English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  زندگی


يک روز در تاکسی

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: یاشا.ص

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
ساعت ۱۲ یکی از همین روزها، من سوار ماشین مسافرکشی هستم. در ساختمان اصلی بیمه آسیا کاری دارم و ماشین به سمت میدان ولی عصر در حرکت است
 

ساعت ۱۲ یکی از همین روزها، من سوار ماشین مسافرکشی هستم. در ساختمان اصلی بیمه آسیا کاری دارم و ماشین به سمت میدان ولی عصر در حرکت است. راننده تقریبا همسن و سال خودم است. در طول راه مسافری به پستش نمی خورد تا به میدان می رسیم. از او می پرسم که تا سر خیابان ویلا هم مسیرش می‌خورد یا نه که جوابش مثبت است. آن دست میدان دخترکی در میان مسافران ایستاده است، در حال جر و بحث با پسری است که چند متر آن طرف تر از اوست! کم کم به آنها نزدیک می‌شویم.

دختر: ... بدبخت!
پسر: خفه شو ...!
دخترک در ماشینی که ما در آن هستیم را باز می‌کند و خود را به داخل پرتاب می‌کند! صدای مکالمه شان بلند تر می‌شود!
دختر: ...!
پسر: مادر...! ...!
دختر در را می‌بندد و با خنده رو به پسر جوان راننده می‌کند و می‌گوید: «تا هفت تیر منو می رسونی عزیز !!!»
پسر سری به علامت تائید تکان می‌دهد!
دختر شروع می‌کند از آن پسر به اصطلاح مزاحم گفتن: « کر کرده من ... هر ... می‌شم!!!»
من و پسر راننده همدیگر را نگاه می‌کنیم و ...
تقریبا به سر خیابان حافظ رسیده ایم، چند مسافر ایستاده اند که مسیرشان با راننده یکیست: هفت تیر!
و راننده ترمز می‌کند! دخترک می‌پرسد: «تو مسافر کشی!؟»
و راننده جواب مثبت می‌دهد!
دختر دستگیره را می‌کشد و می‌گوید: «پس من پیاده می‌شم!»
دوباره من و راننده همدیگر را نگاه می‌کنیم! مسافران سوار می‌شوند و پشت چراغ می‌مانیم. دخترک را از دور می‌بینم که آن دست چهار راه سرش تا کمر داخل یک پژوی 206 مشکی کرده است!
چراغ سبز می‌شود و از کنارشان رد می‌شویم، راننده 206 یک مرد میانسال است! یاد این جمله دخترک می‌افتم: «فکر کرده من ... هر ... می‌شم!!»
به سر خیابان ویلا می‌رسیم و من پیاده می‌شوم ...
ذهنم هنوز درگیر آن دخترک است!

 

 تاریخ انتشار:   November 14, 2003 3:22 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir