یه خونه ی درختی، یه خونه راحت و آزاد
خونه راز من و تو، خونه بخت
یه خونه اون بالاها، روی شاخه پر برگ درخت
دنج ترین خونه عالم
هفت سنگ خونه ما *!
یك سال گذشت
حس میكنم پیر شدم اما خیلی بیشتر از یك سال. پیر شدیم. همگی. یك هفته می شه با خودم كلنجار می رم كه برای سالگرد چه چیزی بنویسم. یك هفته فكر و ذكرم شده بود هفت سنگ. تا جایی كه به خودم اومدم دیدم تو این یك هفته اندازه یك سال به هفت سنگ فكر كردم. به چیزهایی كه به تك تكمون داد و چیزهایی كه ازمون گرفت. هنوزم نمی دونم از چی بگم ولی:
باید نوشت. از تمام حرف و حدیث ها و اتفاق هایی كه برامون به ارمغان آورد. از آقای امیری عزیز كه بودنش برامون حكم برادر بزرگتر رو داشت و خوب بود كه همیشه بود! از بحث های تمام نشدنی و جلسه های به نتیجه نرسیده. از قاطی شدن درس و زندگی مهدی، دیوونه بازی های رضا تو جلسات، كاش الان اینجا بود! های جلال، پنج سال های حمید!، خالی بودن جای مصی و مانا، عذاب كشیدن بابت یك ماه نبود یاشا، نگرانی های از دور اشكان و دكی سیامك!، لالایی های سیاوش، تبلیغات هدیه، ۵ دقیقه حرف زدن های امیر و حضور دلگرم كننده شكیبا و بهناز و احمد و احسان و در آخر دیر رسیدن و جیغ جیغ كردن های خودم و مهمتر از همه دیدنیها. دیدنیهایی كه بعد از یك سال به ما عادت كرده و دوستمون داره. گارسون هایی كه عادت كرده بودند قیافه های ما رو ببینند و پیش خودشون بگن وااااایی باز هم این دبلیو دبلیو دبلیو دات ۷سنگ دات كام ها اومدن! ( فرم نظر خواهی دیدنیها پر بود از این ها) از نگهبان دم دری كه تا چند وقت پیش یادمون نبود بهش انعام بدیم. نمی دونم از كدومش بنویسم. از چیزهایی كه یاد گرفتم. یا از چیزهایی كه از دست دادم. كه شاید می ارزید. كه شاید اگه از دست نمی دادم حماقت بود. كه چیزهایی كه یاد گرفتم و به دست آوردم اینقدر ارزش داره كه اصلا به از دست دادن ها فكر نكنم. كه امكان داره بقیه چیزهای مهمتری از دست دادن یا بدست آوردن. به گزارش هایی كه گرفتیم و مصاحبه هایی كه انجام دادیم. به سوتی هایی كه خودمون بهشون هرهر می خندیدیم. اینها همه یك سال از عمرمون رو مشغول خودشون كرده بودند.
نوشتم
اینها تمامی نبودند
گوشه هایی بودند
از سالی پر از
خوب ها
بدها
زشت ها ...
با تفاهم زیبایی!.
...
* شل سیلورستاین