سلام عطر سيب و ترنج !
الان سه شنبه ساعت 11 شب است ! 24 ساعت از موعد فرستادن مطلب اين شماره گذشته و من آن قدر كار روي سرم ريخته كه عاشقانه نوشتن از يادم رفته است ! مي گويم « عاشقانه نوشتن » ، نه « عشق » ! كه عشق توي لحظه لحظه ام جاريست و هر نفسم به عطر تو آغشته است ….
مي توانستم گشتي بزنم توي دفتر « او »ي مرده و يك عاشقانه آرشيوي بفرستم و تمام ! … اما دلم نمي آيد ! نمي شود …!!
نمي شود وقتي «تو» در گيرودار رستاخيز يافتن است ، وقتي « تو » را پشت هر جمله مي بينم ، وقتي صداي خنده « تو » توي گوش تمامي واژه ها پيچيده ، از يك « او » ي مرده بنويسم !
پس براي تو مي نويسم بي بي دل اين قمار بدون باخت !
بگذار باز هم مثل هميشه ، تقدير همه آسهايش را رو كند ، من به جكم تو دل مي زنم و مي دانم كه برد مال من است ! مال توست !… مال ماست !
×
گاهي فكر مي كنم ناف مرا با كاغذ و قلم بريده اند ! شايد هم به جاي اذان اول ، توي گوشم ، « ن و القلم » خوانده اند !!
اگر نه چرا بايد هميشه بايد به جاي چشم و زبان ، به جاي نگاه و كلام ، دستم حرف بزند ؟!
هميشه خدا « تو » آن قدر از من دوري كه بايد حديث دلتنگي ام را به كاغذ چشم سفيد بگويم و قلم سياه دل !
آي چشم سياه دل سپيد !!
به اندازه هزار واژه مرطوب ، روي اين دل بي صاحب مانده ، حرف سنگيني مي كند …. اما نترس !
روزي مي رسد كه باران توي قصه من هم خواهد باريد ! روزي مي آيد كه دلم ، كمر راست كند از زير بار اين همه بلاتكليفي ! … درست همان روز كه يقين كنم تو ، در دگرديسي مهربانانه نگاهت ، از مهر به عشق رسيده اي !
×
شايد معبد اين عشق هم قرباني بخواهد ! شايد توي رودسار عسلش ، صخره غم ، خروشناكي دلتنگي بيافريند ! شايد در راه رسيدن به دريا ، گرداب گرداب عطش ، به انتظار نشسته باشد ! …
اما همينكه بداني رو به كعبه داري و به شيريني شورانگيز دريا يقين داشته باشي ، رفتن معنايي جز رسيدن نخواهد داشت !
و آن وقت اين قصه ، مثل تمام قصه هاي مادربزرگ ، در ميان جشن و پايكوبي و بوسه و لبخند به پاياني مي رسد كه معناي هزار آغاز را در خود خواهد داشت و روح در به درم ، اين كلاغ خسته ، به خانه خواهد رسيد !
اي بازوانت آشيانه آفتاب !
اين كلاغ سياه پرشكسته ، خيلي زيبا نيست ! اما دلش از هزار كبوتر دغلباز سفيد ، سرختر است ! باور كن !!
اما اگر به اين هم باور نداري ، به اين يقين داشته باش كه يك شاعر درمانده ، توي يك گوشه پرت از خاك خدا ، دلش براي ديدن چشمان تو تنگ شده ! …
پس هر وقت كه از خواب بر مي خيزي ، رو به آيينه بايست و به جاي من توي چشمان خود نگاه كن … و بخند !
خدا را چه ديدي ؟! شايد به معجزه اين لبخند ، گره از ابروان تقدير گشوده شود !
…چنين باد .