به: غلامحسین ساعدی
جعفر، پسرک شانزده ساله ی غلام، با موهایی تراشیده شده از ته و پاهای لاغر و دراز، سرش را بیش تر از معمول بالا کشید و از روی تیغه ی کاهگلی، سر پیچ جاده را دید زد. جاده ی خاکی، درست از دل چنارهایی که انگار نگاهبانان بلندقد و استوار ده بودند، بیرون می آمد و تا میدان اصلی – جلوی در مسجد کوچک ده – ادامه داشت. جعفر، وانت سفیدرنگ را که دید، طوری از روی تخته و آجرهای زیر پایش پرید که نزدیک بود آجر لق شده ی زیر پایش کله پایش کند. با هر زحمتی بود، خودش را جمع و جور کرد و از پله های بلند و کم عرض خانه دوید تا همه را خبر کند.
در میدان ده، اول از همه کدخدا دیده می شد و پاکت سیگار اشنو ویژه اش هم توی جیبش به چشم می خورد؛ غلام، با سبیل پهن و دهانی نیمه باز که همیشه گویی کسی یا چیزی را مسخره می کند، روی پالان خرش لم داده بود و چپق دود می کرد. آن طرف هم، کنار جوی آب، ولی خُله، چهل ساله ی دیوانه ای که همیشه خنده و آب دهانش به راه بود، ولو شده بود روی زمین و زل زده بود به جاده و کلاه شاپوی کهنه ی میراث پدری را هم روی انگشت اشاره اش تاب می داد ... جعفر، چند متر مانده به کدخدا، به خاطر گرد و خاکی که خودش به راه انداخته بود، به سرفه افتاد و بعد داد زد: « آمدند ... کدخدا! آمدند... ».
کدخدا از چرت ملایم و دلچسبش پرید و سر برگرداند و وانت را دید که جلوی حمام رسیده بود و جاده ی سنگلاخ را، مثل آدمی که با تردید سنگ های افتاده توی رودخانه را با پایش برای عبور امتحان می کند، لرزان و آرام پیش می آمد. ولی خُله، با برق نامعلوم چشم هاش و خنده ای غیر عادی که همه را به ترحم و خنده می انداخت، گردنش را به جلو خم کرد و چشم ها را تنگ کرد و گفت:
- هه! ... آمدند ... آقام گفت امروز ناهار می دهند ... دیگ دارند کدخدا؟
کدخدا بلند شد و خاک شلوارش را تند تکاند، پیراهنش را روی شکم بزرگش کشید و با خنده ای ریاکارانه به پیشواز رفت. غلام اول روی دوپا نشست، ولی بعد از چند لحظه تردید، بلند شد و پشت سر کدخدا رفت؛ جعفر و ولی خُله هم راه افتادند ... کم کم اهالی ده جمع شدند و با سر و صداهایی مبهم، زل زدند به صندوق سفیدرنگی که مرد عینکی جلوی وانت با دو نفر همراه عقب، پایینش آوردند و بردند توی شبستان مسجد؛ سربازی هم که معلوم بود از دهات اطراف است، با لباس سبزرنگ و ژ-3 سنگین روی دوش، پرید پایین و جلوی در مسجد ایستاد و با این که سعی می کرد به کسی نگاه نکند و جذبه ی لازم را حفظ کند، به خاطر سنگینی تفنگش، یکی – دو باری جابه جا شد. زن ها کمی دورتر ایستاده بودند و آشفته تر از رنگ چادرهاشان، پچ پچ می کردند و می خندیدند. ولی خُله هم هنوز داشت عقب وانت را با خنده و ناامیدی می گشت تا بلکه دیگ غذا را پیدا کند.
*
درست یک ساعت بعد، پیکانی آبی رنگ هول هول از جاده ی خاکی پیچید و گرد و خاک پشت سرش را جا گذاشت و در میان نگاه های پرسشگر اهالی، نزدیک وانت ایستاد. مردی با کت و شلوار مشکی و پیراهن بی یقه، از جلو پیاده شد و پشت سرش هم سه نفر شبیه خودش یکی یکی پایین آمدند. چند دقیقه بعد، دو دیگ غذا و یک بسته ی بزرگ ظروف یک بار مصرف و یک دسته کاغذ روی میز قرضی مسجد، کنار پیکان قرار گرفت و دو نفر از همراهان مرد هم پشت میز ژست گرفتند. مرد کت و شلواری، که به خاطر دکمه ی بسته ی بالای یقه اش به دشواری نفس می کشید، سخنرانی شتابزده ای در انتقاد از نماینده ی کنونی مجلس کرد و وعده ی اسفالت جاده ی اصلی و گازکشی ده را داد و منتظر ماند تا کدخدا و بقیه ی ریش سفیدها ناهماهنگ کف بزنند. بعد هم اول از همه، ولی خُله پرید جلوی میز و یک ظرف زرشک پلو با مرغ و یک کاغذ اسم و« التماس دعا »ی کاندیدا را گرفت و همان جا با دست به خوردن مشغول شد. همراه سوم مرد کت و شلواری، مردم را راهنمایی می کرد که اسم او را چطور روی برگه های رای بنویسند. مرد عینکی هم چند بار بیرون آمد و عصبانی نگاهی کرد و سری تکان داد و دوباره رفت داخل ... .
*
ساعت های آخر رای گیری، کدخدا تکیه به پشتی رنگ و رو رفته ای داده بود و چرت می زد. مرد عینکی زیر چشمی به کاندیدا نگاه می کرد که جوان ها را جمع کرده بود و بلند بلند و عمدا قهقهه می زد، تا او را عصبانی تر کند. ولی خُله هم خاکسترهای روی قلیان را ناامیدانه زیر و رو می کرد و به لوله ی نیم بند چوبی اش پک می زد. حالا خورشید در نظر ولی خُله، مثل زغال خاکستر شده ای بود که لکه های قرمز آتش دورش، حتی به درد روشن کردن سیگار هم نمی خورد.
*
ظهر فردا، کدخدا با چشم های سرخ و خسته از بی خوابی دیشب و خمیازه های ممتد، از در مسجد بیرون زد و بدون آن که حرفی با کسی بزند، به خانه رفت و در را هم محکم پشت سرش کوبید.
هیچ کس، تا جعفر به خدا و پیغمبر و ارواح خاک مادرش قسم نخورد، باور نمی کرد که در انتخابات ده برای نمایندگی مجلس، ولی خُله اول شده است و مرد کت و شلواری، سوم.