English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  گزارش


يک گفتگوی انجام نشده با سيد علی صالحی

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: حمیدرضا حسن‌پور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
باورم نمی‌شود. سید علی صالحی را همه به عنوان یک شاعر اجتماعی و عاشقانه‌سرا می‌شناسند و «ممنوع‌المصاحبه شدن» او هیچ توجیهی نمی‌تواند داشته باشد.
 

قرار بود که بجای این خاطره ها؛ شما را به گفتگویی با سید علی صالحی مهمان کنیم. اما
... اواخر سال پیش برای مصاحبه با سید علی صالحی - شاعر صمیمی و نام آشنا - تماس گرفتم. برای ابتدای سالجاری قرار گذاشتیم. موعد مصاحبه دوباره تماس گرفتم؛ صدایش پشت تلفن خسته بود، گفت: «این روزها خیلی کار روی سرم آوار شده است. اگر امکان دارد، دو هفته ی دیگر زنگ بزن تا قراری بگذاریم.»

ده روز بعد یکی از دوستان زنگ می زند و می گوید: «به سید علی صالحی گفته اند فعالیت های فرهنگی اش را متوقف كند. گفته اند دیگر حتی حق مصاحبه كردن هم ندارد. گفته اند كه بر عكس شش احضار گذشته اش به دادگاه، این بار باید قضیه را كاملا جدی بگیرد. گفته اند كه با او اتمام حجت كرده اند، از این به بعد باید مراقب خودش باشد! این ها را خودش به خبرنگار روزنامه‌ی یاس نو گفته است .... »

باورم نمی شود. سید علی صالحی را همه به عنوان یک شاعر اجتماعی و عاشقانه سرا می شناسند و «ممنوع المصاحبه شدن» او هیچ توجیهی نمی تواند داشته باشد. شماره اش را می گیرم که تا از چند و چون ماجرا بپرسم، در دسترس نیست. به سفر می روم و از سر اتفاق شاعر را در شهر رویان می بینم. متاسفانه خبر درست است! وقتی که می پرسم: «آخر چرا؟ به چه جرمی؟!» تنها می گوید: «به جرم این که چرا تا حالا زنده مانده ام!»

از مصاحبه که می گویم؛ عذر می خواهد و می گوید: «اذیتم می کنند!» یاد شعری از خودش می افتم:

دریغا!
همین که بوی ریحان آمد
گریبان چراغ را می گیرند: که تو ای سوسو!
چرا آن شب فتیله ات لرزید؟!

به همین سادگی یک شاعر را - که تنها وسیله‌ی او «کلمه» است. - از گفتن باز می‌دارند.

دو خاطره ی شیرین و قدیمی را از سید علی صالحی - به قلم خودش - بخوانید:

***

سقوط سلطنت، سیل رسانه های مکتوب، آغاز تمرین، تهران 1358 خورشیدی. پیرسالی نسل اول روزنامه نگاران، خام دستی نوآمدگان و ... تنها همان حرفه ای های معدود و انگشت شمار میان سال که تعدادشان به کثرت رسانه ها نمی رسید. من در چنین شرایطی به سوی این حرفه هول آور آسان هدایت شدم. همزمان مسوول صفحات ادبی سه مجله ی معتبر شدم و همزمان با چهار روزنامه و تعداد کثیری هفته نامه و ماهنامه همکاری می کردم. تمرینی مداوم در حد انتحار، بیشتر مطالب روزمره را در اتوبوسهای خط واحد - در فاصله ی منزل تا مقصد یا از مقصدی به به منزلی دیگر - می نوشتم. لا به لای همین ایام عجیب بود که به تجربه دریافتم روزنامه نگاری می تواند چه نقش کارساز و تقدیرشکنی در حیات حرفه ای شعر داشته باشد. حکومت ها بر مغزهای مردمان مسلطند، اما روزنامه نگاران بر قلب ها حکومت می کنند و عجیب این که هم گاندی مصلح و مردمی - زمانی - روزنامه نگار بود، هم دوچه موسیلینی آدمکش ضد خلایق.

***

در این بیست سال، با همه ی پیوست ها و گسست ها ، زیباترین و آرامش بخش ترین لحظات حیاتم را در همین رشته و راسته ی پر دردسر شریف شوخ طبعانه طی کرده ام. سال 1358 به رسم نامعلومی حتی مجلات تخصصی در زمینه های کاملا علمی و به دور از ادبیات نیز صفحاتی را به شعر و داستان اختصاص می دادند. دوستی از من خواست که هر هفته هشت صفحه از نشریه ی تخصصی - علمی اش را سمت ادبیات هدایت کنم. سه شماره ...، مجبور شدم به شیوه ی کلاسیک، شعر نیمایی، شعر سپید، زبان سپهری، الفبای کسرایی، خودم و .. اشعاری بسازم و با امضای دربان، تلفنچی، کارکنان رستوران و مدیر هتل لوزان - محل زندگی ام - در مجله چاپ کنم. بعدا «اسم» کم آوردم، از اسامی دوستان روره‌ی دبستانم استفاده کردم. بعد از چند ماه، روزی پاکت نامه ای به دستم رسید، متعلق به یکی از دوستان همان دوره ی دبستان سعدی در محله ی پشت برج مسجد سلیمان بود. سالها بود که دیگر او را ندیده بودم. من به نام او شعری از خودم چاپ کرده بودم. آن دوست از رشت نامه نوشته بود که بابت چاپ شعرم (!) از تو ممنونم.

فعلا برای ماموریت در کار کشاورزی از جنوب به شمال آمده ام. از این که بعد از سالها مرا فراموش نکرده ای خیلی خوشحالم (نقل به مضمون از طریق حافظه ....) لطفا متن کامل همان شعر را که دوباره برایت فرستاده ام، چاپ کن! (در صورتی که اصلا چنین چیزی نبود. من به شوخی و از سر اتفاق نام آن عزیز را در زیر شعر ساخته شده (و نه سروده شده) خود آورده بودم!) شعر را - متن کامل شعر را - خواندم، دیدم عالی است و جدی جدی آن دوست گرامی شاعر بود، چون هرگز شعری چاپ نکرده بود و دور مانده بود ، من بی خبر مانده بودم. یک اتفاق ساده سد را شکسته بود، آن دوست فعلا سه مجموعه شعر دارد و عجیب این که بعد از چند شماره مجله توسط نامه های حاوی شعر و داستان کوتاه بمباران شد.

***

خاطره ی دور دیگر هم هست. سال 1358 - در هتل لوزان - یک روز چند چپول تندرو به هتل آمدند ، یقه ی مرا گرفتند، سوار اتومبیل کردند، بردند میان راه تهران - کرج. روزنامه ای را گشودند و مقاله ای برایم خواندند که سرتاپا آرمانهای آنها را به باد دشنام و تهمت و کراهت گرفته بود.

گفتم:
- خب، ... به من چه؟
سیلی محکمی خوردم:
- امضای تو را دارد؛ سید علی صالحی!
باورم نمی شد، نگاه کردم، حق با آنها بود. دو روز بعد با یکی از همان دوستان رفتیم دفتر همان روزنامه. من گفتم:
- با اقای سید علی صالحی کار دارم!
دو دقیقه طول نکشید، یک پیرمرد زهوار در رفته تریاکی، عصا زنان آمد و گفت:
- فرمایش؟ من شید علی شالحی هشتم!
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، گفتم: - شما کاندیدای جایزه ی جهانی پولیتزر شده اید، من خودم توی روزنامه ی واشنگتن پست خواندم.
پیرمرد با تعلیق و شوق گفت:
- روژنامه اش را آوردی؟!
رو به همان دوست که در جاده ی کرج سیلی ام زده بود کردم و پرسیدم:
- روزنامه پیش تو بود، آوردی؟!
آن دوست گرامی با همان دست بزن خود دستم را گرفت و گفت:
- توی جاده ی کرج جا گذاشتم، برویم بیاوریم!
زیر پل چوبی با بغض خم شد که دستم را ببوسد، دستم را عقب کشیدم ... من بجای او گریستم و دور شدم.

اگر عجله می کردند و در آن بیابان به جای یک سیلی، یک گلوله هدر می دادند، باز هم اتفاقی نمی افتاد. «نوشتن» پشت پا زدن به «بطالت» است. دیگر این وظیفه ی ماست که چگونه به «چگونه نوشتن» برسیم. او که آتش آگاهی را در دل خود حمل می کند، در ازای بهشت برای دیگران، دوزخ را برای خود خریده است.

 

 تاریخ انتشار:   July 5, 2003 12:13 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir