- الو؟ منزل آقای ... ؟
- مهدی جان؟ سلام!
- سلام آقا، خوبی؟ ببیخشید من زیاد نمی تونم حرف بزنم، زیر بارونم...
- خب، خب، چه خبر؟
- هیچی آقا، از حمید خبر نداری؟ قرار بود مطلب هفت سنگ رو برسونه، تلفن ما هم دوباره قطع شده، من از تلفن عمومی تماس می گیرم، خبر نداری مطلب رو رسونده یا نه؟
- من بی خبرم مهدی جان! با خودش تماس گرفتی؟
- آره! ولی خونه نیست! الان نیم ساعته زیر بارون...
- ای بابا! مهدی جان برو خونه، من سعی می كنم باهاش تماس بگیرم...
- می ترسم مطلب نرسه...
- مهدی جان برو خونه، من با حمید تماس می گیرم...
- ...
×××
نوشتن دربارهی هفت سنگ، آسان هست و نیست! آسان است به خاطر اینكه یك سالی كه با آن زندگی كرده ایم، پر از خاطره های تلخ و شیرینی بوده كه هر كدام از آنها به راحتی می تواند موضوع یك نوشتهی بلند شود؛ و آسان نیست به خاطر اینكه تعداد زیاد این خاطره ها، كار انتخاب یكی از آنها را، آن هم برای روایت به مناسبت سالگرد، مشكل می كند.
قصهی مفصل «هفت سنگ» را، حداقل چون برای خودم جذاب است، تا به حال چند باری سعی كرده ام كه مكتوبش كنم؛ اما انگار این قصه مكتوب شدنی نیست! هر بار در نیمه های راه، به بهانه های مختلف، كاغذ و قلم را كنار گذاشته ام و نوشتن قصهی هفت سنگ را حوالهی «یك روز دیگر». روز دیگری كه امروز می توانم با قاطعیت بگویم حداقل برای من، هرگز نخواهد آمد. شاید یكی از هفت سنگی ها روزی بتواند این قصهی بلند را مكتوب كند، اما آن یك نفر، به هزار و یك دلیل، مطمئنا من نخواهم بود.
بی تعارف باید بگویم كه هفت سنگ برای همهی نویسندگانش، بیشتر از هر چیز، یك كلاس درس است. آن هم نه صرفا كلاس درسی برای روان تر كردن قلم و متبحر شدن در نوشتن، كه كلاس درس زندگی. هفت سنگی ها، توی یك سال گذشته، با هفت سنگ زندگی كردند. به خاطر هفت سنگ شاد شدند، غصه خوردند، ذوق كردند، دلگیر شدند، خندیدند، دعوا كردند، ناز كشیدند، خسته شدند، تمام كردند، دوباره شروع كردند، باختند، به دست آوردند و خلاصه با هفت سنگ، عاشقانه، زندگی كردند.
هفتسنگ، میماند. یك هوس زود گذر نبوده كه امروز آمده باشد و فردا هم برود. میماند و بالا میرود: هر روز بالاتر از دیروز. بالا، بالا و بالاتر، تا اوج.