English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  بوسه بی‌فريادرس


عطر سيب و ترنج!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سیامک بهرام‌پرور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
می‌توانستم گشتی بزنم توی دفتر «او»ی مرده و یك عاشقانه آرشیوی بفرستم و تمام!... اما دلم نمی‌آید! نمی‌شود ...!
 

سلام عطر سیب و ترنج!

الان سه شنبه ساعت 11 شب است ! 24 ساعت از موعد فرستادن مطلب این شماره گذشته و من آن قدر كار روی سرم ریخته كه عاشقانه نوشتن از یادم رفته است! می گویم «عاشقانه نوشتن»، نه «عشق»! كه عشق توی لحظه لحظه ام جاریست و هر نفسم به عطر تو آغشته است ....

می توانستم گشتی بزنم توی دفتر «او»ی مرده و یك عاشقانه آرشیوی بفرستم و تمام! ... اما دلم نمی آید! نمی شود ...!

نمی شود وقتی «تو» در گیرودار رستاخیز یافتن است، وقتی «تو» را پشت هر جمله می بینم، وقتی صدای خنده «تو» توی گوش تمامی واژه ها پیچیده، از یك «او» ی مرده بنویسم!

پس برای تو می نویسم بی بی دل این قمار بدون باخت!

بگذار باز هم مثل همیشه، تقدیر همه آسهایش را رو كند، من به جكم تو دل می زنم و می دانم كه برد مال من است! مال توست!... مال ماست!

×

گاهی فكر می كنم ناف مرا با كاغذ و قلم بریده اند! شاید هم به جای اذان اول، توی گوشم، «ن و القلم» خوانده اند!

اگر نه چرا باید همیشه باید به جای چشم و زبان ، به جای نگاه و كلام، دستم حرف بزند؟!

همیشه خدا «تو» آن قدر از من دوری كه باید حدیث دلتنگی ام را به كاغذ چشم سفید بگویم و قلم سیاه دل!
آی چشم سیاه دل سپید!
به اندازه هزار واژه مرطوب، روی این دل بی صاحب مانده، حرف سنگینی می كند .... اما نترس!

روزی می رسد كه باران توی قصه من هم خواهد بارید! روزی می آید كه دلم، كمر راست كند از زیر بار این همه بلاتكلیفی! ... درست همان روز كه یقین كنم تو، در دگردیسی مهربانانه نگاهت، از مهر به عشق رسیده ای!

×

شاید معبد این عشق هم قربانی بخواهد! شاید توی رودسار عسلش، صخره غم، خروشناكی دلتنگی بیافریند! شاید در راه رسیدن به دریا، گرداب گرداب عطش، به انتظار نشسته باشد ! ...

اما همینكه بدانی رو به كعبه داری و به شیرینی شورانگیز دریا یقین داشته باشی، رفتن معنایی جز رسیدن نخواهد داشت!

و آن وقت این قصه، مثل تمام قصه های مادربزرگ، در میان جشن و پایكوبی و بوسه و لبخند به پایانی می رسد كه معنای هزار آغاز را در خود خواهد داشت و روح در به درم، این كلاغ خسته، به خانه خواهد رسید!

ای بازوانت آشیانه آفتاب!
این كلاغ سیاه پرشكسته، خیلی زیبا نیست! اما دلش از هزار كبوتر دغلباز سفید، سرختر است! باور كن!!

اما اگر به این هم باور نداری، به این یقین داشته باش كه یك شاعر درمانده ، توی یك گوشه پرت از خاك خدا، دلش برای دیدن چشمان تو تنگ شده! ...

پس هر وقت كه از خواب بر می خیزی، رو به آیینه بایست و به جای من توی چشمان خود نگاه كن ... و بخند!

خدا را چه دیدی؟! شاید به معجزه این لبخند، گره از ابروان تقدیر گشوده شود!

...چنین باد.

 

 تاریخ انتشار:   July 5, 2003 12:51 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir