۱- بین من با اکثریت بچه های هفت سنگ یک وجه اشتراک کلی وجود داره. همه ما جزوه اونایی بودیم که تعطیلی تماشاگران را باور نمی کردیم. از اون طرف هم همه ما گرم کننده های تنور انجمن های پندار بودیم.
۲- فروردین دو سال پیش بود که با نیما افشار نادری و سیامک رحمانی (سردبیر وقت پیام آور) در باره راه اندازی یک انجمن در سایت نشریه یا یه جایی مثل پندار حرف زدم. بعد که کارها داشت ردیف می شد یه دفعه دیدم مزدک شده مدیر انجمن. بچه های هفت سنگ خوب یادشونه که آخرش چی شد. اما خب منم یاد گرفتم دیگه هیچ وقت درباره ایده ای با نیما افشار حرف نزنم.
۳- بعد از دیدار حضوری بچه ها با نادر داوودی یادمه با هدیه دعوام شد. نادر با یه جور خودخواهی که میشه بهش گفت محافظه کاری مدرن فقط تلاش کرده بود صورت مسئله را پاک کند. من مطمئن نبوده و نیستم که درست فکر می کنم اما اطمینان دارم نگاه هدیه به این ماجرا اشتباه بود.
۴- از شما بهترین خاطرم مصاحبه با پژمان راهبر بوده. فکر کنم اون مصاحبه را چند باری خووندم. هرچند با یه خورده شیطنت می شد خیلی از حرف های ممنوعه و غیر قابل چاپ را هم می نوشتید.
۵- اصولا با همه دشواری های کار گروهی همین که به یک سالگی رسیدید خیلی مهم است. باور دارید حتما که پنجاه و دو هفته اصلا کم نیست.
۶- راستش من زیاد بلد نیستم مثل ورزشکاران غیور مملکت که بدون سواد درست و حسابی به جوان مملکت پیغام می دهند و یا جواد خیابانی که می میره برای این جور فرصت ها که از اخلاق منش و دلاوری بگویید، پیشنهاد بدهم. فقط می ماند آرزوی موفقیت یا به قول مسعود کیمیایی همه دنیا یه چاردیواریه...