دو چشم هات که راه ستاره را بلدند
جهان بی کلمه ، بی نشانه ، بی عددند ...
تمامی کلماتم به گریه می افتند
دقایق « تو کی از راه می رسی » چه بدند ! (*)
زبان هر ملتی همیشه سرزندگی و پویایی خود را اساسا مدیون شاعران است. چرا که در دنیای مسحور کننده ی شعر، واژه های مستعمل و تکراری و بی رمق جان تازه می یابند و هم در این ساحت است که ظرفیت ها و قابلیت های نوین زبانی کشف و عرضه می شود. این که شعر را به بیانی « رستاخیز کلمات » نامیده اند، نمایانگر همین نقش احیاگرانه ی کلام شعری برای واژگان و ترکیب ها و عبارات زبان است. همه ی کشف ها و نوآوری ها و خلاقیت های زبانی، در گذر زمان و بر اثر تکرار و عادت، سرزندگی و طراوت خود را از دست می دهند و فرسوده و تکراری می شوند. مثلا امروز نام ترکیبی « ماهرخ » برانگیزاننده خیال و آفریننده ی تصویری بدیع در اذهان نیست. اگر چه در ساخت آن کشفی هنرمندانه دخیل بوده، اما کثرت کاربرد و تکرار، برای همین ترکیب زیبا رمقی باقی نگذاشته است. شاعران در جستجوی خویش برای دستیابی به امکانات بیانی خاص در زبان گاهی به سراغ تصویرها و تعبیرها و ترکیب های آشنا و معهود ذهن می روند که گذر زمان بر آنها غبار تکرار و کهنگی نشانده است و به مدد ذهن خلاق و احاطه بر روح زبان به احیای آنها می پردازند.
در ابیات بالا نمونه ای موفق از این احیاگری را می بینیم. نخست شباهت میان چشم و ستاره که با بیانی متفاوت، جان یافته و با کاربرد غیر متعارف نحوی ( مطابقه ی عدد و معدود در شمار، در تعبیر دو چشم هات ) قرین شده است و به زیبایی خود را به مخاطب می نمایاند و شاید اشاره ی مصراع دوم به همین تمهید باشد که چشم های تو از هنجارها و قاعده ها فراترند ( جهان بی کلمه، بی نشانه، بی عددند ) و از همین جاست که شاعر هم در اشاره به چشم ها مطابقه ی عدد و معدود را از لحاظ شمار تعیین نکرده و این چه خطای دلنشینی است.
در بیت دوم، تعبیر دقایق « تو کی از راه می رسی » جایگزینی برای یک تعبیر آشنا و تکراری و کلیشه ای در اشعار عاشقانه است و آن دقایق انتظار و لحظه های چشم به راه بودن است. اما در کلام سرزنده و پویای شاعر، همین تعبیر تکراری مبدل شده است به مصراعی درخشان که به یاری نحو هوشیارانه ی آن به زیباترین شکل انتقال عواطف صادقانه ی شاعر را نیز میسر ساخته است.
تمامی کلماتم به گریه می افتند
دقایق « تو کی از راه می رسی » چه بدند !
خواندن دوباره و چند باره ی بیت به خوبی نشان می دهد که چنین بیانی از اعماق روح و جهان شاعر برآمده و به روشنی نشانه های تجربه ای عمیق از تعامل با دنیای واقعی و حسی در آن دیده می شود.
-----------------------
(*) محمد سعید میرزایی