برای هاشم آقاجری، که یکسال از صدور حکمش گذشته
شنبه
باز توی بند سر و صدا به راه افتاده؛ حسن سبیل و اکبر سگدست افتاده بودند به جان هم و دِ بزن ... رفتم جلو که سواشان کنم. حسن نامرد برگشت جلوی آن همه زندانی گفت: « تو یکی خودتو قاطی دعوا نکن ... هر چی میکشیم زیر سر توئه ... سوسول سیاسی! » عرق کردم و کشیدم کنار.
وضعیت زیاد خوب نیست. باید به آقا تقی بسپرم چند جلد کتاب تازه برایم بگیرد. میگفت حاجآقا زیاد دربارهی کتابها سختگیری نمیکند.
جواب کلی بیانیه و نامه را باید بدهم ... خوابم میآید؛ کاش میشد اینجا سخنرانی کرد ... آدم نطق که میکند، خواب از سرش میپرد!
سهشنبه
لعنت! هشتاد و سه بیانیه و نامه و رنجنامهی وکالتی و بیانیهی اعلام مقاومت رسیده ... همه مثل هم. غروب که افطار کردم، عجیب فکر این مسالهی فقهی مشغولم کرده بود که نیت نماز مستحبی برای روزهی سیاسی چه باید باشد؟
زندانیهای جدید آمدهاند؛ یکیشان تا از جلوی اتاق ما رد شد و مرا دید، برگشت و پوزخندی زد و به رفیق شبیه خودش نشانم داد. تقی هم پشتشان راه میرفت و قربانصدقه میرفت.
صدای « [...]ت بی پدر و مادر » و « نفس کش » حضرات آشفتهمان کرده. عصری که مریم زنگ زد، بحث به جاهای عاطفی کشیده بود که یکی از جایی گوشی را برداشت و چند تا فحش داد و تلفن قطع شد.
نمیدانم چرا چند جای کتابهای دکتر ورقهایش کنده شده و جایش آییننامهی داخلی زندان و احکام شکیات نماز گذاشتهاند؟!
پنجشنبه
نمیدانم چه خبر شده؟! این آقا تقی ـ نگهبان ارشد ـ از سر صبح چشمش که به من میافتد نــُچ نــُچ میکند و با حسرت سر تکان میدهد که: « ای بدبخت بینوا! سن و سالی هم نداری سیاهروز! » ... دیشب مرحوم جد پدری آمده بود توی خوابم؛ با نگرانی دور و برش را نگاهی کرد و بعد گفت: « بیا عزیزم! انگار قرار است تو هم جوانمرگ بیایی پیش ما ».
حالم خوش نیست. بروم تفألی به کتاب دکتر بزنم، شاید خبری بدهد ... اللهم صل علی محمد ... .