English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ماه عسل


یک نوشته‌ی بی تاریخ

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
دعوتت نکرده بودم که بیایی، پس حالا هم انتظار دعوت به ماندن نداشته باش، برو.
 

یادته، بگذارازاولش شروع کنم. من بودم وفضایی سیاه و قابی ....چهره ی من در حالی که دستهایم را زیر گونه هایم به تقارن هم گذاشته بودم و به دوربین نگاه می کردم، نورپردازی تنها روی صورتم بود وپشت سرم فضایی کاملا سیاه، مثل عکس های مریم زندی. قیافه‌ی متفکرها را گرفتم، ناگهان باد آمد، بعضی چیزها را با خودش برد...دویدم به دنبالشان. اما توان و قوه ی باد کجا ورمق پاهای من کجا؟

رها کردم دویدن را...به کنارآمدن، پناه آوردم... ببین عزیزما را دور خودت نچرخان...! شما کجا و ما کجا؟ تازه اگر بخواهم هم نمی شود. تو کلی شعر خوانده ای اصلا خودت شاعری و من تنها دست نوشته های خودم را خوانده ام. گفتی شعر بخوان! خواندم. مال خودم نبود. گفتی بنویس. نوشتم با اسم خودم... یادت می آید حتی خودت هم نیامدی دفتر را پس بگیری، واسطه فرستادی. آن هم چه واسطه ای....ما را بازی نده...کار دست خودمان می دهیم ها !خون نریخته مان می افتد گردن تو ... تو با آن چشمهایت. عجب روزگاری است، ببین کجاها جاده ی سربالایی ساخته اند.دعوتت نکرده بودم که بیایی، پس حالا هم انتظار دعوت به ماندن نداشته باش، برو.

 

 تاریخ انتشار:   July 5, 2003 12:55 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir