English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  بوسه بی‌فريادرس


سلام به تو! تو كه بانوی هميشه‌ای!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سیامک بهرام‌پرور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
و بعد، دنیا پر می‌شود از آدم‌های عاشق عقلانیت خشك و منطق پوك! آدم‌های عاشق چلوكباب كوبیده با دوسیخ اضافه! آدم‌های ...!
 

سلام به تو! تو كه بانوی همیشه ای!
...
می دانی؟! دارم فك می كنم كه من، سخت، عاشق می شوم اما سخت عاشق، می شوم!

گاهی وقتها خودت هم نمی دانی چه می شود! انگار هوا، عطر بالهای فرشتگان را می گیرد. چپ را نگاه می كنی گوشه بال كوپید (Cupid) را می بینی! راست را نگاه می كنی شهپر بال راستش را! به بالا كه می نگری چهره كودكانه شادابش را با آن گونه های گل انداخته! - آه ای تمامی شوق بوسه! - به پایین كه نگاه می كنی انگشتهای پایش را كه میل نوازش را در تو بیدار می كنند! به رو به رو كه می نگری تیر آخته در كمان نهاده اش را، درست رو به سینه ات! (اگر تیرم زنی ...!)

و حكایت تیر این كودك بازیگوش هم طرفه حكایتی ست.
هیچوقت نمی دانی كه این تیر آتشین، از كدامین جهت و در كدامین ثانیه به سوی تو پرتاب شده است. عشق حقیقتی لازمان و لامكان است، می دانی كه؟!
و من در این بی نهایتِ بدون ساعت و نقشه، به قطب نمای دلم اعتماد می كنم ... و به درخشش ستاره هایی كه توی چشمان تو سوسو می زنند!

ساحل امن این همه طوفان ملال!
من هنوز حكایت تیرهای كوپید را نمی دانم. هیچكس نمی داند و به گمانم نخواهد دانست! اما می دانم آدمها موجودات جالبی هستند! موجودات عجیبی كه فكر می كنند چرخ دنیا به میل آنها می چرخد ! فكر می كنند فكر كرده اند و عاشق شده اند! فكر می كنند اراده آهنین شان به عشق معطوف شده است! فكر می كنند ....

و كوپید با بالهای بلورینش، با گونه های گلگونش، با كمان كودكانه اش، با قهقهه ای شادمانه به این همه دلقك بازی می خندد!

وبعضی آدمها آنقدر دلقكند كه كوپید از خنده روده بر می شود و آنقدر قهقهه می زند كه چشمانش از اشك پر می شوند و دستانش به رعشه می افتند و آن وقت وسط این همه تاری دید و لرزش دست، تیرش به جای سینه می خورد توی سر و شكم و هزار جای مگوی آدم بدبخت!

و بعد، دنیا پر می‌شود از آدم‌های عاشق عقلانیت خشك و منطق پوك! آدم‌های عاشق چلوكباب كوبیده با دوسیخ اضافه! آدم‌های ...!

و آنقدر حماقت فراوان می‌شود كه كوپید، شرمنده از این همه سهل انگاری و اشتباه، لب ور می چیند و زار می زند ....

من نه قهقهه كوپید را می خواهم نه زار زدنش را! دوست دارم صاف توی چشمانم نگاه كند و لبخند بزند. دوست دارم چشمانش طعم چشمان تو را داشته باشد و لبخندش عطر لبخند تو !

ابرو كمان قصه!

بی زحمت یادت باشد، هر وقت خواستی بروی، هر وقت نتوانستم كوپید را وادارم كه تیری از جانب من به سوی تو بیاندازد، حتی وقتی كه گاه وداع ناگزیر من فرا رسید، آنگاه كه باید در آغوش خاك - مادر ازلی و معشوق ابدی - رفت، رو به روی من بایست تا توی چشمان تو نماز بخوانم! آن وقت در حالت سجود ، تیر را از دلم بیرون بكش! ... شاید اینگونه درد كمتری حس كنم .... شاید!

 

 تاریخ انتشار:   June 20, 2003 10:33 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir