English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  سالگرد


هفت‌سنگ از هفت نما

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: حمیدرضا حسن‌پور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
مرداد هشتاد و یک: مهدی خر شده است. قرار است یک نشریه در آورد.
 

یک. مرداد هشتاد و یک:
مهدی خر شده است. قرار است یک نشریه در آورد. اولین شماره نشریه تماشاگرنمایان سر یک شوخی یا سو تفاهم یا هر چیز دیگری که می‌خواهید اسمش را بگذارید، منتشر شد. جالب اینجاست که برای همان شماره دوم چند نفر مطلب نمی‌دهند! به مهدی پیشنهاد می‌کنم که صفحاتی را به مطالب امیر و جلال اختصاص دهیم. از هر کدام یک مطلب که در اختیار دارم انتخاب و تایپ کرده و بعد از انتشار به نویسندگان آنها خبر می‌دهم. جلال در مقابل کار انجام شده قرار می‌گیرد. امیر هم شاید از سر رودربایستی مجاب می‌شود که هر هفته یک صفحه بنویسد. از آن هفته تا سه ماه بعد که امیر کامپیوتر می‌خرد و تایپ کردن را یاد می‌گیرد (!) عصر هر جمعه به در خانه می‌آید با یک کاغذ کاهی آ - چهار که مطلبش را روی آن نوشته و بالایش هم ذکر شده «برای حمید و تماشاگرنمایانش».
سرمقاله شماره اول هفت سنگ را امیر می‌نویسد.

دو. شهریور هشتاد و یک:
وبلاگ شاعرانه‌ها از اولین وبلاگ‌های ادبی‌است که به‌طور جدی به مقوله ادبیات و عشق می‌پردازد. به نویسنده‌ی آن سیامک پیشنهاد همکاری می‌دهیم، برخلاف باورم و شاید او هم از سر رودربایستی قبول می‌کند که هر هفته یک صفحه بنویسد. در همان ایام نیما افشار نادری به سیامک پیشنهاد می‌کند که بطور ثابت در پندار - که مطرح‌ترین سایت فرهنگی، هنری آنروزها به زبان فارسی بود - مطلب داشته باشد، سیامک نمی‌پذیرد و می‌گوید: «قرار است در تماشاگرنمایان بنویسم ... !»
آنروزها زیر لوگوی تماشاگرنمایان نوشته بود: «هفته‌نامه الکترونیک علافان ایران ... !».
می‌توانم قیافه نیما را در آن لحظات تصور کنم!

سه. مهر هشتاد و یک:
باز هم سر یک شوخی روزگار یا سو تفاهم یا هر چیز دیگری که می‌خواهید اسمش را بگذارید، تماشاگرنمایان گُل می‌کند. روز با بچه‌ها به انجمن ترانه‌سرایان می‌رویم و در آنجا وحید امیری عزیز را می‌بینیم. بعد از جلسه وحید حضار را معرفی می‌کند. دوستان از پارس‌ملودی، دوستان از ایران‌سولو و ... و رو به‌ما می‌کند و با مهربانی‌همیشگی‌اش می‌گوید: «این دوستان عزیز ما هم از تماشاگرنمایان! هستند ...» در حالی که سرخ و سفید می‌شوم زیر لب در دلم به مهدی و سلیقه‌اش در انتخاب اسم دری وری می‌گویم.
در فرهنگ ما تماشاگرنمایان به اوباشی گفته می‌شود که به استادیوم‌ها می‌روند و در حالی که کلمات گل و بلبل و عاشقانه! به زبان می‌آورند، همه جا را گاز و شخم می‌زنند!

چهار. آبان هشتاد و یک:
باز هم بر سر یک شوخی روزگار یا بدشانسی یا هر چیز دیگری که می‌خواهید اسمش را بگذارید، مهدی منزلشان‌را عوض کرده‌اند. خانه جدید تلفن ندارد و وب‌مستری که دسترسی به اینترنت نداشته باشد هم واقعا نوبر است!
بعد از دو ماه مهدی به معروف‌ترین مشتری کافی‌نت‌های تهران تبدیل می‌شود! هر کافی‌نت یک مشکل دارد؛ یکی فرانت‌پیج ندارد، یکی پراکسی دارد و امکان آپلود نمی‌دهد، یکی سی‌دی‌-رام ندارد، آن‌یکی هم ... قرار می‌شود مهدی به خانه ما بیاید تا کارهای آماده‌سازی هفت‌سنگ را انجام بدهیم.
یک هفته است که هر شب مهدی از خانه‌شان در شمال‌غرب تهران به خانه ما در جنوب شرق تهران می‌آید و چون کارها تا بوق سگ طول می‌کشد و از طرفی مهدی تلفن ندارد که به خانواده اطلاع دهد تا نگران نشوند، مجبور است که ساعت سه نصفه شب قبل از سحر به خانه برگردد تا وقت سحری که خانواده بیدار می‌شوند، خانه باشد.
فکر می‌کنم بیشتر از نیمی از ماه رمضان را مهدی مجبور است بدون سحری روزه بگیرد، چون قبل از اذان به خانه نمی‌رسد ...

پنچ. آذر هشتاد و یک:
بچه‌ها برای تداوم انتشار و افزایش کیفیت مطالب هفت‌سنگ هرکاری می‌کنند. مهدی که فقط در دوران ابتدایی و آن هم از سر اجبار سراغ شعرهای کتاب درسی می‌رفت، مطلب ادبی می‌نویسد! جلال برای اولین بار در عمرش سعی می‌کند که مطلبی جدی بنویسد که در آن به کسی تیکه نینداخته باشد! فائزه خودش را می‌کشد و چند کتاب می‌خواند تا بتواند مثل آدم دو سه جمله‌ی درست و حسابی بنویسد! بقیه بچه‌ها هم کارهایی می‌کنند که در تمام عمرشان سابقه نداشته است ... از همه جالب‌تر رضا (حاج اسیر) است؛ برای شماره‌ی دوم هفت‌سنگ، بیشتر بچه‌ها در خانه‌ی ما جمع شده‌اند و هر کسی کاری می‌کند: مهدی صفحات را می‌بندد، جلال مطالب را ویرایش می‌کند، من دور خودم می‌چرخم و ... و ... رضا هم نشسته و سخنرانی منوچهر آتشی را از نوار پیاده می‌کند. چه شود؟! از هر چند کلمه، دو کلمه را نمی‌فهمد و یکی را هم غلط می‌نویسد و بلندبلند به خودش و ما و آتشی بدو بیراه می‌گوید! البته در این زمنیه علاوه بر بی‌سوادی مادرزادی! و نفرت و انزجار ذاتی رضا از ادبیات، تونالیته‌ی صدای آتشی و کلمات تخصصی که به کار می‌برد هم بی‌تاثیر نیست!

شش. دی هشتاد و یک:
چند شماره از هفت‌سنگ منتشر شده است که یک شب خانمی به خانه ما زنگ می‌زند: «سلام آقای حسن‌پور، ... هستم تبریک می‌گویم برای هفت‌سنگ، انطافا سایت بسیار خوبی است ...» و بعد از کلی تعریف و تمجید می‌گوید: «می‌خواهم عضو شما بشوم!» در حالی که خیلی سعی می‌کنم جلوی خودم را بگیرم، می‌گویم: «ببخشید! من تمام اعضایم تکمیل است! ضمنا شما می‌خواهید کدام عضو من شوید؟!»

هفت. هر جا که رسیدیم، نوشتیم که هفت عدد مقدس و پر برکتی است. راستش ما که از تقدس آن چیزی ندیدیم و برکت این عدد هم برای ما عبارت بود از: ساقط شدن بچه‌ها از کار و درس و زندگی! در ازای انتشار بیست شماره هفت‌سنگ و چهارده شماره تماشاگرنمایان!
و با این همه احترام به چیزهایی که در این راه آموحته‌ایم و خاطره‌های تلخ و شیرین یکسالی که گذشت، وادارم می‌کند که بایستم و چشم به افق‌های روشن پیش رو، برای هفت‌سنگ آرزو کنم که بماند؛ سبز و همیشه بهار؛ در کنار شما!

 

 تاریخ انتشار:   August 15, 2003 2:47 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir