قالیشویی كرامت؛ شیرینیسرای فرد یزدی؛ لبنیات اخوان؛ كتابفروشی عسگری؛ و ... مغازهی میرزا سبحان، دو سه تا مغازه مانده به چهارراه. پیرمرد ایستاد. كار همیشگیاش بود؛ یعنی هر وقت كه از اینجا رد میشد. در شیشهای را هل داد. در به سمت داخل چرخید. تو نرفت. كلاهش را برداشت؛ مثل همیشه.
- سلام آمیز سبحان! خسته نباشی. الهی عاقبت به خیر شی. خدا حاج خانومو برات نگه داره كه حاج خانوم مارو نگه داشتی.
میرزا سبحان لبخندی زد: «علیك سلام! مونده نباشی سید!»؛ مثل همیشه.
چشمهای پیرمرد درست در امتداد شعاع دید پیرزن قرار گرفت. عادت همیشگیشان بود؛ یعنی از اول ازدواجشان، پنجاه و هفت هشت سال پیش. مستقیم به چشم همدیگر نگاه میكردند، پلك هم نمیزدند؛ یك دقیقه، دو دقیقه، پنج دقیقه، حتی گاهی ده دقیقه. توی همین نگاهها همه چیز را به هم میگفتند؛ قدر دو ساعت، سه ساعت حرف زدن. پیرزن هنوز این عادتش را ترك نكرده بود؛ وقتی به پیرمرد نگاه میكرد، محال بود پلك بزند. پنج دقیقه و ده دقیقه كه مال دوران جوانیاش بود. الآن برایش چیزی نبود. اگر احتمال میدادم باور كنی، میگفتم پیرزن سی و پنج سال پلك نزده بود! اما پیرمرد، چشمهایش كمفروغ شده بود؛ زیاد پلك میزد.
پیرمرد در حالی كه نگاهش را از چشمهای پیرزن برنمیداشت، دستكشان روی فرش عصایش را پیدا كرد. از مقابل پیرزن بلند شد. تا دم در رفت. ایستاد. برگشت و دوباره به چشمهای پیرزن نگاه كرد؛ مستقیم به او زل زده بود. دلش غنج رفت. عاشق این حس بود. از كنار در تا دم پنجره عصا زد. دوباره برگشت؛ پیرزن هنوز مستقیم توی چشمهایش زل زده بود. ضربان قلبش را میشنید. لبخند زد. همانجا نشست و میرزا سبحان را دعا كرد: «الهی عاقبت به خیر شی. خدا حاج خانومو برات نگه داره كه حاج خانوم ما رو نگه داشتی». مثل همیشه.
پیرزن استكان چای و نعلبكی را جلوی پیرمرد گرفت. قضیه مال سی و پنج سال پیش است. حتماً آن موقع نمیشد بهشان پیرمرد و پیرزن گفت. دوباره مینویسم:
خانومی استكان چای و نعلبكی را جلوی سید گرفت. همدیگر را به همین اسامی صدا میزدند: خانومی، سید؛ از همان روز اول ازدواج تا روز آخر! سید استكان و نعلبكی و دست خانومی را با هم در مشتش گرفت. دست دیگرش را روی دست خانومی گذاشت. نوازشش كرد. لازم نبود چیزی بگوید. داشتند به چهرهی هم نگاه میكردند. یعنی از همان اول (از همان جایی كه نوشتهام «خانومی استكان چای و نعلبكی...») نگاه از چشم هم برنداشته بودند. سید نه به استكان و نعلبكی نگاه كرده بود، نه به دست خانومی. نیازی به نگاه نداشت. حس بیناییاش را برای كار دیگری لازم داشت؛ برای این كه درست زل بزند توی چشمهای خانومی.
خانومی كنار سید نشست. سرش را روی شانهی سید گذاشت. دیگر نگاهشان به هم نبود، اما دست خانومی هنوز توی مشت سید بود.
- سید! امروز یه سر بریم مغازهی میرزا سبحان؟
خوب حتماً میرفتند دیگر. سید به یاد نداشت حتی یك درخواست خانومی را رد كرده باشد. هر درخواستی كه میكرد حتماً دلیل قرص و محكمی برایش داشت. كارهای خانومی عجیب بود. سید مطمئن بود خانومی آینده را میبیند؛ حتی سی و پنج سال بعد را (یعنی همان جایی كه نوشتهام «چشمهای پیرمرد درست در امتداد شعاع دید پیرزن...»). اشك خانومی روی شانهی سید چكید. سید سرش را به سر خانومی تكیه داد. اشك او هم روی گونهی خانومی چكید. گریه شخصیشان فقط همین قدر بود : یك قطره اشك خانومی برای سید، یك قطره اشك سید هم برای خانومی؛ منتها خانومی علت گریهاش را میدانست، اما سید نه. از گریه خانومی گریهاش میگرفت. خانومی قدر اشكهایش را میدانست، هدرشان نمیداد. اشكش را مقدس میكرد. زمزمه كرد: «السلام علیك یا ابا عبدا... ». سید ادامه داد: «و علی الارواح التی حلت بفنائك...». دوتایی های های زدند زیر گریه.
قالیشویی كرامت؛ شیرینیسرای فرد یزدی؛ لبنیات اخوان؛ كتابفروشی عسگری؛ و ... عكاسی سبحان، دو سه تا مغازه مانده به چهارراه. پیرمرد ایستاد. كار همیشگیاش بود؛ یعنی هر وقت كه از اینجا رد میشد.
پیرمرد نمیدانست چطور میشود عكسی گرفت كه هر كجا میروی، مستقیم به تو نگاه كند. تنها عكس خانومی، عكسی كه سی و پنج سال پیش درست یك روز قبل از مرگش گرفته بود، از همین قماش بود؛ عكسی كه اگر نبود، سید دو روز هم بعد از مرگ خانومی دوام نمیآورد. خانومی هم لابد این را میدانست كه یك روز پیش از آن حادثه با سید به مغازهی میرزا سبحان رفته بود. خانومی آینده را میدید؛ سید مطمئن بود.
در شیشهای را هل داد. در به سمت داخل چرخید. تو نرفت. كلاهش را برداشت؛ مثل همیشه.
- سلام آمیز سبحان! خسته نباشی. الهی عاقبت به خیر شی. خدا حاج خانومو برات نگه داره كه حاج خانوم مارو نگه داشتی.
مثل همیشه....
مهدی قزلی