یادته، بگذارازاولش شروع کنم. من بودم وفضایی سیاه و قابی ....چهره ی من در حالی که دستهایم را زیر گونه هایم به تقارن هم گذاشته بودم و به دوربین نگاه می کردم، نورپردازی تنها روی صورتم بود وپشت سرم فضایی کاملا سیاه، مثل عکس های مریم زندی. قیافهی متفکرها را گرفتم، ناگهان باد آمد، بعضی چیزها را با خودش برد...دویدم به دنبالشان. اما توان و قوه ی باد کجا ورمق پاهای من کجا؟
رها کردم دویدن را...به کنارآمدن، پناه آوردم... ببین عزیزما را دور خودت نچرخان...! شما کجا و ما کجا؟ تازه اگر بخواهم هم نمی شود. تو کلی شعر خوانده ای اصلا خودت شاعری و من تنها دست نوشته های خودم را خوانده ام. گفتی شعر بخوان! خواندم. مال خودم نبود. گفتی بنویس. نوشتم با اسم خودم... یادت می آید حتی خودت هم نیامدی دفتر را پس بگیری، واسطه فرستادی. آن هم چه واسطه ای....ما را بازی نده...کار دست خودمان می دهیم ها !خون نریخته مان می افتد گردن تو ... تو با آن چشمهایت. عجب روزگاری است، ببین کجاها جاده ی سربالایی ساخته اند.دعوتت نکرده بودم که بیایی، پس حالا هم انتظار دعوت به ماندن نداشته باش، برو.