حق
استاد بهرام بیضائی از آرش و اژدهاک تا شب هزار و یکم
:: شب هزار و یکم ::
:: بررسی ی نمایش اول ::
بهرام بیضائی که از نمایش نامه نویس قدر چند دهه ی اخیر ایران است؛ بیش ترین عامل موفقیتش را مدیون بازگشتی آگاهانه به تاریخ مستند و غیر مستند سرزمینش؛ ایران است. وی با بازخوانی ی دیگرباره ی آثاری چون شاه نامه ی فردوسی؛ اوستا؛ منطق الطیر عطار؛ هزار و یک شب و آثار ارزش مندی از این دست و نگاهی امروزی به اسطوره هایی چون آرش کمان گیر؛ ضحاک ماردوش؛ سیاووش؛ رستم و سهراب؛ گیل گمش؛ و ترکیب آن ها با امروزیات و دردهای جامعه، به حق اسطوره هایی جدا از قبلی ها و چه بسا در ردیف آن ها خلق کرده است. این رویکرد امروزی ی او به تاریخ اساطیر ایران باستان چنان با دقت و قدرت هم راه بوده است که کم تر کسی ممکن است آن ها را غیر واقعی و دروغی بپندارد.
بازخوانی ی بیضائی از اسطوره ی آرش؛ و امروزی کردن نیازها و اهداف او با چنان هنرمندی یی صورت گرفته که خواننده پس از خواندن برخوانی ی آرش؛ شیوه ی زنده گی ی او به روایت بیضائی را می پسندند، و حتی گه گاه از نزدیک شدن به آرش به روایت دیگران پرهیز می کند.
این اتفاق برای دیگر اسطوره های بزرگ نیز اتفاق می افتد. زنده گی ی سیاووش در فیلم نامه ی سیاووش خوانی دیگرگونه و امروزی و به حق زیباتر است و حقیقی تر می نماید. هم چنین در مورد مرگ یزگرد در نمایش نامه ی مرگ یزگرد او کل تاریخ را با علم به آن به هم می ریزد و به تعریفی نو و متفاوت از مرگ یزدگرد؛ پادشاه ایرانی می رسد.
مسیری که بهرام بیضائی در طول نیم قرن فعالیت در حوزه ی تئاتر و سینما و ادبیات نمایشی طی می کند؛ پر است از این بازخوانی ها و نو خوانی ها؛ این کار - دست بردن در تاریخ - در ذات خود شاید کاری شایسته نباشد. البته این ناشایسته گی بیش تر متوجه آن کسانی می شود که نادانسته و بی علم تاریخ به آن دست می برند و به کام خود و به نام تاریخ جعل های بزرگی را قلم می زنند. اما بیضائی به عمق این تاریخ رسیده و آنک رویکرد جدید آن را دریافته و اصولا خاصیت اسطوره را این می داند که هر زمانی خود را با شرایط آن زمان وفق دهد و باز هم به کمک عامه ی مردم بیاید.
حتی بازخوانی هایی که بیضائی از وقایع تاریخی - مذهبی هم دارد به نوعی با نگاهی جدید بیش تر به درد این جامعه می خورد تا دیدی کهنه و از رونق افتاده. بیضائی در فیلم نامه ی روز واقعه قصه یی را در موازات حماسه ی کربلا پیش می برد و به بعد جدیدی از عاشورا می رسد. هم چنین در نمایش نامه ی مجلس ضربت زدن که اجازه ی اجرای آن داده نشد؛ او نگاهی دیگر دارد به زنده گی ی حضرت علی و نزدیکانش؛ هم چنین گوشه چشمی دارد به افکار این روزهای مردم کوچه و بازار در مورد مذهب!
بیضائی اسطوره را قدرتی فرای بشری اما ساخته ی ذهن بشر می داند که هر چند این روزها از آن ها نداریم اما می توانیم با بازگشتی دقیق و نو به اسطوره های قدیم؛ آن ها را تا امروز جامعه بکشانیم و دردهای امروزی را با اسطوره های دیروزی و به زبان آن ها درمان کنیم!
در جای دیگر بیضائی در مورد این که امروزه اسطوره سازی امری ست منتفی؛ می گوید: جامعه ی امروزی ی ایران نیاز به قهرمان و اسطوره دارد؛ کسانی مانند جهان پهلوان تختی و یا دکتر مصدق می توانستند به این اسطوره ها در قطعی دیگر بدل شوند؛ اما نگاه حاکم بر جامعه اجازه به اسطوره سازی نمی دهد ؛ که حتی سعی بر این دارد که گذشته ی اسطوره یی و داستانی ی این کهن بوم هم حذف شود!
به هر روی نگاه بهرام بیضائی به گذشته گان نگاهی ست گران بها و پر ارزش که البته زیاد هستند کسانی که می خواهند این نگاه را خاموش کنند!
اما در ادامه ی همین روند نگاه نوی بیضائی به اسطوره و گذشته؛ می رسیم به شب هزار و یکم؛ جدیدترین نمایش استاد بهرام بیضائی!
در مورد داستان و نوع شکل گیری و بازی ها صحبت های فراوانی چه تخصصی و چه غیر تخصصی در همه گونه نشریه و مجله گفته شده است و همه خوانده اند!
اما صحبت این مقال محتوای اصلی یا به عبارتی ریشه ی داخلی ی داستان ها و نوع اجرایی ی آن هاست!
نمایش اول در مورد ضحاک ماردوش! پادشاهی که جم شید را دو نیمه می کند و دختران - یا به عبارتی که در تاریخ گفته شده؛ خواهران - جم شید را که نماینده گان مهر و آناهیتا - دو بغ بانوی سرور و روشنایی و باروری و حافظ مرزهای کشور - بر زمین هستند برای رسیدن به مقام ایران شاهی؛ به هم سری می گیرد و بر تخت پادشاهی اش - که تختی ست با پایه هایی از مار - تکیه می زند!
ادامه ی داستان را در نوشته های دیگر خوانده یید. اما در مورد ضحاک یا به عبارتی اژدهاک - آژدی دهاک - شخصیتی که بیضائی در اولین نوشته ی نمایشی خود - برخوانی ی اژدهاک - به نوعی دیگر با او برخورد کرده است. در تاریخ آمده است که بعدها فریدون - دلیری از ایران زمین - می آید و ضحاک را از پا در می آورد و خود شاه می شود؛ و در جایی دیگر از تاریخ اسطوره؛ قلمرو خود را بین سه پسرش تقسیم می کند و ایران شهر سهم ایرج می شود. و دیگر بخش ها می رسد به پسران دیگرش؛ سلم و تور!
در برخوانی ی اژدهاک اینک او بندی ی دماوند است و آخرین لحظات زنده گی اش را زمزمه می کند؛ و آن گاه شروع می کند به گفتن گذشته! گذشته یی که در تاریخ او را خون خوار و بی رحم نشان داده است!
در این گذشته گویی ی ضحاک - اژدهاک - به این نتیجه می رسیم که او چنین که تاریخ گفته ؛ نبوده است! حتی در مورد پیدایش مارهای شانه هایش هم او فلسفه ی دیگری را به کار می گیرد؛ و در انتها خود را آماده می کند برای مرگ ؛ با این حال فریاد می زند که من زنده ام!
بیضائی بعد از گذشت حدود نیم قرن بار دیگر باز می گردد به اسطوره ی ضحاک و این بار به نگاهی دیگر به آن می نگرد! گفتن این نکته ضروری ست که او در گفته هایش اشاره کرده است که اولین نسخه و اولین ویرایش هزار و یک شب یا هزار افسان را نسبت می دهد به زمان ضحاک و قصه گویی های شهرناز و ارنواز - دو زنی که بعدها در تاریخ تحریف شده؛ حذف شده اند و جای آن ها را مردان گرفته اند! - به هر حال این که هزار و یک شب را به آن دوران می رسانند؛ بحثی ست جدا! نکته ی جالب این است که بیضائی در این نگاه به ضحاک دیگر آن معصومیت او را که در اژدهاک دیده می شد؛ نشان نمی دهد و باز هم او را طبق گوشه هایی از تاریخ کمی تاریک و ظالم نشان می دهد.
هر چند گفتار کلیدی ی شهرناز در مورد ضحاک؛ خواننده و بیننده ی آشنا با اژدهاک را باز می برد به همان فضا که این اسطوره ی ظالم؛ آن قدر که تاریخ هم می گوید بد نبوده است. گفتار چنین است: و در همه ی گیتی؛ تنها راست کردار او بود که مارهای نهان خویش آشکار کرد.
به هر حال این نگاه دیگرگونه ی بیضائی - حتی نسبت به نوشته ی قبلی ی خودش - بسیار جالب توجه است. هر چند در این نمایش به گونه یی مجالی برای سخن رانی ی ضحاک نیست. که اگر چنین اتفاقی می افتاد؛ شاید که او باز همان پاکی ی اژدهاک را به دست می آورد.
نکته ی جالب توجه دیگر سرنوشت محتوم ضحاک است. برای او نوشته شده که روزی به دست فریدون نامی کشته خواهد شد. حال هر چه قدر ضحاک بر پاکی ی خود ضجه بزند؛ هیچ راه چاره و فراری از سرنوشت نیست.
البته باید بگویم که این نظریه هم نسبی ست. شاید ضحاک در این جا قدرت تغییر ندارد که گفتار دو زن و حیله ها و مکرهای آنان شده است. در صورتی که در اژدهاک ما این قدرت تغییر را در او می بینیم. تغییر حداقل برای بهتر مُردن!
و البته بیضائی گفته است که تقدیرما؛ خود ما هستیم و این ماییم که مسوول و بارکش گناه ها و اشتباهات خود و حمل کننده ی تقدیر نانوشته ی خود هستیم. پس به عبارتی می توان گفت که اژدهاک اینک در شب هزار و یکم از عقاید خود عقب نشسته و کمی - تنها کمی - به اسطوره ی خود نزدیک می شود.
در مورد شهرناز و ارنواز همان طور که در خط های بالا اشاره شد؛ آن ها را معادلی دیگر و حتی هم زادهای شهرزاد قصه گو و خواهرش می دانند! چه هم آن ها و هم این ها با قصه گویی های خود مسوول رهانیدن جان افرادی هستند که قرار است کشته شوند و از مغز آن ها خورش هایی برای سیر و خاموش کردن مارهای دو دوش ضحاک و پادشاه خشم آور پخته شود!
در نمایش نامه ی شب هزار و یکم آن طور که باید به شخصیت شیطانی که ضحاک را از راه به در می کند ؛ پرداخته نمی شود. فقط در گوشه هایی اشاره هایی کوتاه به وی دارد. شیطانی که ابتدا بر ضحاک ظهور می کند و او را تشویق به کشتن جم شید شاه ایران می کند؛ آن پس به سپاس این کار ضحاک شانه های او را بوسه می زند و از جای بوسه های او دو مار - یکی درد و یکی خون - سر می زنند. آن گاه شیطان بار دیگر در لباس آش پزی بر ضحاک غالب می شود و اینک دوای درد و سیری ی مارهای او را هر روز خورشی تازه از مغز جوانان آن دیار؛ تجویز می کند.
در این روایت از شخصیتی به نام مغان دستور نام برده می شود و در جاهایی بازی های او را می بینیم. این شاید همان پیر و سر مغان آن روزگار باشد؛ که به خاطر این که پای بند به دین است؛ شهرناز و ارنواز از او کمک می خواهند ؛ اما او ابتدا حاضر به این کار نمی شود؛ و حتی در کار دختران جم شید شک می برد و آن ها را دور می کند.
اما در مورد سبک و شیوه ی اجرایی ی نمایش اول؛ هنر و گونه یی نمایشی از سال های دور ایران به جا مانده است؛ با نام های مختلفی چون برخوانی؛ پرده خوانی؛ نقالی؛ اسطوره و افسانه خوانی؛ که چنین بوده است که راوی از داستان های بزرگ و کهن سخن می گفته و گاه آن ها را با حس و حال بازی می کرده است. این بازی که در نمایش اول شب هزار و یکم به زیبایی و کمال اجرا می شود؛ نیاز به حرکاتی رقص گونه و آیینی دارد تا فضای اسطوره هر چه بهتر و بیش تر تداعی شود.
بیضائی با قدرت این نوع نمایشی و حرکات آیینی را در نمایش اول در روایت داستان ضحاک و پادشاهیاش؛ به صحنه برده است.
تمامی ی حرکات و گفتارها با هم هم آهنگ هستند. و گویی از گفتار به حرکت رسیده اند. حرکات و خطوط بر صحنه بسیار پیچیده و پر حجم و سنگین هستند. گفتاری در نمایش شنیده نمی شود که حرکتی برای آن طراحی نشده باشد.
در میان حرکات بازی گران نوعی تعادل و هم آهنگی وجود دارد که خطوط صحنه را در ذهن بیننده زیباتر جلوه می دهد.
باید به این نکته اشاره کنم که بهرام بیضائی، همه ی این زیبایی ها و طراحی های فوق العاده را مدیون بازی ی زیبای بازی گرانش است؛ پانته آ بهرام - که دوران اوج بازی ی خود را تجربه می کند -؛ به ناز جعفری - که در بازی ی نقش های متفاوت با لحن ها و حرکات متفاوت بسیار قدر جلوه کرد - و حمید فرخ نژاد - که اولین بازی ی تئاتری اش را چنان با قدرت و تسلط نمایش داده است که گویی او سال ها بازی گر تئاتر بوده است و به همه ی حرکات و نرمش های تئاتر مسلط است.