می خواهم برای تو بنویسم تو که شاید نتوانی حرفهایم را بخوانی، شاید فقط برای خودم تا بهتر بفهمم...
از تو چه بگویم؟
از تو که نمی دانستی حق اعتراض نداری. نمی دانستی همیشه باید حرفایت را بخوری. تو که معنی دموکراسی را نمی دانستی.تو که فکر می کردی حرفت را می شنوند.
تو که نمی دانستی ضربه باتوم چه حسی دارد. باور نمی کردی فریاد تو مستحق این جواب باشدو نتوانی در سرنوشت خودت هم سهیم باشی.فکر می کردی بالاخره کسی هم به فکر تو هست.
از تو چه بگویم؟
تو که می خواستی بدانی لباس شخصی چه شکلی است و چطور قابل شناسایی نیست. پیش خودت فکر می کردی حالا که کسی به فکر شناساندن آنها نیست حداقل خودت این ویروس مهلک که سالهاست در همه جهان ریشه دوانده و به شکلهای مختلف حق را خط می زند را ببینی. دوست داشتی چشمهایت را ببندی تا قدرت کاذبش را نبینی. یادت می آید که وقتی کوچکتر بودی می گفتند اسلحه تو قلم توست؟ دوست داشتی حالا که دشمن نامید شد در برابر حریف کم نیاوری .تو هم کلامت را آورده بودی اما جوابش را باور نداشتی..
از تو چه بگویم؟
از تو که نمی دانستی گلوله می شود به تو هم شلیك شود. که از جنگزده های اطرافت هم مظلوم تری اما نه صاحب حق!
تو که شاید روز تحویل پایان نامه ات را در رویا می دیدی، همیشه به خودت می گفتی فرار مغزها معنی ندارد. نقشه داشتی تا سهم خودت از کشورت! را آباد کنی. تو که شاید دوست داشتی فقط یک بار دیگر هم که شده به چشمهای نگران مادرت نگاه کنی. تو که دوست داشتی فقط یک بار دیگر هم که شده گرمی دستان پدرت را حس کنی....تو که فکر نمی کردی دیگر نتوانی ببینیش تا بازم بهاو بگویی دوستش داری....در فکرت بود که چگونه خوشحالش کنی، اما...
تو که چشمهای مهربان و همیشه بیدارت را به روی بدیها بستی.
ولی خدا می داند و ما هم باور داریم که:
«حق ماندگار است و باطل نابود شدنی»