با تشکر از همهی «سعید»هایی که الهامبخش این متن بودهاند
۱.
نشسته بود توی کلاس؛ سوم دبیرستان بود و ریشهایش آنقدر بلند شده بود که بتواند هنرمندانه و بی هیچ دردسری با آنها ور برود و سرگرمیهای دیگر را که معمولا شیطانیاند، فراموش کند. یک لحظه فکرش از ردیف عزادارهای توی بازار سرپوشیده و سقاخانهی کوچهی تنگ بغل عطاری گذشت و بدو بدو تاریکی راه میانبر را طی کرد و رسید به چادر گلدار دختری همسن و سال خودش. فکرش خواست به صورت دختر هم نگاهی بیندازد که ...
- لا اله الا الله ... امان از دست شیطان بیشرف!
با صدای زنگ به خودش آمد. کلاسورش را، که اصلا امروز بازش نکرده بود، برداشت و پلهها را دوتایکی طی کرد تا رسید به در خروجی. نماز مغرب را باید توی مسجد محله میخواند، بعد برای دعا باید میرفت خانهی حاجآقا و بعدش هم نوبت پستدادن تا صبح بود، توی قبرستان ...
- اینبار چراغقوهی خودمان را میبرم، که نورش بیشتر است ... چه معتاد و بیناموس کشونی بشود امشب!
۲.
سر منبر، حاجآقا کف به لب آورده بود و مشتش را که کوبید روی دستهی چوبی صندلی، نزدیک بود لیوان آب چپ بشود روی مکبر نشسته بغل منبر ...
- آی جوانهای باغیرت! دارند با ایمانتان بازی میکنند ... دشمن برای آخرت شما هم برنامه چیده ... میخواهند همهتان را بیناموس کنند و نفتتان را بخورند ... این هیپیها و بدتر از آنها، کراواتیهای عطرزده، همهی اینها خودشان بیناموساند؛ میخواهند شما را هم مثل خودشان کنند و شرفشان را بدهند برای تملق به اربابشان ... .
او هم، ردیف سوم را برای نشستن انتخاب کرده بود تا بتواند بهتر حرکات حاجآقا را تماشا کند. هر وقت حاجی فریاد میزد، ته دل او هم هری میریخت پایین، ولی انگار چیزی توی دلش سبک میشد ... حاجآقا که فحش میداد و آدمهای عطرزده را افشا میکرد، او هم ناخودآگاه از جا میجست و زیر لب خشمی نشان میداد:
- پدرسگهای از خدا بیخبر! خرخرهتان اگر بیاید زیر دندانم ... .
۳.
- من میزنم!
- تو؟! تو بهتره راننده باشی ... من به این هونداها عادت ندارم.
- من میزنم!
- عزیز من! باور کن ثوابمون یه اندازه میشه ... خود حاجی گفت نیت و عمل دو تا روی یه سکهان به نام کار خیر ... چه راننده باشی، چه شلیک کنی. متراژ خونه که توی بهشت معنی نداره!
- من میزنم!
- دهه! اومدی و نسازی ... فرستادن یه اون جور آدمی به درک که شکی نداره کار خوبیه ... بیخیال تیراندازی شو.
- من میزنم! راستی حالا این بیشرف چی گفته؟
- نشنیدی حاجی چی گفت مگه؟! ... گفته همهی زنا باید بیچادر و حتی سرلخت بیان بیرون، که آبرومون جلوی اجنبیها نره ... البته میگن کتابش سخته خوندنش ... حاجی لابد خونده که میگه.
- من میزنم!
- اصلا تک میآریم ... هر - کی - تک - بی - یا - ره - اون - یا - رو - رو -س - قط - می - ک - نه ... .
۴.
خودش بود؛ بازجوی سابقش! خندهای زد و پول چایش را انداخت توی کاسهی جلوی میز و با لبخندی معنادار و ترسآور از قهوهخانه بیرون زد. همه برگشتند و چهرهی بهتزدهاش را نگاه کردند.
بوی تنباکو، بوی توت فرنگی، بوی قهقهههای مباح، بوی پرتقال میآمد. سه ماه بود که اینجا را دایر کرده بود که هم قهوهخانهی سنتیای برای پاتوق اهل خیر راه بیندازد، هم درآمدی ... صدای « بر عمر لعنت » و « آتش به روح پدر {...} » که توی فضا میپیچید، چشمانش برقی میزد و توی نشئگی فرو میرفت؛ عین نشئگی بعد از قلیان ...
- مادربهخطاهای وطن فروش ... چشم! چشم! الان میدهم اصغر چای گلدم بیاورد.