English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  زیرزمین


حالا حکايت ماست!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
فقیه ِ حاکم از متکای ابریشمین به سر ِ دیگ بیاوردند که سخت رعشه بر اندامش گرفته بود.
 

مکرر در مکرر باشد اما نه همانند حکایت ِ محبت شیرین! نقلش نه خالی از دردسر بُوَد که انبان اتهام پولتیک باز می کند بر سر بی موی بنده! بگذریم ... و اما حکایت:

روزی روزگاری در آباد شهری از ایالت خراسان پیر ِ فقیهی سخت ترشرو، متعصب و پای بند شریعت می زیست که درد دین را روز به شب و شب به روز به حد اعلا در چندین ناحیه از جسم و روحش آنچنان می دید که برمی گفت: آوخ! آوخ! ای باریتعالی!

چندی گذشت، نفوذ یافت، پس منصب ِ بالا گرفت و دست آخر بر جای حاکم بیمار و مخوف شهر بنشست. « یا نیروی غیب!»

گویند زمانی که بر منصب ِ حاکم رسید منبری در مرکز شهر بر پا کردند، او بالا رفت و صدا بالا گرفت که: « وا اسفا! وا اسلاما! اکنون، هر امر که آن پلید و نجس، آشکارا بر سر هر کوی و برزن باشد؛ و هر ستایش و نیایش که خالص و منور، در خفا. نیک بر دهان ِ این اکنون بزنم و خرد کنم!» عوام زیر ِ آفتاب تموز چون این شنید دامن صبر از دست افتاد، از فرط شوق بر سرش گرفت. آن سان که پدر فرزند را!

فی الجمله کارها به مریدانش داد و خود بر متکای پَر ِ بوقلمون تکیه و نیک بر دهان ِ هرچه شر می زد!

کاتب گرفت از هرجا. به تیراژه ی پنج هزار بر رسالات خود مُهر می کرد: «قبول ِ حق» و ذیلش نمره ای غریب با نام ِ «شابک»!
سالها بگذشت بر همین منوال.

سال بر سال، صد بر صد پیر ِ نمازگزار و جوان ِ روزه دار در تبی خوفناک، معلول ِ ناخوشی ِ مجهولی، هلاک می گشت.

نماز یومیه بود بر یکصد و یک رکعت و روزه بر یک ماه ِ تمام! محبت بر فساد تفسیر و سکوت بر رضا تعبیر بود! هر جای از لفظ «الله اکبر» فربه، ولیک هرجایی بر همه جای و مقام! ... و الخلاصه: بی ادبی را ادبی بود سخت نرمال!

طاقت به طاق رسید و دیگها برجوشید. «فی الظاهر و الباطن!»
میان ِ عوام زمزمه بالا گرفت که: «فقیه ِ حاکم خود بباید بنوشد آنچه به حلق ما می ریزد تا بداند که چیست!»

پس دیگ ِ آب ِ جوش بیاوردند و رسالات و احکام را جملگی درونش ریختند. جوشانده ای بر هفت لون و هفت بوی مهیا دیدند.

فقیه ِ حاکم از متکای ابریشمین به سر ِ دیگ بیاوردند که سخت رعشه بر اندامش گرفته بود.

پیمانه ای به حکم جبر خوراندندش و فقیه حاکم در ساعت به زیارت دَرَک ِ احدیت شتافت!

«گر این پرسش را شماست که: مگر چه شد فقیه را؟ چه بود رسالات که این فتنه کرد؟ پس پاسخ گوییم: یا حضرت مولانا، ما ندانیم!» که این بهتر باشد!

 

 تاریخ انتشار:   July 25, 2003 2:27 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir