سید محمد ضیاء قاسمی متولد 1354 ــ افغانستان ــ از شاعران مهاجر ساکن تهران است و دارای مجموعه شعرگزیده ادبیات معاصر130.
اگر وبلاگهای شعر موجود را دسته بندی کنیم بیشک یکی از آنها عده ای هستند که هر از چندی می آیند شعری عموما از گذشته می نویسند و تا چندی بعد خبری ازشان نیست تا شعر بعدی. قاسمی خوب یا بد از آن دسته است که بخاطر مشغله کاری در این گروه قرار گرفته است.
اما شعرهاى او که عموما قالب غزل دارند را میتوان به قسمهای مختلفی تقسیم کرد.
1) کارهایی که در آنها میخواهد خودش را پیدا کند. به طور مثال:
آتش زدم به نام تو اینبار هم غزل
خاکستری بهانه ی ققنوس میشود
یا
من هستم و اتاق پر از روز نامه ام
دنیا پر است از گل پژمرده از تفنگ
یا
و از ما در جهان این قصه ی پرواز خواهد ماند
دو گنجشک رها رفتند تا صبح تغزلها
و....
2) کار هایی که دغدغه هایی بزرگتر دارد. مانند غزلهای: "پرورده ی شلاق"، "ستاره و انگور"، "از سیاحت غمها"،"رود(2)"، و.....
وبا نگرشی کلان و اجتماعی نگاه شده اند.
3) قوالب دیگر کار او .
در شق اول کارهای قاسمی از فرمی خاص بر خوردار است او در این کارها به دنبال خودش می گردد.و عموما فرمهایی گردشی دارند یعنی به مخاطب اجازه آن داده میشود که اگر نیاز دید از ابتدا شروع به خواندنی دوباره کند. و درگیری (=تسلت) شاعر با وزن مخاطب را تا جایی می کشد که گاه مخاطب تحت تاثیر او قرار می گیرد.
از نکات دیگر شعر او آنست که بر خلاف شاعران دیگر جوان هم دوره اش طوری از زبان فخیم خود کار می کشد که به انگار زبان کوچه و بازار امروز است و ادغام این دو گونهی بیانی به مانند موسیی های ادغامی که نگرشی نو دراین هنر هستند میماند که مطمئنا اگر بدون به خدمت گرفتن صحیح آنها نباشد به پیکره بیرونی اثر ضربه ای بزرگ خواهد زد.
"بهار آورده گل تا یار من گیسو برآشوبد
جهان را باز با یک چرخش ابرو برآشوبد."
این نگاه کلاسیک در کار های او موج میزند و تاثیرامثال بیدل براین نوع اشعارمشهود است و انکارناپذیر.
قسمت دوم این نکته آنست که شاید بخاطر نگرش او به حامعه اطراف خود که بیشتر به جهانشناسی او از جهانش است برمیگردد او را سوق میدهد به طرفی که شعر:
"من با شما و زخمتان همدرد هستم
ما و شما را وحشت شلاق پرورد"
که جسارتا این بیت شاید به مراتب از احدها و .... کاظمی پر درد تر باشد.
در سپید های او فرم ساختار زیان تفکر و دیگر عناصر یک شعر موفق وجود دارد:
زمین
شکوفایی نارسی است
که بلوغ درختان را میچیند
قفس
اجاقی ست سرد و افروخته
که پرواز را
میان خطوطی تیره
خاکستر میکند
اما نکته ای که به آن میاندیشم آنست که چه خوب بود اگر وجه دیگر بیان رو میآمد. یعنی طوری با مخاطب خود برخورد میکرد که اورا به چنگ میکشید. سپس وی را درمتن رها میکرد. تا مخاطبش کلمات را بجوید. اما منظور به هیچ وجه رسیده به طرح یک معما نیست.
خود قاسمی در جایی نیم نگاهی گذرا دارد:
روز نامه را میبندم
از خانه بیرون میشوم
....
یا
....
وقسمت میکنم با کلاغ هایی
که همه زمستانهای دنیا را لرزیده اند
.....
***
این روز ها تمام شدن حرف تازه ایست!
باشد تا وبلاگی دیگر. امید است جسارت ها مورد قبول افتد در دوباره ای.