ساعت ۱۲ یکی از همین روزها، من سوار ماشین مسافرکشی هستم. در ساختمان اصلی بیمه آسیا کاری دارم و ماشین به سمت میدان ولی عصر در حرکت است. راننده تقریبا همسن و سال خودم است. در طول راه مسافری به پستش نمی خورد تا به میدان می رسیم. از او می پرسم که تا سر خیابان ویلا هم مسیرش میخورد یا نه که جوابش مثبت است. آن دست میدان دخترکی در میان مسافران ایستاده است، در حال جر و بحث با پسری است که چند متر آن طرف تر از اوست! کم کم به آنها نزدیک میشویم.
دختر: ... بدبخت!
پسر: خفه شو ...!
دخترک در ماشینی که ما در آن هستیم را باز میکند و خود را به داخل پرتاب میکند! صدای مکالمه شان بلند تر میشود!
دختر: ...!
پسر: مادر...! ...!
دختر در را میبندد و با خنده رو به پسر جوان راننده میکند و میگوید: «تا هفت تیر منو می رسونی عزیز !!!»
پسر سری به علامت تائید تکان میدهد!
دختر شروع میکند از آن پسر به اصطلاح مزاحم گفتن: « کر کرده من ... هر ... میشم!!!»
من و پسر راننده همدیگر را نگاه میکنیم و ...
تقریبا به سر خیابان حافظ رسیده ایم، چند مسافر ایستاده اند که مسیرشان با راننده یکیست: هفت تیر!
و راننده ترمز میکند! دخترک میپرسد: «تو مسافر کشی!؟»
و راننده جواب مثبت میدهد!
دختر دستگیره را میکشد و میگوید: «پس من پیاده میشم!»
دوباره من و راننده همدیگر را نگاه میکنیم! مسافران سوار میشوند و پشت چراغ میمانیم. دخترک را از دور میبینم که آن دست چهار راه سرش تا کمر داخل یک پژوی 206 مشکی کرده است!
چراغ سبز میشود و از کنارشان رد میشویم، راننده 206 یک مرد میانسال است! یاد این جمله دخترک میافتم: «فکر کرده من ... هر ... میشم!!»
به سر خیابان ویلا میرسیم و من پیاده میشوم ...
ذهنم هنوز درگیر آن دخترک است!