پایان توام با مرگ و نیستی عامل مهمی در تاثیرگذاری بر مخاطب است مرگ به خودی خود غمانگیز است و این مرگ که رهایی و آزادی را برای آدمهایش میآورد شاید امیدی را در خود نهفته داشته باشد
زبان حال. باید اعتراف کنم و صادقانه بگویم هر بار که این فیلم را به تماشا نشستم نتوانستم فاصله منطقی از آن برای نقد و بررسی بگیرم. هر بار بیشتر از قبل در آن فرو رفتم و در لحظات پر از یاس و پوچی آن غرق شدم. سر خوردگیها و سر گشتگیهای شخصیتها انگار انعكاسی از همه ناملایماتی است كه دارد بر سر نسلی از جامعه جوان ما می آید. به راحتی میتوان آنچه در فیلم ترسیم شده از جامعه امروز را انطباق داد با محیطی كه در آن به سر می بریم و دید فضای حاكم بر جامعه سنتی و مدعی را كه جوان امروز را موجودی زیادی، گناهكار و ناهنجار می داند كه باید او را كنترل كرد و تحت امر در آورد، نسلی كه مورد اعتماد نیست، به او مسئولیتی واگذار نمی شود، جدی گرفته نمی شود و حتی به هنگام اعتراض سركوب می شود. درباره او هر نوآوری و آفرینشی با دیده تحقیر و بدبینی مورد قضاوت قرار می گیرد و همه در جهتی كه صلاح و مصلحت در آن است هدایت میشوند. این فضای پوچ انگارانه مدرن فیلم بیهوده نیست كه اینطور مورد استقبال جوانان و دانشجویان قرار می گیرد. حتی اگر مدعیان اخلاق نفس عمیق را به بهانه پوچ گرایی و گرایشات اگزیستانسیالیستی مورد تقبیح قرار دهند نمی توانند از این فرار كنند كه این فیلم زبان گویای زمانه خود است، چیزی فراتر شعار و حرف.
آیدا ــ کامران. درست هم این بود که این دو هرگز در کنار هم قرار نگیرند. شخصیت این دو به خاطر ویژگی های مشترکی که دارند اینقدر به هم نزدیک است که می شود آیدا و کامران را یک شخصیت در قالب دو نفر با دو جنسیت مختلف دانست. حتی در فصل ابتدایی که غواصان به دنبال اجساد سرنشینان خودرو سقوط کرده می گردند نمی توانند تشخیص دهند که فرد مو بلندی که در ته دریاچه است زن است یا مرد، آیداست یا کامران؟ هر دو دانشجو هستند ولی فراری و گریزان از دانشگاه و کلاسهای آن. آیدا که عملا واحدهایش حذف می شود و کامران که بی تفاوت برگه نمرات یا انتخاب واحدش را رها کرده و دیگر به دانشگاه بر نمی گردد. «افسردگی» که در کامران با گوشه گیری، سکوت و میل به خودکشی بارز است در مورد آیدا در سطحی عمیق تر فراتر از آنچه نمایش می دهد وجود دارد و این حس درو نی تر است. این را میتوان در لحظات تنهایی او دید که ساکت و آرام است میلی به ارتباط با همکلاسیها ندارد. چهره محزون او با نگاه سرد و غمبارش در مقابل حضور گرم و پر شورش در کنار منصور این تاثیر را بیشتر کرده است.
آیدا منحصر به فرد است، غرور و اعتماد به نفسش و تفاوت رفتاری او با اطرافیان خود به خود باعث تنهایی او می شود. آیدا شخصیتی فعال و برون گرا دارد که به خاطر محدودیت در بروز احساسات و عواطف خود در محیط خانه و برای راحتی و به دست آوردن امنیت و استقلال به خوابگاه پناه می برد. ژاکت قرمزی که اینقدر برایش غیر معمول می نماید یا قدم زدنهای بی وقفه اش لا جرم نمودی می شود از خواسته های آیدا که در تضاد با نظر و سلیقه خانواده است، رفتارهایی که در عرف گاه غیر عادی است. اما فاجعه این است که اختلاف آیدا و همینطور کامران با خانه فراتر از یک اختلاف فکری یا سلیقه ایست، فراتر از عدم درک یا تفاهم. آیدا و کامران هر دو دارند فرار می کنند فراری توام با قهر و انزجار و طرد. هیچ یک قادر به تحمل خانواده هایشان نیستند. در مورد آیدا میبینیم که پدر او نیز به نوعی می خواهد از او خلاص شود . وقتی قضیه خواستگاری درست بعد از ماجرای اخراج آیدا از خوابگاه و رابطه او با منصور پیش می آید مفهومی بجز این ندارد. پس از این آیدا دیگر «قوی» نیست و شرایط حاکم او را تسلیم خود کرده است. شاید این پایان تلخی باشد آیدا دست بردار نیست او با انتخاب راهی بدون بازگشت به همه چیز پایان می دهد.
به اعتقاد عده ای از منتقدین با حذف کامران و مرگ او در نیمه فیلم به کلیت فیلم لطمه خورده و فیلم را دو قسمت کرده است. البته نیمه اول به خاطر حضور کامران و شیوه شخصیت پردازی او قوی تر از نیمه دوم است. این نظر بی شک درست است چرا که شخصیت استثنایی و پیچیده او همه را تحت الشعاع قرار داده است. اما حضور آیدا و ماجراهای اطراف او نیز بر جذابیت فیلم افزوده است چرا که بخش زیادی از فصلهای طنزآمیز فیلم با حضور او بود. وجود او از تلخی بیشتر فیلم جلوگیری کرد. کامران یکی از کاملترین شخصیتهای خلق شده در سینمای ماست. ابعاد این شخصیت وسیع و دست نیافتنی است. ما کامران را می شناسیم، باور پذیر و ملموس است، حتی با او همدلی می کنیم یا شاید بتوانیم او را درک کنیم اما در واقع چیز زیادی از او نمی دانیم. نمی دانیم انگیزه او برای اعمال و رفتارش چیست. چرا از خانه و دانشگاه فراری است؟ چه مشکلی با خانواده اش دارد؟ چرا چیزی نمی خورد؟ چرا می خواهد خودش را نابود کند؟ چرا با کسی مثل منصور دوست و رفیق است؟ چرا دزدی می کند؟ سیگار می کشد!؟ یا این تلفنهای بی وقفه اش برای چیست؟ ما از سرگذشت او که میتوانست به ما اطلاعاتی بدهد بی خبریم و چه خوب که ما او را بدون پیش زمینه ای قبلی می شناسیم. این که او چرا قصد دارد خودش را از بین ببرد چه اهمیتی دارد، مهم این است که او آگاهانه در مسیری قرار گرفته که به مرگ ختم می شود. شاید اگر انگیزه او معلوم می شد آنگاه باید زمانی از فیلم مختص این می شد تا به ما بقبولاند که کامران دلیل موجهی برای خودکشی دارد که باز هم کسی باور نمی کرد. کامران سرسخت و بردبار است و هیچ اراده ای قوی تر از اراده او برای مردن نیست. او در برخورد با دیگران مغرور و با عزت نفس است و حاضر نیست خود را کوچک و حقیر کند مثال این رفتار جایی است که زن صاحب خانه منصور و کامران را به خانه راه نداده و به آنها توهین می کند اما او با خونسری و بیتفاوتی منصور را مجبور می کند کلید را به او بدهد. او دارای خصوصیاتی است که نه متناقض بلکه مکمل یکدیگرند تا از کامران شخصیتی کامل بسازند. او مهربان و صریح است. گرایشات ضد اجتماعی دارد، اما به کسی آسیب نمی رساند. کم گویی، سکوت و آرامشی که دارد او را درون گرا، باهوش و چیره بر محیط اطراف نشان می دهد. زن گریزی و مردم گریزی او و از سویی تماسهایش با مادرش که برایش دلسوزی می کند از او وضعیتی ترحم برانگیز ساخته، مشکل «ارتباط» او با دیگران باعث انزوایش شده ارتباطی که شاید به خاطر بی توجهی باشد یا ... ؟ کسی چه می داند.
آبی رنگ مرگ. می توان از فضا سازی و نور پردازی شروع كرد. بار معنایی رنگ آبی، رنگ آسمان و دریا، رهایی، آرامش و مرگ است. رنگ آبی را میتوان در پوشش هر سه شخصیت اصلی كه خود را در بی قیدی مردار واری رها كرده اند یافت. وقتی كه لباس یا روسری آبی را به تن یا به سر می كنند میتوان پیش گویی كرد كه آنها به سوی مرگی محتوم به سوی آرامشی ابدی و اختیاری می روند. آبی آنها را احاطه كرده در استخر وقتی كامران نفس زنان دست و پا می زند یا در اتاق مسافرخانه كه دیوارهایی آبی رنگش آنها را در چهارچوب قرار داده است. انگار رهایی از آن ناممكن است و این سرنوشتی تغییر ناپذیر است. استفاده از نورهای استلیزه و كمك گرفتن از نور گرفته زمستان نیز توانسته حس یاس را بیشتر القاء می كند. انتخاب جاده چالوس با دره های ترسناکش و جنگلهای برهنه اش که در فصل سرد فضایی مرگبار دارد برسردی اثر افزوده است. در صحنه ای که کامران با ژاکت آبی رنگ روبروی سد کرج روی تخت سنگی نشسته و به پس زمینه وسیع و آبی رنگ دریاچه نگاه می کند آرزوی آن عینیت پیدا می کند این یکی از زیباترین میزانسنهای فیلم بود که حس مرگ را در خود داشت.
منصور حلقه اتصال. منصور شخصیت جالبی دارد او به واقع دور از آیدا و کامران تنها همراه و شاهد راهی است که هر یک در پیش گرفته اند. او توانسته فاصله بین این دو را با وجودی که از درک آنچه بر سرشان می آید عاجز است پر کند. بیشترین حضور را نیز منصور در فیلم دارد. تضاد میان او و کامران از همان آغاز پیداست، کامران دنبال تلفن است و منصور می خواهد چیزی بخورد. شاید همین دیالوگ بین آنها بخشی از شخصیت هر یک را نمایان کند. کامران به دنبال یک ارتباط و منصور به دنبال رسیدن به امیالش است. او بر خلاف کامران که مسیری منتهی به مرگ را در پیش گرفته می خواهد به هر قیمتی که شده زنده بماند. او در بی تفاوتی آشکار به وضعیتی که در آن گرفتار آمده عاشق آیدا می شود و به دنبال خوشبخت شدن با اوست، آرزویی كه بسیار دور و دست نیافتنی است. این از روی سادگی اوست كه اینقدر با مسائل پیرامون خود راحت برخورد می كند و كامران به درستی این عشق دست نیافتنی را به خواب و رویا تعبیر می كند. منصور دائم می خورد. او به ظاهرش اهمیت می دهد و با اینكه زیر سلطه كامران است در راه خود (آیدا) پافشاری می كند. منصور بی ریا و دوست داشتنی است و میبینیم كه چطور كامران را تنها نظاره می کند و از دخالت در سر نوشت او یا قرار گرفتن در سر راه او امتناع می کند و همانطور که کامران می خواهد فراتر از دوستی دلسوز نمی رود. منصور بدون درک این موضوع که با با تلفنها و قرارهای وقت و بی وقت خود باعث اخراج آیدا از خوابگاه شده باز در پی ابراز علاقه خود به اوست و آیدا نیز او را می پذیرد، چراکه سادگی کودکانه و دوستی صادقانه او باعث ترحم هر کسی می شود. او شنونده خوبی است و البته حرف زیادی برای گفتن ندارد و همین سکوت او و تایید ضمنی اش آیدا را برای مونولوگ ها و پر گویی هایش سر ذوق می آورد. سر خوردگیها عاطفی منصور در ارتباط با خانواده اش، خواهر و مادرش که دیگر متعلق به این دنیا نیست بعد دیگری از منصور را نمایان می کند. او آشکارا میخواهد عشق بورزد دوست بدارد و مهربانی کند او بر خلاف آیدا و کامران خانواده دوست است اما این هم سر انجامی ندارد. فقر مانع بزرگی برای اوست. او که میخواهد امیدوارانه زندگی کند، مادرش را به خانه باز گرداند و بالاخره روزی ازدواج کند.
صادق هدایت. شاید بعید باشد اما این فضای سرد كه سایه مرگ بر آن افتاده با آدمهای منزجر از جامعه پیرامون خود همگی فضای روان ــ داستانهای صادق هدایت را تداعی می كند یخصوص شخصیت كامران كه با گرایشی نیهیلیستی در یاس و نا امیدی مطلق به سوی مرگی خود خواسته می رود. انزوا ، تنهایی، مرگ، خودكشی، پوچی، ناكامی، ... مولفه هایی است كه میتوان آن را در آثار هدایت دید. كامران تقریبا همان راوی داستان زنده به گور است، دانشجویی منزوی و تنها كه بدون هیچ دلیل روشنی با نخوردن غذا و شكنجه دادن خودش قصد خودكشی دارد او در مسیر داستان بی وقفه از آرزویی كه در دل دارد یعنی مرگ حرف می زند. توله سگ ولگردی كه كامران با او مهربانی و همدلی می كند و با ظرافت خاصی نیازش را درك می كند نمادی از خودش است كه محتاج توجه و محبت است. توجهی كه از او دریغ می شود، نیازی كه صرفا مادی نیست. سگ ولگرد دقیقا درباره درك نشدن موجودی مفلوك است كه همه به نوعی او را آزار می دهند و او مجبور به فرار است. در جایی دیگر نمی بینیم كه كامران توانسته باشد چنین ارتباط قوی با كسی برقرار كند.
قطعیت در عدم قطعیت. از همان ابتدای فیلم بازیهای هیچکاکی کارگردان توی چشم می رود: کامران را با موهایی بلند در حالی که در آب غوطه ور است می بینیم و غواصان از کسی صحبت می کنند که در ته دریاچه و در تاریکی دیده نمی شود. بعد می بینیم حبابهای هوا از دهان کامران خارج می شود و بعد او از استخر بیرون می آید اما معلوم است که آنجا ربطی به سد کرج ندارد! در آخر هم معلوم میشود آیداست که در آب غرق شده و کامران در میانه فیلم در اثر خونریزی معده روی تخت بیمارستان جان باخته است. در مورد دوقلو ها با یک تدوین با مزه به نظر می رسد یک نفر را جای دو نفر جا زده اند اما بعد در فصل مسافرخانه شاهدیم که آنها رو در روی هم قرار می گیرند تا فکر نکنیم یک نفر در فیلم جای دو نفر رفت و آمد دارد! در حالی که کامران در بیمارستان درحال مردن است از چشم او ناظر منصور و دیگران هستیم که کامران را صدا می زنند و اینطور به نظر میرسد که کامران به هوش آمده و نمرده اما بعد که لباسهای او را به منصور پس می دهند پی می بریم که او واقعا مرده است. در صحنه پایانی خودروی پراید منحرف شده و تصویر فید اوت می شود هیچ نشانه ای از سقوط آنها در سد کرج نیست تا اینکه شهبازی مردی که در جاده ایستاده به منصور و آیدا میگوید دو نفر با ماشین در سد غرق شده اند و اگر فصل اول فیلم نبود شاید باور نمی کردیم که سرنوشت منصور و آیدا هم با مرگ گره خورده است. تماشاچی از پیش بینی دست بر می دارد. ساختار روایی فیلم هم عجیب و پیچیده است. فیلم با کامران شروع میشود با منصور ادامه می یابد، آیدا وارد میشود، کامران می میرد و با آیدا ادامه دارد تا اینکه با منصور تمام می شود. این روایت نو و خلاقانه بیشتر از هر چیز توانسته در شخصیت پردازی آیدا، کامران و منصور تاثیر گذار باشد.
حرف آخر. راستی اگر در پایان فیلم کامران به کانون گرم خانواده! بر می گشت و با اتومبیل لوکسش همراه منصور به زندگی بی دغدغه ادامه می دادند و آیدا هم به خواستگارش جواب مثبت می داد و یک زندگی مشترک را تشکیل می داد و منصور هم از این بلاتکلیفی نجات پیدا می کرد باز هم فیلم اینقدر واقعی و باورپذیر بود؟ باز هم اینقدر با شخصیتها احساس هم دردی می کردیم؟ نه! پایان توام با مرگ و نیستی عامل مهمی در تاثیر گذاری بر مخاطب است مرگ به خودی خود غم انگیز است و این مرگ که رهایی و آزادی را برای آدمهایش می آورد شاید امیدی را در خود نهفته داشته باشد. انگار هنوز راهی هست!؟