مکرر در مکرر باشد اما نه همانند حکایت ِ محبت شیرین! نقلش نه خالی از دردسر بُوَد که انبان اتهام پولتیک باز می کند بر سر بی موی بنده! بگذریم ... و اما حکایت:
روزی روزگاری در آباد شهری از ایالت خراسان پیر ِ فقیهی سخت ترشرو، متعصب و پای بند شریعت می زیست که درد دین را روز به شب و شب به روز به حد اعلا در چندین ناحیه از جسم و روحش آنچنان می دید که برمی گفت: آوخ! آوخ! ای باریتعالی!
چندی گذشت، نفوذ یافت، پس منصب ِ بالا گرفت و دست آخر بر جای حاکم بیمار و مخوف شهر بنشست. « یا نیروی غیب!»
گویند زمانی که بر منصب ِ حاکم رسید منبری در مرکز شهر بر پا کردند، او بالا رفت و صدا بالا گرفت که: « وا اسفا! وا اسلاما! اکنون، هر امر که آن پلید و نجس، آشکارا بر سر هر کوی و برزن باشد؛ و هر ستایش و نیایش که خالص و منور، در خفا. نیک بر دهان ِ این اکنون بزنم و خرد کنم!» عوام زیر ِ آفتاب تموز چون این شنید دامن صبر از دست افتاد، از فرط شوق بر سرش گرفت. آن سان که پدر فرزند را!
فی الجمله کارها به مریدانش داد و خود بر متکای پَر ِ بوقلمون تکیه و نیک بر دهان ِ هرچه شر می زد!
کاتب گرفت از هرجا. به تیراژه ی پنج هزار بر رسالات خود مُهر می کرد: «قبول ِ حق» و ذیلش نمره ای غریب با نام ِ «شابک»!
سالها بگذشت بر همین منوال.
سال بر سال، صد بر صد پیر ِ نمازگزار و جوان ِ روزه دار در تبی خوفناک، معلول ِ ناخوشی ِ مجهولی، هلاک می گشت.
نماز یومیه بود بر یکصد و یک رکعت و روزه بر یک ماه ِ تمام! محبت بر فساد تفسیر و سکوت بر رضا تعبیر بود! هر جای از لفظ «الله اکبر» فربه، ولیک هرجایی بر همه جای و مقام! ... و الخلاصه: بی ادبی را ادبی بود سخت نرمال!
طاقت به طاق رسید و دیگها برجوشید. «فی الظاهر و الباطن!»
میان ِ عوام زمزمه بالا گرفت که: «فقیه ِ حاکم خود بباید بنوشد آنچه به حلق ما می ریزد تا بداند که چیست!»
پس دیگ ِ آب ِ جوش بیاوردند و رسالات و احکام را جملگی درونش ریختند. جوشانده ای بر هفت لون و هفت بوی مهیا دیدند.
فقیه ِ حاکم از متکای ابریشمین به سر ِ دیگ بیاوردند که سخت رعشه بر اندامش گرفته بود.
پیمانه ای به حکم جبر خوراندندش و فقیه حاکم در ساعت به زیارت دَرَک ِ احدیت شتافت!
«گر این پرسش را شماست که: مگر چه شد فقیه را؟ چه بود رسالات که این فتنه کرد؟ پس پاسخ گوییم: یا حضرت مولانا، ما ندانیم!» که این بهتر باشد!