یکی بود، یکی نبود. من بودم و یک قاچ از این دنیا که توش می لولیدم. فلسفهی من در برخورد با سوژه ها این بود که بایستم تا آنها بیایند سراغم نه اینکه خودم بروم سمتشان. نمی دانم، شاید از بس قضا و قدری شده بودم! شاید مریض بودم. مریضی ماهانه داشتم. یک دکتر خوب سراغ دارید؟ اگر دارید از او بپرسید: ممکن است مرد ها هم چند روز از ماه را مریض شوند؟
اما بیماری من با بقیه فرق داشت. مال همه می گرفت و سه، چهار روز بعد تمام می شد اما آن نوعی که آمده بود سراغ من، انگار قفل کرده بود. ول نمی کرد!
یکی از همان روز ها که مثل مار به خودم می پیچیدم، یک شهاب سنگ، صاف خورد وسط کله ام! برش داشتمن و براندازش کردم. اولش جدی نگرفتم اما کم کم ...
فکر کنم به خاطر همان ضربه بود که درد هایم کمتر شد! بیماری لعنتی ولم کرد! دیدم، به آن یک قاچ از دنیا راضی نیستم. انگار همه ی دنیا را می خواهم! نفس کشیدم. انگار سال ها بود راه تنفسم گرفته بود و با هیچ چنته و فنری هم باز نمی شد!
درد ها را فراموش کردم. از عقده های دوران بلوغ تا بیماری لاعلاج پدر ...
فکر می کنم همه اش به خاطر همان شهاب سنگ بود که خودش آمده بود سراغم یا خدا برایم فرستاده بود. این بود که شد عزیزترین چیزم. همان سنگ زیبا و جلا خورده ...
بعد ها نمی دانم چطور با چند سنگ دیگر رفاقت کرد و شدند هفت سنگ! همانکه حالا باید درباره اش بنویسم.
به قول دوستی، «روزنامه نگار ها سه نوعند. یک عده در پی حس مطلق می نویسند. یک عده تا حس نگیرند، کاغذشان سپید بخت می ماند و ما بقی، در هر شرایطی حس را تابع خود می کنند.» من مخلوطی از این سه هستم!
نمی دانم حس به خرج دهم و از سنگم بنویسم! یا بی حس و حال اعتراف کنم، از هفت سنگ، فقط آن عکس های عبرت انگیز از قبرستان را که آنهم به اصرار کسی دیده ام به یاد می آورم. یا شاید هم حس را تابع عقلم کنم و بنویسم:
آن قلوه سنگ درشت، آن سنگ مونث که چخماق پر سر و صدا و آتش افروز است، آن سنگ زیرین آسیاب، آن سنگ سر تراشیده، آن سنگ سراینده ی لالایی های غیر عاشقانه .... همه جوانان مستعدی هستند که به جای هفت تکه جدا، می بایست یکی باشند تا پتک بر آن ها بی اثر باشد و از پس هر شیشه ای برآیند. یک کره می ارزد به هفت تکه سنگ!
چی شد که حرف به اینجا کشیده شد؟! باید ببخشید. روی عادت چند ساله، سر قلم را که ول کردیم، کج شد به پند و اندرز ریختن و پیچیدن نسخه!
چند خط نوشتیم، چون تکلیف شده بود. مابقی هر چه زائد بود، حلالمان کنید.
رضا خدادادی