English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  سالگرد


یکی بود، یکی نبود

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
رضا خدادادی: آن قلوه سنگ درشت، آن سنگ مونث که چخماق پر سر و صدا و آتش افروز است، آن سنگ زیرین آسیاب، آن سنگ سر تراشیده، آن سنگ سراینده‌ی لالایی‌های غیرعاشقانه ....
 

یکی بود، یکی نبود. من بودم و یک قاچ از این دنیا که توش می لولیدم. فلسفه‌ی من در برخورد با سوژه ها این بود که بایستم تا آنها بیایند سراغم نه اینکه خودم بروم سمتشان. نمی دانم، شاید از بس قضا و قدری شده بودم! شاید مریض بودم. مریضی ماهانه داشتم. یک دکتر خوب سراغ دارید؟ اگر دارید از او بپرسید: ممکن است مرد ها هم چند روز از ماه را مریض شوند؟

اما بیماری من با بقیه فرق داشت. مال همه می گرفت و سه، چهار روز بعد تمام می شد اما آن نوعی که آمده بود سراغ من، انگار قفل کرده بود. ول نمی کرد!

یکی از همان روز ها که مثل مار به خودم می پیچیدم، یک شهاب سنگ، صاف خورد وسط کله ام! برش داشتمن و براندازش کردم. اولش جدی نگرفتم اما کم کم ...

فکر کنم به خاطر همان ضربه بود که درد هایم کمتر شد! بیماری لعنتی ولم کرد! دیدم، به آن یک قاچ از دنیا راضی نیستم. انگار همه ی دنیا را می خواهم! نفس کشیدم. انگار سال ها بود راه تنفسم گرفته بود و با هیچ چنته و فنری هم باز نمی شد!

درد ها را فراموش کردم. از عقده های دوران بلوغ تا بیماری لاعلاج پدر ...

فکر می کنم همه اش به خاطر همان شهاب سنگ بود که خودش آمده بود سراغم یا خدا برایم فرستاده بود. این بود که شد عزیزترین چیزم. همان سنگ زیبا و جلا خورده ...

بعد ها نمی دانم چطور با چند سنگ دیگر رفاقت کرد و شدند هفت سنگ! همانکه حالا باید درباره اش بنویسم.

به قول دوستی، «روزنامه نگار ها سه نوعند. یک عده در پی حس مطلق می نویسند. یک عده تا حس نگیرند، کاغذشان سپید بخت می ماند و ما بقی، در هر شرایطی حس را تابع خود می کنند.» من مخلوطی از این سه هستم!

نمی دانم حس به خرج دهم و از سنگم بنویسم! یا بی حس و حال اعتراف کنم، از هفت سنگ، فقط آن عکس های عبرت انگیز از قبرستان را که آنهم به اصرار کسی دیده ام به یاد می آورم. یا شاید هم حس را تابع عقلم کنم و بنویسم:

آن قلوه سنگ درشت، آن سنگ مونث که چخماق پر سر و صدا و آتش افروز است، آن سنگ زیرین آسیاب، آن سنگ سر تراشیده، آن سنگ سراینده ی لالایی های غیر عاشقانه .... همه جوانان مستعدی هستند که به جای هفت تکه جدا، می بایست یکی باشند تا پتک بر آن ها بی اثر باشد و از پس هر شیشه ای برآیند. یک کره می ارزد به هفت تکه سنگ!

چی شد که حرف به اینجا کشیده شد؟! باید ببخشید. روی عادت چند ساله، سر قلم را که ول کردیم، کج شد به پند و اندرز ریختن و پیچیدن نسخه!

چند خط نوشتیم، چون تکلیف شده بود. مابقی هر چه زائد بود، حلالمان کنید.

رضا خدادادی

 

 تاریخ انتشار:   August 15, 2003 3:00 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir