English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


گله هزارتايی گرگ

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: عباس حسین‌نژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ahoseinnejad-at-gmail.com

 
 
صندلی، قاب، غرق خون بود. سارا چشم‌هایش را همزمان با بستن دفترچه ی یاداشت بست. قاب را برداشتند و رفتند.
 

سرفه ای کرد و ادامه داد: «چشم هایش. اصلا نمی توانستم توی چشم هایش نگاه کنم. اگر حتی یک لحظه خیره می شدم به چشم هایش، سرم درد می گرفت، یکهو می دیدم یک گله ی هزارتایی گرگ دارند به طرفم می آیند. می آمدند و از رویم رد می شدند. اثر پنجه هایشان است روی صورتم. آنها رد می شدند و صدای فریاد من بود که به آسمان می رفت. چشم که باز می کردم، می دیدم دور و برم پر است از گوسفند؛ یکی دارد به من آمپول می زند، یکی دارد پانسمان می کند زخم های صورتم را، یکی دیگر درجه ی تبم را می گیرد. هیچوقت از مزه جیوه خوشم نیامده است.

یک روز آمدند و گفتند: مرخصی. من اصلا یادم نمی آمد که از کی آمده بودم آنجا.
آمدم خانه. یعنی فرستادندم خانه. رفتم خنجرم را شروع کردم به تیز کردن. آنقدر تیزش کردم که احساس کرختی به دستهایم، چشم هایم و به تک سلولهایم دست داد و روی سوهان خونی افتادم و خوابم برد؛ صدای نفس گرگ ها. گله ی هزارتایی گرگ ها از دور داشتند می آمدند. شبیه یک چشم بود آن گله. چشم هایش. داشتند می آمدند. از خواب پریدم. رختخوابم خونی شده بود. گرگ ها از رویم گذشته بودند. صدای پنجه و زوزه توی سرم بود.

توی دستشویی هرآن منتظر یک دست خون آلود بودم که بیاید از سوراخ پایینی. با دلهره آمدم بیرون. در آینه ی شکسته توی هال نگاهی به خودم انداختم؛ چروک پوست صورتم؛ اثرات پنجه ی گرگ ها خیلی به من می آمد.

دوش آب داغ که گرفتم، حوله ای را که گوشه هایش خونی بود برداشتم. بعد از کمی مکث از خشک کردن خودم پشیمان شدم. بوی خون توی دهانم مزه ی صابون می داد؛ صابون عروس. عروس! عروس!

اول توی عروسی سارا بود که چشم ام به چشم هایش افتاد و گرگ ها هزارتایی آمدند و از رویم گذشتند.

آن شب سارا با لباس عروس تا صبح کنار گوسفندها بود . توی چشم هایم خون دلمه بسته بود. نمی توانستم آنها را باز کنم. تا یک هفته هم اصلا یادم نبود که چه شده و چرا مرا آورده اند پیش گوسفندها . فقط بوی پنجه و زوزه توی سرم بود. چای را که آورد یکی از گوسفندها، توی چای دیدم که یک گله ی هزارتایی گرگ دارند می آیند.

گوسفندها دست و پایم را گرفته بودند و سوزشی در ساعدم. صدای گوسفندها، طنین صدای گرگ ها را گم کرده بود. مزه ی خون که آمد توی دهانم، خوابم گرفت.

فردایش دوتا گوسفند داشتند سرم را پانسمان می کردند. می گفتند که بدجور زخمی شده سرش. فنجان را روی پیشانی اش خرد کرده است. چشم هایم را به زور باز کردم. نگاهشان کردم. داشتند می خندیدند.

سارا از ماه عسل برگشته بود. می گفت: زهرمارش شده است ماه عسل. سارا بوی گرگ می داد. بوی یک گله ی هزارتایی گرگ. صدای در آمد . نفسم در نمی آمد. احساس کردم تمام خونم توی صورتم جمع شده؛ صدای گرگ ها می آمد. در باز شد. صدای قدم هایش. سارا برگشت به طرف در. سلام کرد. عینک دودی اش را برنداشت. صدای گرگ ها. فقط صدای گرگ ها می آمد. دست سارا را گرفت و با خودش برد و من داشتم همین طور جیغ می کشیدم . گوسفندها آمدند و بعد از اینکه مرا گذاشتند بالای تخت، ملحفه های خونی را عوض کردند . سوزشی توی ساعد دست چپم.

امروز درست سه ماه از رفتن سارا گذشته است. از صبح صدای گرگ ها توی سرم پیچیده است. زنگ خانه را دارند می زنند. پستچی. نامه. سلام. امیدواریم حالت خوب شده باشد. اگر از احوالات ما خواسته باشی بحمدا... خوبیم. ملالی نیست ...

عکس. توی پاکت یک عکس بود. سارا در لباس عروس و یک گله‌ی هزارتایی گرگ توی چشم هایی مردی که کنارش ایستاده بود. همه را داشتند نگاه می کردند. هیچ کدام از جایشان تکان نمی خوردند. صدای نفس هایشان را می شنیدم. کبریت زدم. عکس سارا.

گله ی هزار تایی گرگ از پشت شیشه قاب چوبی که قبلا عکس خودم تویش بود، چقدر تماشایی است.»

صندلی، قاب، غرق خون بود. سارا چشم‌هایش را همزمان با بستن دفترچه ی یاداشت بست. قاب را برداشتند و رفتند.

 

 تاریخ انتشار:   June 20, 2003 10:31 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir