لا اقل از دی ماه سال هزار و سیصد و سی و چهار، که مهدی اخوان ثالث شاهکار بسیار زمزمه شده اش، «زمستان» را سرود تا امروز، انگار جامعهی ایران در یک چرخهی زمانی، مرتبا تکرار شده است. «سرهای در گریبان»، «دستهای پنهان» و «دلهای خسته و غمگین» نه فقط قصهی آدمهای بغض کردهی روزهای بعد از کودتای مرداد سی و دو، که گویی توصیف ابدی مردمانی است که سالهاست «ترسای پیر پیرهن چرکین» را «مسیحای جوانمرد» پنداشته اند و «یادگار سیلی سرد زمستان» را «سرخی بعد از سحرگه».
نخبگان ما، به مثابه یک دماسنج واقعی، از سالها پیش این یخ بستگی تاریخی را در آثارشان منعکس کرده اند. اگر روزگاری شعرهای اخوان و شاملو و نیما، دماسنج های جامعه ی ما بودند، امروز حال و هوای همچنان سرما زده ی آن مثلا با سینمای اجتماعی جعفر پناهی و پرویز شهبازی یا رمانهای محمود دولت آبادی و عباس معروفی و حسین سناپور دماسنجی می شود.
مردمان ما اما سالهاست که واقع گرایی سیاه حاکم بر دماسنج هایشان را نادیده می گیرند. مخدر این نشئگی خود ساخته، رمانتیسمی است که در فضای درون گرای آن، تخیلات مجازی جایگزین واقعیتها می شوند.
رمانتیسمی که یک روز به هستهی اصیل و اصلی دین اضافه می شود تا روایتی انتزاعی و صرفا «لطیف» را جایگزین چهرهی حقیقت طلب و مصلح آن کند و دیگر روز، به بهانهی فرم و قالب و ساختار، ادبیات منتقد و پیشرو دیروز ما را تا آستانه ی بی خاصیتی کامل پیش می برد.
فاجعه وقتی تشدید می شود که رمانتیسم، با رونوشت برداری از آثار غیر رمانتیک و حقیقت گرا، خود را تکثیر می کند. بهانه بودن «آیدا»ی شاملو، «هلیا»ی نادر ابراهیمی و «گالیا»ی هوشنگ ابتهاج، برای بازتاب حقیقت ها را نادیده می گیرد و از آنها جز نقش مقابل یک رابطه ی عاشقانه ی «قابل ستایش، اما درونی و غیر اجتماعی»، چیزی باقی نمی گذارد.
رمانتیسم با تولید انبوه، اینگونه سطحی نگری های ذاتی اش را کمرنگ کرده و با چنان کمیت بالایی خود را به مخاطب عرضه می کند که نادیده گرفتن آن غیر ممکن می شود. در این مسیر از سینما، تلویزیون، نشریات و اینترنت، به عنوان رسانه هایی پر مخاطب کمک می گیرد و روز به روز گسترده تر می شود.
به این ترتیب، با پاک کردن لحظه ای صورت مساله و پناه بردن به تخیل و درونگرایی، تصور می کند که راهی برای فرار از «زمستان» پیدا کرده است. غافل از اینکه نه «ترسای پیر پیرهن چرکین»، «مسیحای جوانمرد» است و نه «یادگار سیلی سرد زمستان»، نشانی از «سرخی بعد از سحرگه».
معتقدم که عبور از رمانتیسم، شرط لازم و حتی کافی برای عبور از «زمستان» است. برای عبور از زمستان، پیش از هر چیز باید آن را شناخت و فضای رمانتیک و درون گرا، با ساختن تصویرهای تخیلی، در جهتی معکوس و به نفع زمستان، تنها به طولانی شدن عمر آن کمک می کند.
این بحث را در شماره های بعدی ادامه می دهم.