مهدی زنگ زد و گفت: نوشتی یا نه؟
گفتم چی رو؟
گفت: یه مطلب راجع به سالگرد
گفتم مگه یه سال شد؟ (هر چند میدونستم!)
گفت: آره دیگه مثلا تو نمیدونی؟
گفتم باشه حتما تا نرفتم پادگان مینویسم.
****
انگار همین دیروز بود دور هم جمع شدیم گفتیم بچه ها یه سایت بزنیم و خودمون بنویسیم هر چی دوست داریم مینویسیم هر چی تو دلمون هست و میخواهیم داد بزنیم اولش یه ترسی بود که یعنی میشه یا نه؟ ولی کافی بود به قیافه بچه ها نگاه کنم! یه برقی تو چشماشون بود که میگفت میشه خوبم میشه! وااای که چه بحثهای خوبی بود.
یکی میگفت صفحه اول اینجوری باشه.
یکی میگفت نه اونجوری باشه.
یکی میگفت واسه دل خودمون بنویسیم.
یکی میگفت نه باید جوری بنویسیم که عامه پسند باشه.
یکی میخواست شخصی بنویسه.
یکی میخواست موضوعی بنویسه .
یکی میخواست لالائی بگه.
یکی میخواست اراجیف بگه.
یکی میخواست بره ماه عسل.
یکی از زیر زمینش میخواست تعریف کنه.
منم گفتم باشه حالا که اینجوری منم چرت و پرت میگم! سعی میکنم تا حدودی هم منطقی باشه! (وقتی اسم صفحه رو به دوستم گفتم حدود نیم ساعت میخندید هی میگفت مگه چرت و پرت منطقی میشه؟)
خاطرات یه سال گذشته فکر نکنم هیچوقت از یادم بره، جلساتمون که هر کدوم تموم میشد و موقع خداحافظی میشد غم دنیا میومد سراغم!
بعضی حرفا رو زدیم و بعضی حرفها رو نزدیم.
از بعضی حرفامون استقبال شد و از بعضی دیگه نه!
اما اینها مهم نبود، مهم با هم بودن و بهونه داشتن برای کنار هم بودن بود، مهم هفت تا سنگی بود که روی هم گذاشتیم. حالا یه سال گذشته و هنوز هم هفت سنگ ما روی هم سفت و محکم وایساده خیلی راحت و بی سرو صدا!
آخه سنگ صدا نداره ولی محکمه! خیلی محکم! با هیچ بادی از جاش تکون نمیخوره و با هیچ چیزی نمیشه از بین بردش!!تازه اگه خوردش کنی کلی سنگ دیگه درست میشه!
بی سرو صدا شروع کردیم
بی سر و صدا راه افتادیم
بی سر و صدا یه ساله شدیم
بی سر و صدا هم ادامه میدیم