خورشيد كه غروب كرد، شب، در امتداد سياهی گيسوان دخترك ماه، بلند شد. شب بلند شد و بلندتر شد و باز هم بلند شد تا آه، از بي وفايي ماه شاعر. ماه متولد مهر بود و مهر متولد سكوت و سكوت متولد تاريكي و تاريكي متولد شب. پس شب دلداده شد، به تك يادگار خورشيدي كه در غروب مقتول شده بود، و بلند شد، تا آه.
من، شب! تو، ماه! لاي لاي تكراري «دوستت دارم» ادامه دارد ، شايد كه ليلای قصه را هم مجنون كند. ليلای مجنون! راستي كه پارادوكس ها بعضي وقتها چقدر دوست داشتني مي شوند!
من در تكاپوی تصوير سازی از يك معصوميت رها شده به عجز رسيده ام. باز هم پارادوكس! معصوميت كه رها شده نمي شود! من اما يك معصوميت رها شده را عاشق شده ام تا در هضم دوگانگي دوست داشتنش هر روز ناتواني ام را تسليم شوم! راستي كه پارادوكس ها هميشه هم دوست داشتني نيستند!
وجود مثل يك حجم خالي در برم گرفته و من توي تنهايي وهم آلود و خيره كننده اش به اين فكر مي كنم كه هميشه دوستت داشتم. ماه شاعر! شب، متولد امتداد سياه گيسوان تو، حالا آنقدر در انتهاي آه نبودنت متوقف شده كه ديگر قدر شانه هايت را تا هميشه بداند. برگرد ماه شاعر! شب نوازشت را كم دارد!
آي جماعت! من هنوز دخترك ماه را عاشقم! اعدامم كنيد برای تطهير از اين زياده خواهي! پارادوكس ها را تمام كنيد! من داوطلبانه تسليم مي شوم!