فکر نکنید من از آن نویسنده های بدعنقی هستم که هر جا قدم می گذارند، توقع دارند شخص شخیص الهه ی عشق دست به سینه بیاید جلویشان و برای انبساط خاطر ملوکانه، پشتک و وارو بزند؛ از آن میخچه های نازپرورده ای که هم نقطه ی قوت شان و هم مرض اصلی شان، « فضل »شان است و همه مواظب اند که مبادا پا رویشان بگذارند * ... نه! من اگر می خواستم به نان و نوایی برسم، خیلی پیش از این ها بارم را بسته بودم. مردک، همان رییس بی سواد انجمن نوقلمان مرده شو، نشسته و همه جا پخش کرده که فلانی – یعنی من – فقط بلد است ناله کند و لاغیر ... من ناله می کنم نویسنده ی اشتباهی؟! من اگر درد مردم را نداشتم، اگر قرار نبود وجدانم از بابت نخوردن آن همه بسته ی نکبت سبز و گلی تشکری که شما می گیرید، راحت باشد، هر لقمه غذایی که می خوردم زهرم نمی شد ... شما حکومتی ها که سر برج می روید و خط به خط مدایح و مراثی تان را می شمارند و پول چاپلوسی خط به خطش را می گذارند کف دستتان، همه تان از یک قماشید. شما نویسنده ها و شاعرهای دولتی، نانتان که برسد، حاضرید پدر همه ی اصول اخلاقی و انسانی تان را دربیاورید و جلوی رییس دفتر حاکم بی شعورتان دار بزنید! شرافت حرفه ای تان را می دهید و وام مسکن و خودرو می گیرید، آماتورهای یک عمر!
همین دیروز معاون وزیر فرهنگ با یک حکم ریاست آمد و التماس دعا داشت که بشوم رییس دانشکده ی ادبیات دانشگاه اصلی پایتخت ... فقط به زبان بی زبانی می گفت به شرط آن که زبان تملقم دراز باشد تا صلاح و مصلحت فرهنگ این مملکت رعایت بشود؛ بلند شدم و فریادی بر سرش زدم که خودم هم حیران ماندم. بدبخت وقتی داشت می رفت، ذلت نان و نام و ننگ حکومت را می شد توی چشم هاش دید ... خاک بر سرت! ... نشستم روبه روی آینه و تا غروب به خودم، به عزت نفسم، به مناعت طبعم نازیدم؛ نمی دانید وقتی وجدان آدم راحت باشد، افتخار کردن به خود جلوی آینه چه لذتی دارد!
الان دارم روی یک رمان کار می کنم؛ می خواهم هر چه در چنته دارم، به عنوان حاصل کار یک استاد برجسته ی ادبیات و فرهنگ، رو کنم؛ بگذار مردم عوام و استادهای پیرو نام بخوانند و چیزی عایدشان بشود ... می خواهم قراردادش را با باجناقم ببندم، که بنگاه نشر تازه تاسیسش انصافا دستگاه های عالی ای برای چاپ کتب نفیس و ماندگار دارد. جلدش را می دهم دخترم که نقاش ماهری شده، یک مینیاتور مانند مظلومانه رویش بیندازد و کنایه ای بزند به سی و سه سال انزوای من ... کاغذش هم تامین است؛ برادر عیال توی اداره ی ارشاد سبیل چرب کرده زیاد می شناسد! ... قهوه تان را بخورید، سرد می شود ... سفید معمولی؟! هه! مگر کتاب و اندیشه ام را از سر راه آورده ام؟! گلاسه ی خارجی اعلا ... برای شما و خانم هم دو تا کنار می گذارم، چشم. حالا قهوه تان را بخورید، تا یک ماجرای خنده دار دیگر برای تان تعریف کنم؛ مربوط به یک نویسنده ی گداگشنه ی ... .
* پی نوشت: تعبیر ظریفی ست از « یان پولیشچوک »، طنزنویس روس.