English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  زندگی


برای تو

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: منصوره مدرس

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
می خواهم برای تو بنویسم تو که شاید نتوانی حرفهایم را بخوانی، شاید فقط برای خودم تا بهتر بفهمم...
 


می خواهم برای تو بنویسم تو که شاید نتوانی حرفهایم را بخوانی، شاید فقط برای خودم تا بهتر بفهمم...

از تو چه بگویم؟

از تو که نمی دانستی حق اعتراض نداری. نمی دانستی همیشه باید حرفایت را بخوری. تو که معنی دموکراسی را نمی دانستی.تو که فکر می کردی حرفت را می شنوند.

تو که نمی دانستی ضربه باتوم چه حسی دارد. باور نمی کردی فریاد تو مستحق این جواب باشدو نتوانی در سرنوشت خودت هم سهیم باشی.فکر می کردی بالاخره کسی هم به فکر تو هست.


از تو چه بگویم؟

تو که می خواستی بدانی لباس شخصی چه شکلی است و چطور قابل شناسایی نیست. پیش خودت فکر می کردی حالا که کسی به فکر شناساندن آنها نیست حداقل خودت این ویروس مهلک که سالهاست در همه جهان ریشه دوانده و به شکلهای مختلف حق را خط می زند را ببینی. دوست داشتی چشمهایت را ببندی تا قدرت کاذبش را نبینی. یادت می آید که وقتی کوچکتر بودی می گفتند اسلحه تو قلم توست؟ دوست داشتی حالا که دشمن نامید شد در برابر حریف کم نیاوری .تو هم کلامت را آورده بودی اما جوابش را باور نداشتی..


از تو چه بگویم؟

از تو که نمی دانستی گلوله می شود به تو هم شلیك شود. که از جنگزده های اطرافت هم مظلوم تری اما نه صاحب حق!

تو که شاید روز تحویل پایان نامه ات را در رویا می دیدی، همیشه به خودت می گفتی فرار مغزها معنی ندارد. نقشه داشتی تا سهم خودت از کشورت! را آباد کنی. تو که شاید دوست داشتی فقط یک بار دیگر هم که شده به چشمهای نگران مادرت نگاه کنی. تو که دوست داشتی فقط یک بار دیگر هم که شده گرمی دستان پدرت را حس کنی....تو که فکر نمی کردی دیگر نتوانی ببینیش تا بازم به‌او بگویی دوستش داری....در فکرت بود که چگونه خوشحالش کنی، اما...

تو که چشمهای مهربان و همیشه بیدارت را به روی بدیها بستی.

ولی خدا می داند و ما هم باور داریم که:

«حق ماندگار است و باطل نابود شدنی»

 

 تاریخ انتشار:   June 20, 2003 10:29 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir