English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


ابراهيم

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
علاءالدین کج شد. ابراهیم فریاد زد. کتری آب جوش دمر شد روی اسماعیل. اسماعیل افتاده بود و جیغ می‌زد. ابراهیم هم.
 

اسماعیل تازه به دنیا آمده بود که ابراهیم توی جنگ قطع نخاع شد؛ از گردن به پایین. حالا یک سالی می شد که افتاده بود گوشه ی اتاق و بیشترین کاری که می توانست بکند این بود که گردنش را به چپ یا راست بچرخاند تا شاید اسماعیل را بهتر ببیند.

خاطره اسماعیل را کنار تشک ابراهیم گذاشت و اسباب بازی هایش را دور و برش ریخت.

- سرگرمش کن تا من دو تا نون بگیرم.
خاطره رفت. اسماعیل با تفنگش ور می رفت. هوا کمابیش سرد شده بود و علاءالدین کفاف گرم کردن خانه را نمی داد. نگاه کرد به کتری روی علاءالدین. بخار آب با در کتری بازی می کرد، نگاهش را به طرف اسماعیل چرخاند. اسماعیل زل زد بود به کتری.

- چیه بابایی؟ ها؟ ...

اسماعیل خندید. تفنگش از دستش افتاده بود. چهار دست و پا به طرف علاءالدین راه افتاد.

- کجا می ری؟ ... برگرد بابایی ... به اون دست نزنی ها! اوف می شی ...
اسماعیل درنگی کرد و دوباره راه افتاد . آب کتری می جوشید و قل قل صدا می کرد.

ابراهیم تشر زد:
- اسماعیل! مگه نمی گم برگرد ... بچه ی بد! ...

اسماعیل دسته ی علاءالدین را گرفت و ایستاد. ذوق کرده بود. صدای ابراهیم می لرزید:
- بیا این جا با تفنگت کیو کن، بیا. تفنگت کو؟ ...

اسماعیل با دسته علاءالدین را تاب می داد و می خندید.
علاءالدین تکان می خورد. ابراهیم یک بند با او حرف می زد تا شاید برگردد.
اسماعیل دسته ی علاءالدین را به سمت خودش کشید.
علاءالدین کج شد. ابراهیم فریاد زد. کتری آب جوش دمر شد روی اسماعیل. اسماعیل افتاده بود و جیغ می‌زد. ابراهیم هم.

سيد امين موسوی (الف.اوتانه)

 

 تاریخ انتشار:   May 17, 2003 12:40 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir