English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  زندگی


زندگی روزانه يک عابر

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: منصوره مدرس

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
برای سبز شدن چراغ منتظر است، اما هرچه دقت می کند متوجه می‌شود هم سبز خاموش است و هم قرمز!
 

صبح: منزل
در را باز کرده و با احتیاط به سمت راست و چپ نگاه می کند. قدم بیرون گذاشته و در منتهی الیه سمت راست پیاده رو حرکت می کند زیرا می داند که حق تقدم همیشه با وسایل نقلیه است!

کنار خیابان: یک چهارراه
برای سبز شدن چراغ منتظر است، اما هرچه دقت می کند متوجه می شود هم سبز خاموش است و هم قرمز! ناچار به چراغ راهنما نگاه می کند تا قرمز شود و زمان موعود فرا رسد!

با اعتماد به نفس قدم اول را در خیابان می گذارد که در یک عملیات ضربتی بوسیله چند موتوری محاصره می شود و با چند جاخالی مناسب به نیمه خیابان می رسد، ناگهان اتومبیلی با سرعت از پشت او می پیچد! در حال سکته به این می اندیشد که چرا چشمهای او پشت را نمی بینند!؟ و در همین حال آقای پلیس را مشاهده می کند که با لبی خندان با یک موتوری در پیاده رو خوش و بش می کنند...

منتظر تاکسی
حالا سوار تاکسی شده و نفسی تازه می کند. به هنگام پیاده شدن باز هم موتوری ست که از کنار در می گذرد و صدای راننده که ...در را آهسته ببندید... و او در این فکر است که چطور از این مهلکه جان سالم به در ببرد!

پیاده رو: مقصد
با احتیاط کامل و رعایت حق تقدم برای موتوری های گرامی! ، موانع را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد و به خط پایان نزدیک می شود که نرسیده به در موردنظر، یک اتومبیل با سرعت تمام پیش پایش از گاراژ بیرون می زند... ولی او همچنان نفس می کشد!

ورود به ساختمان
درحالی که همه جا دور سرش می چرخد، در ذهنش بر روی پله ها، روی درختان، بر روی جوی آب و ... موتوری می بیند و از این خوشحال است که امروز هم جان سالم به در برده است ....

پله اول را نرفته پایش به پله دوم گیر کرده و...

 

 تاریخ انتشار:   July 25, 2003 2:16 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir