بعد چطور دوباره در دادگاه همدیگر را می‌بینند؟ چطور می‌شود که شیوا پی‌ می‌برد که استاد او همسر محمود است و چطور راهی خانه آنها می‌شود. اینها به نوعی همه‌ی روایت فیلم نیز هست. اما یک‌ سری حوادث جزیی و پیش‌پا افتاده هم هست که طالبی آنرا پیش زمینه‌ای برای شخصیت پردازی قرا داده است و البته کاملا جعلی و دروغین است. چطور می‌شود باور کرد بیمارستانی بخش اورژانس نداشته باشد. چرا باید آسانسور در طبقه‌ی هفتم گیر کند!؟ چرا خاله‌ی محمود ناگهان در حال احتضار است!؟ چرا ناگهان در جاده سیل آمده است!؟ و اگر جاده بسته است چطور شیوا و نغمه از آن عبور می‌کنند!؟ اگر محمود در حال مرگ است و جابجا از حال می‌رود چرا بستری نمی‌شود و اگر حال خوشی ندارد پس چرا ناگهان می‌میرد!؟ فیلم انباشته از صحنه‌های ساده‌انگارانه است. جایی که نغمه درباره بیماری همسرش از پزشک معالجش سوال می‌کند ما با پزشکی بی‌نهایت احمق روبروییم که اول یک فنجان قهوه به دست نغمه می‌دهد سپس همینطور که می‌نوشد مراحل مهلک یک بیماری شیمیایی را توضیح می‌دهد و بعد نغمه از حال می‌رود! عنصر تصادف از اتفاقات بی‌ربطی در فیلم حاصل می‌شود که سعی دارد به هر طریقی داستان را پیش ببرد اما در کل فیلم هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد که قهرمانان داستان به تکاپو بیفتند. در این نکته «نغمه» از فیلمفارسی هم عقب افتاده است!

دیالوگهای مستقیم‌گوی فیلم هم گاهی بسیار آزاردهنده می‌شود: «می‌خوام یه هفته‌دیگه از این مملکت برم، کالیفرنیا، مرگ بر آمریکا، چطوره؟»، «بس کنید خانم، سردار جنگ، مجروح جنگ، جنگ چند ساله تموم شده، بذارین مردم نفس بکشند.»، «کتاب ما تیراژ نداره خانم.»، «اونها که درد مارو ساختند یادشون رفته دواش رو بسازند.»

فیلم نغمه با خلق شخصیتهای تخت و مطلق که خوبها همه قهرمان و بی‌عیب و نقصند و آدمهای تک بعدی‌اند از فرط خوبی به کاریکاتور شبیه‌اند. رفتارهای اغراق‌شده شخصیتها آنقدر با منطق ناهمخوان و از واقعیت به‌درو است که گاه تماشاگران را به ریشخند می‌گیرد.

 

 تاریخ انتشار:   November 28, 2003 4:59 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir