یکی از نتایجی که پس از مدتی رفاقت با جماعت ادبی به آن رسیدهام این است که جماعت اهل ادبیات و شعر دو ویژگی مهم دارند: اهل دود بودن و بد قول بودن.
شاید بخاطر همین مورد اول باشد که جماعت ادبیاتی برای تجمع و دیدار، مکانی که در آن قلیان پیدا بشود را به فرهنگسرا ترجیح میدهند و باز هم شاید بهخاطر همان مورد دو باشد که وقتی قرار را ساعت نه میگذارند، مراسم حدود ساعت ده و نیم شروع میشود!
و اما مراسم! داستان این مراسم هم از اینجا شروع شد که جناب فری شعری، نویسنده وبلاگ غزل معاصر، اواخر فروردین ماه امسال تصمیم به برگزاری مسابقهی غزل بین وبلاگهای ادبی میگیرد و مسابقه هم میشود کامل کردن یک غزل با این مصراع:
«مردی که روبهروی تو سیگار میکشد ...»
پنج شنبه هفته پیش، یک سفرهخانه سنتی در دو طبقه زیر زمین یک پاساژ در میدان انقلاب پذیرای جمع صمیمانه وبلاگهای ادبی بود که بهانه جمع شدنشان همین مسابقه غزل معاصر بود. اینکه آنجا چه اتفاقاتی افتاد و برندگان مسابقه چه کسانی بودند را اینجا بخوانید که من خودم هم خبر ندارم!
غزلهای شرکت کننده در مسابقه را هم میتوانید اینجا ببینید.
اینجا هم عکسها و گزارش مصور هفتسنگ را ببینید.
در راستای تایید فرمایشات بنده، این هم اعترافات جلال یکی از حاضرین در مراسم:
« پنج شنبه ساعت یازده صبح رسیدیم قهوه خانه پست مدرن میدان انقلاب. گویا از چند دقیقه پیش، آدمک و کرگدن مشغول شده بودند به انجام رسالت فرهنگی مبادله قلیان و معرفی ادبا. فری بینوا هم دور میگشت و مثل صاحبخانههایی که سقف خانهشان فرو ریخته، اینسو و آنسو میرفت و بزور لبخند میزد.
خیلیها جمع بودند. در فضای آکنده از دود و شیرینی و غزل اولین چیزی که به چشم میخورد حضرات هیئت داوران بودند و سکههای زرین...
جمعی هم برگوشهای کز کرده بودند و هی غزل دود میکردند! گارسون سنتی هم میرفت و میآمد و بشقابهای شیرینی را چک می کرد ...
تا اینکه سکوت اجباری حاصل از اعلام نتایج و خواندن غزلهای برگزیده فضا را در بر گرفتو قصهی بیاد ماندنی شد و همتی تحسین برانگیز که چنین جمعی را حتی از چند شهرستان دور هم گرد آورده بود. با این تفاوت که توی ختمها صاحب عزا سیاه میپوشد و دم در میایستد و اینجا صاحب جشن سفید پوشیده بود و گوشهای کوچکترین عضو شرکت کننده را توی کالسکهاش نوازش میکرد! »