
«آنچه نوشته نشده است جلوی چشم آدم جولان می دهد.»
فرانتس کافکا
_ چه کار می کنی جوان؟
_ هیچی! می نویسم آقا. نویسنده ام. داستان و مقاله و گاهی هم شعر می گم، اما شاعر نیستم.
_ درآمدت؟
_ فعلا هیچی!
_ پس شغلی نداری!
_ نه فعلا!
_ درس نمی خونی؟
_ می خونم. سال چهارم دانشگاه ام. رشته ی ادبیات فارسی.
_ آخرش می خوای چه کاره بشی؟
_ نویسنده
_ بگو ببینم پول توش داره؟
_ نه... خیلی کم!
_ تو دیگه باید از الان دنبال کار باشی پسر! وقتتو تلف نکن با این یللی تللی ها (یللی تللی: یک اصطلاح عامیانه برای آن کاری که هیچگونه فایده و سودی برای بشریت ندارد، که در اینجا الحق و الانصاف مراد و مقصود نوشتن است!). این پول و ثروت بابا بالاخره یه روز تموم می شه! چند روز دیگه باید عروس بیاری واسه مادرت پسر!
_ ... !
_ دنیا طوری شده که اگه نتونی از بازوی خودت نون دربیاری کلاهت پس معرکه س.
...
***
تا فهمید من مینویسم با تکیه به پست و مقام بالا و تجربهی سخت دوران کودکیاش نگاهش عاقل اندر سفیه شد، در مقابلم جبهه گرفت و شروع کرد به نصیحت. لعنتی! فکر می کرد با پسر بیعار یک سرمایه دار بی درد طرف است که فقط بلد است بنویسد! (البته انصافا قسمت دومش را درست فکر کرد!)
***
اصلا می دانید؟ نویسنده، یک عاشق بی عقل و شعور است! عاشق چیزی شده که نه پول و مقامی برایش دارد نه زندگی درست حسابی نه ایمان و نه حتی یک لحظه آرامش فکری.او وقتی می رود از بقالی سر کوچه یک سطل ماست بخرد بفکر این است که صادق هدایت چرا خودش را کشت و یا چطور فلان شخصیت را با شخضیت اصلی آشنا کند و چطور آنها را عاشق همدیگر کند که کلیشه ای نشود؟! برای همین است که بقال سر کوچه اش هم همیشه دادش بلند است که: آی عمو! بقیه پولت! و همیشه پول ماستش 50 تومان گرانتر از ماست دیگران می شود!
کار آدم عاقل نیست که در شر و شور جوانی بجای کافی شاپ رفتن با اجناس مخالف! پشت میز یا در تختخواب بنشیند و با متنی که نوشته نمی شود کلنجار برود! دیوانه کننده می شود این ویرایش ها گاهی! می بینی به دام ادبیاتی گری ، بازی های زبانی یا این پست مدرن لعنتی گرفتار شده ای! آنوقت است که جز پنبه کردن آنچه رشته بودی چاره ای نیست ... از صفر باید شروع کنی! آنهم برای داستانی که معلوم نیست می خواهد کجای دنیا را بگیرد و اصلا بکجا می رود؟! و شانس بیاوری که صدها انگ و اتهام برای دو کلمه ی لعنتی بطرفت سرازیر نشود.
***
می خواهی هر لحظه ی بی اهمیت را به جاودانگی برسانی، می خواهی بفهمی چه هستی؟ کجا وول می خوری و برای آرامش باید به کدام سوراخ بخزی؟! می خواهی معنی این کلمات لعنتی را که می نویسی بفهمی. می خواهی راه هایی که خود نتوانستی طی کنی را به شخصیت هایت واگذار کنی. می خواهی دنیا را با نوشتن فتح کنی! از اینکه وسط نوشتن یکهو از این سکته هایی که این روزها در بین جوانها هم شایع است بزنی و قهرمان داستانت با همه ی دک و پزش لنگ در هوا بماند می ترسی ... می ترسی و می نویسی. انگار که به ته مانده ی یک زندگی چنگ می اندازی.
این روزها (و مخصوصا بعد از 11 سپتامبر) دلت را دیگر نمی توانی به این ادبیات قلمبه سلمبه ی متعهد و یا ادبیات قر و قاطی و هردمبیلی پست مدرن خوش کنی. در این دنیایی که دیوانه وار زیر تاثیر مستقیم و غیر مستقیم عملیات تروریستی و ضد تروریستی، نطق فلان برنده ی نوبل، سلاح های اتمی و حتی حمایت از همجنس بازان اروپا است پس باید حتما به سرت زده باشد که بخواهی این دیوانه خانه را با این ادبیات بی اهمیت فتح کنی!
نویسندگی یک کار بسیار سرد و در بیشتر اوقات کسل کننده است. برای شاعران الهه گان و فرشتگان زمزمه می کنند و سرود می خوانند. هر شعر حتی کوتاهش بارها و بارها در انجمنها و جمع دوستان و میهمانی ها خوانده می شود، عده ای آنرا از بر زیر لب می خوانند. بعد از هر بیت به به و چه چه می گویند و چند صلوات و خدابیامرزی یا عمرش دراز باد نصیب شاعر می کنند. اما یک نویسنده باید روزها و ماه ها در کنج اتاقش با هزاران کلمه و صفت و فعل و فاعل کلنجار برود تا سرانجام اثر از نظر خودش قابل تمام کردن بشود! شاید هم نشود و یکسره به سطل زباله تشریف ببرد. هیچ کس انتظار ندارد از دهان نویسنده آوازی خوشآیند بیرون بیاید! او محکوم است به راه رفتن در دنیایی بسیار واقعی، خشن و آزار دهنده.
***
البته این نوشتن گور بگور شده از جهاتی هم خوب است گاهی اوقات! مثلا تمام صحبتهای خسته کننده ی پدر و مادرت برایت می شود یک جلسه کلاس دیالوگ نویسی! گاهی در حین خیابان گردی های بی هدفت فکر می کنی داخل صفحات یک ر