ادامه از صفحه قبل
هفتسنگ: آقای دهنمکی از صحبتهای شما به نظر میآید تکلیف مردم این وسط مشخص نیست، شما میگویید مردم باید روشن میشدند، روی مردم باید عملیات روانی انجام میشد، مردم باید تاوان بدهند و ... ، به نظر میآید شما و گروهی از کسانی که جنگ را تجربه کردهاند و پشت سر گذاشتهاند، در واقع بخشی از بازماندههای جنگ، خودشان را از مردم جدا میکنند. یعنی مردم یک طرف، ما هم یک طرف، حالا هم مردم را محکوم میکنیم.
دهنمکی: نه! این اشتباه است. البته این جبههبندی که شما میکنید به نفع کسان دیگری است، ساخته و پرداخته کسان دیگری است، چرا؟ بخاطر اینکه جنگ که تمام شد، من برگشتم عقب دیدم در شهر چیزهایی که بخاطرش جنگیدم دارد ملعبه میشود. اقتضائات جوانی را ما هم داشتیم، حسین فهمیده هم داشت، آنهایی که روی مین رفتند هم داشتند. همانهایی که در اروند غرق شدند، همانهایی که کوسهها آنها را خوردند، اینها هم میدانستند شهوت یعنی چه، اینها هم میتوانستند بفهمند پاتیناژ یعنی چه، اینها هم میتوانستند اختلاط دختر و پسر را درک کنند، ولی چرا این غرایز را در خودشان خفه کردند و فقط کشته شدن را انتخاب کردند، جنگیدن و مبارزه را انتخاب کردند. ولی امروز در جامعه میبینیم که در خیابان، در پارک، در پارتی با کفش روی خون شهدا میروند و میرقصند.
رفتم سراغشان، من، مسعود ده نمکی، وقتی میگرفتمش در حال دختربازی، در حال فسق و فجور، با او حرف میزدم و میدیدم نمیفهمد من چه میگویم، میفهمد دارد چهکار میکند، ولی نمیفهمد من چه میگویم، وقتی صمیمی حرف میزدم میگفت چرا نکنم؟ دیدم باکری و همت را نمی شناسد ...
هفتسنگ: حالا شما شاید صمیمی حرف میزدید، اما خیلیهای دیگر هم بودند که صمیمیتشان غلظت بیشتری داشت.
دهنمکی: اجازه بدهید من حرفم تمام شود، مثل اینکه شما آمدهاید اینجا خودتان سخنرانی کنید. شما آمدهاید حرفهای من را بشنوید. میتوانید بعدا حرفها را در سایتتان نقد کنید و هر چه خواستید بنویسید. ولی آن چیزی که از من میخواهید بشنوید این است.
بعد از جنگ، عکس شهدا را از اتوبان قم برداشتند و گفتند که باعث تصادف میشود، ولی در تمام اتوبانها تابلوهای چند ده متری میکوبند، اینها باعث تصادف نمیشود؟ گفتند اسم شهدا را از خیابانها برداریم و بجای آن اسم گل بگذاریم، گفتیم چرا؟ ، گفتند که میخواهیم مردم شاداب باشند، مردم خستهاند و روحیاتشان خسته است بخاطر جنگ. بخاطر شادابی نگذاشتند دیگر از جنگ حرف بزنیم، از آرمانها، از شهدا، جامعهای که تا دیروز در آن قرمزته و آبیته نبود، قبل از شصت و چهار از این حرفها نمیشنیدیم، ولی کار بجایی رسید که برای اینکه مردم سرگرم بشوند، شنیدیم.
دولت رفاه را تشکیل بدهیم، برای جوان پاتیناژ بسازیم، فرهنگسرایی بسازیم که در آن گیتار بزند و خوش باشد، جوان را باید بگذاریم جوانی بکند. نگذاشتیم که با نسلی که مثل خود اینها بودند و همین اقتضائات را داشتند، آشنا شود، با آن آرمانها آشنا بشود. بعد این دو نسل رو در روی همدیگر قرار گرفتند.
اول فکر میکردم کسی که این کارها را دارد میکند دشمن است و دارد عناد میکند ولی وقتی که خیلی روی آن تعمق کردم، دیدم این هم قربانی است، این نسل هم قربانی است و نسل قبلی هم قربانی است. رودررویی این دو نسل چه چیزی را حاصل میکرد؟ یک عده به اسم خشونتطلب معروف شوند و یک عده آزادیطلب و به جان هم بیفتند، چه کسی در حاشیه امنیت قرار میگرفت؟ همانی که نه جزو این دسته است و نه جزو آن دسته.
هفتسنگ: چه کسی؟
دهنمکی: ساختار قدرت برای من مهم است، این که چه کسی، شما اینقدر تعصب دارید که نمیشود با شما مصداقی حرف زد، یا باید راست را متهم کنی یا چپ را. یا باید مشارکت را یا کارگزاران را.
هفتسنگ: نه، اینطوری نیست. چرا این برداشت را دارید؟
دهنمکی: نه! همانطوری که شما از موضع تهاجمی دارید با من حرف میزنید، من هم! من حرفهایی که اینجا به شما گفتم، برخی از آنها را به این صراحت حتی با مخاطب خودم هم مطرح نکردهام. با هم صریح حرف میزنیم.
ما میگوییم ما جنگیدهایم، نسل ما جنگیده است، بخاطر یک آرمانهایی، امروز آن آرمانها را مطالبه میکند. خون دادیم بخاطر آن.
یک روزی فکر میکردم شما که تیپ سوسولی داری مقصر هستی، بعد آمدیم دیدیم نه، شما اصلا نمیشناسی. شمایی که اینجا نشستهای میگویی چرا شصتویک جنگ تمام نشد. ننشستند بر روی شما کار کنند، اسناد بدهند که بشناسید صدام را که بدانید در جنگ چه کشیدهایم. آقایان بعد از چند سال که از سیزده آبان میگذرد تازه امسال در لانه جاسوسی را باز کردهاند تا جوانان ببینند. چه وقتی؟ تازه بعد از اینکه در میدان محسنی شمع روشن کردند، تازه فهمیدند جوان نمیداند آمریکا کیست، جوان نمیداند کودتای بیست و هشت مرداد چیست. میرود برای آمریکا شمع روشن میکند. تازه فهمیدند که ای بابا عجب غلطی کردیم این جوان را نبردیم لانه جاسوسی که اسناد را بخواند و بفهمد آمریکا کیست. سر نفت این مملکت، سر اقتصاد این مملکت، سر سیاست این مملکت، چه بلایی آورده است.
نکردند، نگذاشتند، من و شما را نامحرم دانستند، هنوز احساس فاصله است. شما هنوز دارید من را محاکمه میکنید که چرا شصت و یک جنگ را تمام نکردید، نمیگویید چه سختیهایی کشیدید.
هفتسنگ: به هر حال مصاحبه باید پیش برود و قرار نیست همکلام بشویم.
دهنمکی: نمیخواهد همکلام بشوید، به هر حال اقتضائات ژورنالیسم دامن شما را هم گرفته است، شما اصلا مجبور هستی از این جلسه یک سوغات ببری که رفتم نشستم با یک چماقدار فاشیست، با هم نشستیم و کم مانده بود دعوا شود. شما نمیتوانید آخر سر این نتیجه را بگیرید که اصلا حرف من و شما یکی است. منتهی اول باید به این برسیم که شما گذشته را نفی نکنی. همانطوری که ما از خیلی از حقهای خودمان گذشتیم، شما هم باید بگذری، بخاطر احترام به آنها.
یک خاطره تعریف کنم. در عملیات فکه بود که گفتند اگر مجروح شدید داد نزنید چون عملیات لو میرود. گفته بودند که امام گفته این عملیات باید به پیروزی برسد. دو تا برادر بودند، وقتی یکیشان تیر خورد برای اینکه عملیات لو نرود سر خودش را زیر آب برد تا خفه شود، خفه شد تا شما بتوانی حرف بزنی. امروز چطور این نسل را به خفقان و چماقداری متهم میکنند؟ کی قبول میکند کسی که میگوید عاشورا و امام حسین محصول خشونت بود و جنگ را زیر سوال میبرد سمبل آزادی و تکثر در جامعه باشد و آن بچهای که قربانی قضیه بوده بشود خشونتطلب و فاشیست؟ نه اینطوری نیست!
همان کسی که لازم دانست اینطوری این بچهها را رودرروی هم قرار بدهد، همان آدم به موقع خودش میآید و میگوید جنبش دانشجویی این مملکت مبانی تئوریک ندارد. میگوید بس است، دیروز آمدید هجده تیر راه انداختی حالا بروید و در خانههایتان بنشینید، تاریخ مصرفتان تمام شد. فشار از پائین، چانهزنی از بالا را آوردید، ما مجلس ششم را گرفتیم، حالا تمام شد، بروید و بنشینید در خانههایتان.
این دانشجو بعد بخاطر خصوصیسازی دانشگاه به میدان میآید، همان دانشجویی که یک روز هم بخاطر کرباسچی، که قرار بود مثل باکری شهرداری بکند، ستاد حمایت تشکیل میدهد. چرا؟ چون هدایتش میکنند به آن سمت، تو باید اینطور باشی...
هفتسنگ: البته ...
دهنمکی: من سوال جواب نمیدهم، من حرف خودم را میزنم.
سیاست که هیچی این فضای دوقطبی را در خانوادههایمان هم بردهایم. ملاک حق و باطل، من و شمائیم، سنجش حق و باطل خطکشیهایی است که برای ما انجام میدهند. طبق این خطکشی اگر اینور هستی حقی و اگر آنطرف هستی باطلی، اگر ریش داری حقی، اگر موهایت را ژل زدهای باطلی. حضرت علی میفرمایند اول حق را بشناسید، بعد بر اساس آن حق و باطل را تعریف کنید.
ما اینجوری نیستیم و بر اساس خط کشیهایی که در جامعه وجود دارد داریم حرکت میکنیم. بخاطر همین است که میگویم حرفی ندارم برای گفتن، دیگر گوشی برای شنیدن حرف حق در جامعه نیست، نه اینکه بگوییم آن حق، من هستم.
هفتسنگ: آقای دهنمکی. باید قبول کرد روی این فاصلهها کار نشده است. مثلا وقتی فیلم دفاع مقدس ساخته میشود، چه چیزی دارد؟ تا چه حد تصویر واقعی جبهه است؟ همیشه این را نشان میدهند که چهار نفر ایرانی میروند و یک لشگر عراقی را میکشند. اصلا این فاصلهای که میگویید برای چه بهوجود آمد؟
دهنمکی: تعمد کردند که این ارزشها انتقال پیدا نکند، چون آنوقت شما هم مثل ما میشدید. یک نسل طلبکار از حاکمیت، از مسئولین. مشکل وقتی پیش میآید که بحث مطالبات مطرح میشود. اکراه دارم این حرفها را بزنم چون خیلی تند است. یک زمانی میگفتند اینها موی دماغ هستند، بچه بسیجیها نه خودشان میخورند و نه میگذارند کسی بخورد. حالا خودشان نمیخورند عیبی ندارد، نمیخواهند بگذارند کسی دیگری هم بخورد. بخاطر همین در ادارات که میبینید بیشتر افشاگریها توسط همین بچههاست. یک سندی دستشان میرسد، عملیات استشهادی انجام میدهند. معمولا هم معلوم میشود که چه کسی سند را بیرون داده که به اخراج و دردسرهای بعدی میکشد. بخاطر همین نخواستند یک نسلی مثل اینها بار بیایند.
شعری در نشریهمان زده بودیم « کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟ »، این یک ماه قبل سرگرم است که کی گل میزند، آنجا هم که میرود انفجار احساسات، بیرون هم که میآید تا یک ماه میگوید دیدی پوزت را زدیم؟ چرا یک شیشه سینما قدس که میشکند سالها سر آن شیشه دعواست، حالا چرا وقتی از استادیوم تا میدان انقلاب شیشه خرد میشود دوباره میخریم و سر جایش میگذاریم؟
فرق آن شیشه با این چیست؟ آن را یک سری جوان شکستهاند، این را هم یک سری جوان شکستهاند. بخاطر اینکه آن شیشه شکستن از دغدغه و تفکر و اعتقاد بر میخیزد و این شیشه شکستن غفلت میآورد. باز هم میخریم و برایشان آنجا میگذاریم. جوانان عزیزمان را باید باور کرد. اتوبوسها را بشکنند ولی سر و صدایشان بلند نشود، سر و صدایشان بلند نشود که مثلا رهبر این مملکت میگوید مبارزه با مفاسد اقتصادی، آنوقت یک جزایری در میآید، شصت - هفتاد تا اسم و بعد هم اتفاقی نمیافتد. چون این خطکشیها را کردیم حرف زدن ما و شما سخت شد. ماها کوتاه نمیآییم، من میگویم اگر اینها میتوانستند یک شهرک سینمایی درست میکردند که در آن فقط آتش باشد، خمپاره باشد و میگفتند این یک ذرهای هم که مانده بفرستیم آن تو که کشته شوند. صادرشان کنیم، رزمندهها را هم صادر میکنیم که اینجا نباشند و طلبکار باشند. الان هم میگویند حالا که نمیتوانیم اینها را از بین ببریم، حداقل از بازتولیدشان جلوگیری کنیم بخاطر همین از یک نسل بی تفاوت استقبال میشود. من اوایل فکر میکردم که چرا مبارزه نمیشود، من سالها دعوا کردم از پانزده سال بعد از جنگ سالها دغدغه ما این بود که صبحها راهپیمایی میکردیم. هفتهای یک راهپیمایی از جلوی وزارت کشور تا جلوی مجلس، شعار میدادیم: « فرهنگ فاسد غرب محکوم است.»، « تهاجم فرهنگی فلان باید گردد.» ، بعد فهمیدم که اصلا قرار نیست با این قضیه مبارزه شود. قرار است تازه ترویج هم بشود. غفلت و رسانههای فراگیر میرشکاک و بحثهای شهید آوینی را بخوانید تا بفهمید چه میگویم. فهمیدم که قرار است غفلت ایجاد شود، جامعهای که ایدئولوژیک باربیاید، جامعهای طلبکار است. مطالبه دارد، هر دقیقه از هر مسئولی طلبکار خواهد بود، نقد خواهد کرد، توسعه را نقد خواهد کرد، سیاست را نقد خواهد کرد، زندگی خصوصی مسئولین را زیر منگنه خواهد برد. ولی جامعهای که در آن غفلت فراگیر باش دعوا سر چیز دیگری است، دعوا سر آزادی و سر اندیشه نیست. ببینید الان سر چه چیزهایی دعوا میکنند، مثلا چرا میخواهند خوابگاه دختران و پسران را از هم جدا کنند، سر این تریبون آزاد میگذارند، اما سر مطلبههای اصلی که حضرت علی (ع) میفرمایند، مثل اقامه عدل، اینها برایشان اولویت ندارد.
اینها تازه سیاسیهای این نسل هستند. بقیه که نمیفهمند چه میگذرد. ما از آمریکا ایراد میگرفتیم که مردم نمیدانستند رئیس جمهورشان چه کسی بود، ولی الان خودمان میخواهیم از این نسل این را بسازیم، چرا؟ تا بیتفاوت بشوند.
اصلا این یک اصل است که وقتی نتوانستی در جامعهای عدالت برقرار کنی، در آن جامعه شهوت طلبی را ترویج بکن.
فلانی میگفت دوچرخهسواری بانوان، من یک بار یک چیزی به ایشان گفتم، گفتم اگر شما یک روز صبح از دم درب خانهتان تا مجلس با دوچرخه آمدی قبول! همه زنهای ایران دوچرخه سوار بشوند، شما خودت دوچرخه سوار نمیشوی، چرا سر این دعوا میکنی؟
دغدغه را از خیلی چیزها تبدیل کرهاند به آن دوچرخه، اینها یک نسلی را میسازد که فاصله دارد. بعد هم باید یک چیزی را قبول کنیم. اینکه میگویند نسل اول، دوم، سوم بر اساس تفاوت سنی درست است. حالا اسمش را نگذارید نسل سوم، مثلا بگویید بیست سالهها. از تاریخی که انقلاب پیروز شده است، یک عدهای را داریم که قبل از پیروزی انقلاب بودهاند، انقلاب را به پیروزی رساندهاند. یک عده از پیروزی انقلاب بودند تا بعد از جنگ، انقلاب را حفظ کردند و یک عدهای بعد از جنگ آمدند که نه انقلاب را دیدهاند و نه جنگ را و باید انقلاب را استمرار ببخشند. پس باز نقسیمبندی سه دسته شد.
ما آمدهایم حد فاصل بین دو نسل را قطع کردهایم، گفتیم بچههای جنگ خشونت طلبند و آنها را داخل کنسرو کنیم. بعد آمدیم از نسلی که بعد از جنگ وارد عرصه اجتماعی شده به او میگوییم آمریکا اینطوری است، او هم میگوید نه! چرا رابطه نباشد؟ میرود برای آن شمع روشن میکند. من و شما که میتوانستیم حداقل با هم دوست باشیم، میتوانستیم به تو منتقل کنیم که سیزده آبان یعنی چه، آنوقت میخواهیم تو بادامچیان را درک کنی. خوب نمیشود! حد فاصل زنجیر وسط را حذف کردهاند، چه کسانی؟ به نظر من همان نسل اولیها بیشتر مقصر بودند، چون آنها بیشتر در ساختار قدرت هستند.
هفتسنگ: آن سر طیف هم گروههای مثل سعید عسگر که ایجاد میشوند ...
دهنمکی: همه اینها ایجاد میشود. سعید عسگر میشود، شاهرخ و سمیه میشود. ببینید از جوان، یک روزی حسین فهمیده بیرون میآید، یک روز شاهرخ و سمیه که میزنند بخاطر مسائل جنسی خانواده خودشان را میکشند، بعد رسانههای ما دو تا قاتل محبوب میسازند. حضرت امیر میفرمایند که ضمیر جوان مثل زمین بایر است، یعنی زمین مفت.
هر کسی بکارد همان درو میکند. حالا بعد از بیست و پنج سال بعد از پیروزی انقلاب اگر میبینید که اکثریت نسل جوان جامعه میگویند دینگریز هستند، پس معلوم است اصلا دینی به اینها ارائه نشده که بخواهند دین گریز باشند، چیزی به اینها ارائه نکردهاند.
یک زمان اگر میکروفون را جلوی دهان یک بچه حزباللهی میگرفتی که درباره باکری حرف بزن، کلیشهای ترین تعریف را ارائه میکرد که فلانی در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده، در یک خانواده مذهبی بزرگ شده است و در یک خانواده مذهبی هم شهید شد، در صوری که اصلا این نبود. شهید آوینی که سمبل شهدای هل قلم است، مینویسد که من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم، یعنی من خودم ختم اینکارها هستم، ولی نزدیکانش اجازه نمیدهند امروز در مورد گذشته آوینی حرف زده شود، میگویند تقدس آوینی میشکند. ما از شهدا و آن نسل یک سری الگوها و اسطورههای دست نیافتنی ساختهایم که نمیشود مثل اینها بود، پس اصلا چه توقعی داریم که نسل جوان سعی کند بخواهد شبیه شهدا شود. در فیلمهایمان اینکار را نکردهایم، البته شاید خصلت سینما این باشد که فیلم حدیث نفس سازنده است. الان مثلا فلانی میخواهد دختر بازی کند، چون نمیتواند فیلم دختر پسری بسازد یک رزمندهای را میآورد که در بیمارستان وقتی مجروح میشود، چشم را که باز میکند میگوید تو حوری هستی یا پرستار! بعد هم با هم نامزد میشوند و سوار دویستوپنجاه میشوند و میزنند لب کارون! این آن چیزی است که از جنگ نشان میدهیم. به قول شما از عراقیها موجودات مفلوکی میسازیم که مثلا یک بسیجی میرود آنجا و هزار تایشان را میکشد. آنوقت تو حق داری بپرسی این جنگی که شما به این راحتی آدم میکشید چرا اینقدر طولش دادی؟ حق داری این سوال را بکنی. در صورتی که نمیدانی، ارتش عراق، پنجمین ارتش در آن شرایط بود. ما هنوز یک فیلم در مورد اسارت نداریم، «یک هافتایم در جهنم» را شما نگاه کنید، آدم وقتی نگاه میکند خودش را در اردوگاه احساس میکند. ما نکردیم، بعد از جنگ نتوانستند بر روی شما عملیات روانی انجام بدهند چه برسد به زمان جنگ.
هفتسنگ: آقای دهنمکی اینجا فضای محاکمه نیست و فضای مصاحبه و گفتگو است، نه قرار است من شما را قانع کنم و نه شما من را. ببینید شاید نسل شما تریبون نداشت، یا بهتر بگویم یک اقلیت یا اکثریتی از نسل شما تریبون داشت، فکر نمیکنید خود شما هم مقصرید و باید از طرف شما هم کاری انجام میشد که امروز منِ «بچه سوسول» یک همچین برداشتی از شما نداشته باشم؟ شما که ادعا دارید نباید میآمدید و زبان نسل ما را پیدا میکردید؟ چه شد که این فاصلهها افتاد؟ چرا این اتفاق افتاد؟
دهنمکی: ببینید ما با شما دعوا نداشتیم.
هفتسنگ: اتفاقا ما هم با شما دعوا نداشتیم!
دهنمکی: ببینید، زرنگی که آقایان کردند این بود که دعوای ما با آنها را تبدیل کردند به دعوای ما با همدیگر، این خیلی مهم است. این زرنگی بود که آنها بلد بودند و ما بلد نبودیم. آن قدرت رسانهای و پولی بود که آنها داشتند و ما نداشتیم و فکر هم نمیکردیم اصلا لازم باشد وارد اینکارها بشویم. اصلا چه لزومی داشت من بیایم و نشریه بزنم؟ من دبیرستان بودم، درسم را ول کردم و رفتم، میخواستم حالا دانشگاه درسم را بخوانم. ولی دیدم رسانههای این مملکت، در صدا و سیمایش روایت فتح نشان دادن جرم است.
وقتی در شهر عکس هنرپیشه داخلی و خارجی و فوتبالیست پر است و به جوان میگویی چر این را میگیری، چون جایگزینی ندارد. خودم مجبور شدم وارد میدان بشوم. وقتی هم که به میدان میآیم و نشریه میزنم که حرف بزنم، همان نسلی که فاصله انداختند بین من و تو میگویند آخآخ! ببین! این همان خشوتطلب است، این نمیخواهد جوانان آزاد باشند. از یک طرف نسل جوان را راهی میدانهای ابتذال میکنند، اصلا تشویق میکنند برای ورود به این میدان، بعد من میآیم مبارزه کنم، سر آن آرمان، من متهم میشوم به اینکه دارم با آزادی تو مبارزه میکنم.
بگذارید صریحتر صحبت کنم، ما تا اینجا هم با آقایان مشکل نداشتیم، تا اینجاییکه بگوییم تابلوهای شهدا را جمع نکنید، تا اینجا هم با ما دعوا نداشتند، اتفاقا در یک مقطعی حمایت هم کردند و گفتند شما هم بکشید، اصلا پولش را هم میدهیم. تا اینجا هم دعوا نداشتند، زمانی که سر اسم و عکس شهدا دعوا کردیم یک خرده عقبنشینی کردند که بگذارند شرمان کم بشود. اما ما بعد سر یک چیز دیگر دعوا داشتیم، سر آرمان شهدا، سر آنچیزهایی که شهدا بخاطرش جنگیدند، دیگر من سر عکس شهید و تابلو سامسونگ دعوا ندارم، سر این دعوا دارم که نظام مدیریتی که در جنگ بچههای ما رفتند شهید شدند تا در آینده اینجوری نباشد، این نبود. قرار نبود تجملگرایی، اشرافیگری، ذلتپذیری، بیاید جای یک همچین آرمانهایی.
از اینجا به بعد دعوا شد. این دعوا از یک مقطع زمانی پیش آمد که ما حرف برای گفتن داشتیم، فقط سر عکس و یادگاری و برچسب شهدا نبود. از آنجا خود بچهها به چند دسته تقسیم شدند. یک نگاه سکولاریستی بین بچهها ترویج شد که برخی میگفتند اینها سیاسی هستند، میگفتند هیئت را سیاسی نکنیم، مجله شهدا را سیاسی نکنیم و با عکس شهدا حال کنیم. از آن زمان که طیف زیادی از بچه مذهبیها بر سر مطالبه آرمان شهدا جنگیدند، از آن به بعد ما « بدِ » شدیم. تا قبل از قضایای پیچیدن بچههای رزمنده به پی کارگزاران و به اصطلاح این مسائل ما آدمهای خوبی بودیم که نمیفهمیدیم. احساسی بودیم، فوقش بعضی وقتها تند میرفتیم که باید درک میشدیم. ولی از وقتی که پا روی بخور بخور ها گذاشتیم، پا روی این گذاشتیم که سیاستمدار این مملکت چگونه باید باشد، شدیم گروه فشار، این تغییری بود که حاصل شد. من خاطرم هست تا یک مقطع زمانی خاص، سال شصتونه تا هفتادو دو، اوایل میخواستند ما را اصلا ندید بگیرند، تظاهرات راه میانداختیم، در تهران برای مبارزه با بدحجابی و فساد چند ده هزار نفر آدم میآمد، عکسهایش را هنوز دارم، ولی حتی روزنامهها اصلا نمینوشتند که همچین چیزی وجود خارجی دارد. حتی احتیاج به مجوز هم نداشتیم، اینقدر ما را صاحب حق میدانستند که احتیاج نمیدیدند ما مجوز رسمی بگیریم. سی تا پنجاه هزار نفر آدم به خیابان میآمدند و حرف خطرناکی هم نمیزدند، علیه فرهنگ فاسد غرب صحبت میکردند. ولی از یک محدودهای به بعد این حرکت فهمید که اگر جوانی مثلا رپ است، این یک سطح از منکر در جامعه است، سطح کلانتری هم وجود دارد، آن کسی که باید کار فرهنگی کند، صدا و سیمایش، مجلاتش، چیز دیگری بهخورد این میدهد، این آنچیزی را که میبیند و میخواند باور میکند نه مایی را که ندیده است. بعد ما میآییم سراغ صدا و سیمای این مملکت، وقتی من در نماز جمعه برای اولین بار جلوی رئیس جمهور وقت وایسادم و در نماز جمعه بلند شدم و گفتم «صدا و سیمای ما اصلاح باید گردد»، از شبش تا ده روز زندان انفرادی بودم.
من میگفتم صدا و سیما اصلاح باید گردد، پیرمرد کنار من میگفت مرگ بر منافق، جالب این بود که یک عمر هم کنار هم آنجا نماز خوانده بودیم.
هفتسنگ: چه سالی بود؟
دهنمکی: هفتادو دو بود. بعد آمدیم سراغ مطبوعات. بابا شما حق داری بگویی چرا شصت و یک جنگ تمام نشد. چرا؟ چون که کیان خواندهای، چون مصاحبهی بازرگان خواندهای. آنجا همش میگویند ما چرا جنگیدیم، آنوقت من بیایم جوان را در خیابان بزنم؟ با جوان درگیر شوم که چرا به من فحش میدهد یا چرا عکس شهدی که میبیند رویش را اینطرفی میکند، یا چرا چهارشنبهسوری که میشود نارنجک را میزند توی صورت عکس شهید؟
رفتم سراغ مجلات، گفتم به ریشهها بپردازیم، رفتم سراغ مدیریتها. این همه بودجه که باید خرج تهاجم فرهنگی میشد، خرج چه میکردند؟ از اینجا به بعد چون ما پرداختیم به ساختار قدرت، با شماها دشمنیم، نمیتوانستند بگویند که ما با آنها دشمنیم. گفتند اینهایی که اعتراض میکنند چرا پاتیناژ راه انداختند، اینها مخالف آزادی جوانان هستند.
خودشان مجوز نشریات زرد را دادند، هنر پیشههای اینچنینی ساختند، خودشان با دست خودشان ستارهسازی کردند، عکس هنرپیشههای فلان در سطح جامعه میآید، از آنطرف خودشان میآمدند قانون تصویب میکردند برای منع استفاده ابزاری از چهره زنان. به آهو میگویند بدو، به تازی میگویند بگیر. خودشان از اینطرف مجوز نشریات اینجوری میدهند و از آنطرف آنطوری.
اینها مبنای فکری دارد، من الان دارم با شما احساسی حرف میزنم. یعنی الگوی وارداتی توسعه یک همچین اقتضائاتی به جامعه تحمیل میکرد که تاریخ مصرف یکسری آدمها و اندیشهها گذشته است. ولی چون این آدمها در جامعه قابل هضم نیستند، با نسل بعد خودشان به چالش کشیده میشوند.
حالا خود اینها در تضاد و پارادوکس قرار گرفتهاند. بعد از بیست و سه سال از پیروزی انقلاب، وقتی میآیند بگویند ارزشها میبینند که جوانها دیگر آن ارزشها را نمیشناسند. بعد متهمشان میکنند به دینگریزی، میگویند جوانها بیدین شدهاند، کی این بیدینی ( بهقول آنها ) را باعث شده است؟
آنوقت وقتی مسابقه ابتذال برقرار شد، در مسابقه ابتذال هر کس که عریانتر حرف بزند، برنده است. نسل جوانی که امیالش حرف اول را میزند، هر کس مطابق آن امیال حرف بزند برندهتر است. یک روز کارگزارن میآید میگوید میخواهیم آزادی بدهیم، آنوقتآزادیهایش چه چیزها نیست؟ دوچرخهسواری و ... ، یک عده یک روز دیگر میآیند و عریانتر از این حرف میزنند، میگویند ولایت فقیه برمیداریم، قانون اساسی عوض میکنیم، پیرزن خفه میکنیم. اگر کسی از اینها هم بدتر بگوید و از اینها هم رویش بازتر بشود، همان جوانی که بدون مبانی ایدئولوژیک بار آمده است به آنها رای میدهد. آنها هم فهمیدند این خطر چقدر زیاد بوده است. به یک عده میگویی بابا تو خودت از دیوار بالا رفتی، دیوار سفارت را میگویم، چرا امروز از این حرفها میزنی؟ میگوید نمیخواهند، امروز این جوانها دنبال کسی میگردند که علیه آن چیزها حرف بزند، جامعه عوض شده است. در یک کلام چرا فاصله ایجاد شده است، پاسخ این است: اقتضائات قدرت.
هفتسنگ: چه طور شد که وارد عرصه مطبوعات و رسانه شدید.
دهنمکی: بعضی از جمع ما بودند که متاثر از جریانات سیاسی بودند، بعضیها اصلا قائل به کار رسانهای نبودند، یک زمانی میگفتند احتیاجی نیست، میگفتند ما باید حرفمان را بزنیم و بقیه هم باید قبول کنند. به هر حال شما هم قبول کنید، یک نسلی که از پشت توپ و تانک آمده، وارد عرصهای شده و مجبور است برای بیان آرا و اندیشههای خودش به ابزارهای مدنی دست دراز کند. تمرین این بازیها را هم ندارد. اگر اولین شماره نشریه شلمچه را الان جلویتان بگذارم نسبت به الان شما میخندید، صفحهبندی و اینها را اصلا بلد نبودیم. اصلا قرار هم نبود روزنامهنگار بشویم. این روند تکاملی را ما باید طی میکردیم. همانطوری که شما هم باید طی کنید. یک زمانی شما اصلا قائل به این ارتباط نبودید، طیف شما دوست داشتند حرفهایشان را از صبح امروز و جامعه بشنوند و بخوانند. این ارتباط ملموس بین دو نسل به تازگی راه افتاده است. کسانی مثل شما میآیند و با ما بحث میکنند. میفهمند که ما اینقدر هم ترسناک نیستیم، یا وقتی با هم حرف میزنیم ما هم میفهمیم که اینها اینقدر هم قرتی نیستند، که با یک بشکن به چیز بیفتند، حتما اینقدر دشمن نیستند با ما. این یک گام به جلو است. البته نمیدانم به نتیجه برسد یا نه. اینکه این دو نسل تصمیم بگیرند بی واسطه با هم حرف بزنند و تماس برقرار کنند. اینها نمیخواهند ما بیواسطه با هم تماس داشته باشیم، میخواهند آن تعریفی که از دهنمکی است، همان چیزی باشد که در صبح امروز نوشته شده. چون وقتی ما به هم میرسیم میبینیم اصلا با هم فاصلهای نداریم.
بعد از واقعه کوی دانشگاه، دو-سه سال بعد من را دعوت کردند در دانشگاه حقوق دانشگاه تهران، یک فضای رخوتی در دانشگاه حاکم بود، ما را برای سخنرانی دعوت کرده بودند. من هم رفتم و گفتم چرا نشستهاید؟ حداقل بیایید در خیابان همدیگر را بزنیم، مردیم از بیکاری! نه شما میآیید و نه ما میآییم به خیابان. یا بیایید با هم برویم سراغ یکی دیگر و او را بزنیم، اگر تنهایی زورمان نمیرسد!
ما نباید به اصطلاح اجازه میدادیم با ما بازی کنند. البته واقعا دست ما هم نبود و بالاخره سیاستمدار کارش بازی کردن است. توی این خطکشیها مثلا فلان روزنامه مجبور است بیاید از بچه حزب اللهیها هم حمایت کند، در صورتی که میخواهد سر به تنشان هم نباشد. در صورتی که بر اساس تعریف دیروزش گفته بود، بعد از جنگ اینها مویدماغ هستند.
تصویری از برگشتیهای نشریه دوکوهه
هفتسنگ: آقای دهنمکی برای تلطیف مصاحبه در این آخر کار، چند تا سوال پراکنده هم بپرسم، هنوز کشاورزی هم میکنید؟
دهنمکی: نه! الان از تهران بیرون رفتن کار لوکسی است. اگر الان آدم بخواهد برود در دهات هم زندگی کند، سریع میگویند فلانی رفت ویلا ساخت! من جرئت همچین کاری را ندارم. البته یک چند وقتی دنبلش رفتم که کار کشاورزی بکنم، ولی مجبور شدم ادامه بدهم، چون انتخاب کننده خودم نبودم و تکلیف داشتم وارد این وادی شوم و الان جز کار روزنامهنگاری فکر نکنم کار دیگری انجام بدهم.
هفتسنگ: پس مصمم هستید، و اگر دو کوهه بسته شود بازهم ادامه میدهید؟
دهنمکی: ببینید روزنامهنگاری برای من یک شغل نیست، فقط یک ابزار است، همین چند وقت پیش یک فیلم کوتاه داستانی به اسم «مرگ بر آمریکا» کار کردم، آن هم یک ابزار است، در وادی سینما هم نمیخواهم که حرفهای شوم. الان هم چون نشریهام را دارم ماهیانه میکنم وقت بیشتری دارم و مشغول نوشتن سناریویی هستم به اسم «مجلس سیزدهم»، اگر تکمیل بشود که بتوانیم بعدا آن را یک کار سینمایی کنیم.
دو کوهه را هم اگر ببندند، اگر تا آن موقع آدم باشیم و هنوز عرق مبارزه در ما باشد، هستیم، یک زمانی گفته بودم اگر قرار باشد روی پوست گوسفند هم مطلب بنویسم، حاضر نیستم در نشریات جناحی مطلب بنویسم. گل آقا هم عکس یک گله گوسفند را کشیده بود که دارند فرار میکنند و یک نفر هم میپرسید که چه اتفاقی افتاده و گوسفندان میگفتند که فلانی میخواهد مقاله بنویسد! دو کوه را هم ببندند فرق ندارد، اگر توانستم یک نشریه دیگر در میآورم و اگر نشد یک روش دیگر.
هفتسنگ: دستتان درد نکند که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید، به عنوان حرف آخر هم یک چیزی بگویید، دوست دارید چطور مصاحبه را تمام کنیم.
دهنمکی: کاش همدیگر را بزنیم و تمام کنیم! ولی نگذاریم این ذهنیت خراب بشود.
گروه گفتگو: امیر اسماعیلی، محسن حاتمی، جلال سمیعی، محمد مهدی مولایی