دوباره ژنرال فرياد کشيد. اين يکي را هم تمام آدمهای توی سالن شنيدند. براي همه عادي شده بود اين رفتارها و فريادها؛ مگر براي چند نفري که گويا عادتشان بود پچپچي کنند و خندهی مرموزی ـ انگار که وظيفهشان است.
ـ پدرسوختههاي ياغي! ميدهم سبيل بيغيرتتان را تار به تار بکّنند!
*
ژنرال، درست از همان روزی عوض شد که حکم رياست پاسگاه حمزهآباد به نامش صادر شد و پستچي فرصتطلب هم بيست تومان مژدگاني گرفت؛ رفتار ژنرال هم گويي با دادن همان مژدگاني عوض شد.
در واقع، ژنرال ستوان دومي بود، با بيست و سه سال سابقهی خدمت... ولي از همان روزي که رييس پاسگاه شد، باجناقش ـ که حسادت مهربانانهای (!) به او داشت ـ از سر تمسخر اسم «ژنرال» را روی زبان مردم انداخت و هرجا نشست، قضيهی ترفيعش را پيش کشيد؛ خيليها خندههای معنادارش را گذاشتند به حساب خوشحالي. ولي ژنرال هم از اول کار، با همهي تواضع و خاکي بودنش، اتاقش را جمع و جور کرد، سالن کوچک ورودي اتاق را کرد عين اتاق انتظار مطب دکتر نظري و از اتاق رياست سوايش کرد؛ سربازي باسواد هم نشاند پشت ميز رنگ و رو رفتهاش تا بتواند در نقش يک منشي ظاهر شود؛ تابلوهاي اتاق را با چند دشنام آبدار زيرلبي به حوالهکرد رييس قبلي کند و جايشان، چند پوستر چسباند و تابلوهاي فرمانهاي قانونيـاخلاقياي که داده بود با خط نستعليق بنويسند؛ صبح به صبح هم پاکت سيگار خارجياش را، به جاي سيگار اشنو ويژهاي که سالها بود ميکشيد، ميگذاشت توی زيرسيگاری چينيای که گفته بود گماشتهی دم در، برود بخرد؛ تا اگر ميهماني درخور سيگار خارجي پيدا شد، تعارفش کند؛ گلدانهای شمعداني پلاسيده را جمع کرد و يک درختچهی مصنوعي از خانه آورد و گذاشت درست روبهروی در ورودی اتاق.
دوران پنج سال و سه ماههی رياست ژنرال بر پاسگاه حمزهآباد، برای همه خاطرهي بهيادماندنيای شد؛ لات و لوتهای خطرناک محله که از لاتهای محلههای همسايه هم باج ميگرفتند، کمکم خودشان و نوچههاشان و حتي آنهايي که به طمع منفعتي، يا پولي، يا سفارشي، سلام و تعارف گرمي با آنها داشتند، همه بازداشت شدند و افتادند توی بازداشتگاه جديد بزرگتری که توی پاسگاه درست شده بود. مجرمها ميآمدند، يکيـدو تا سيلي از شخص شخيص رياست ميخوردند و با يک فرياد معروف، که براي همه آشنا شده بود، تا زندان بدرقه ميشدند: پدرسوختههاي ياغي! ميدهم سبيل بيغيرتتان را تار به تار بکّنند!
کمکم آوازهی جذبه و قدرت ژنرال، رييس پاسگاه جديد محلهی لات و لوتهای سابقا خطرناک، همهجا پيچيد. حتي گاهي مردم از حوزههای استحفاظي پاسگاههاي ديگري که بياعتنا به اينجور چيزها بودند، ميآمدند، مينشستند و درددلي ميکردند و با هزار سلام و صلوات و دعا و يک دنيا وعدهی مؤکد ميرفتند.
حالا ديگر نانوا و قصاب و حتي کفاش کرولال محله، که براي سلام کردن تمام بدنش را با صداهايي گنگ و گوشخراش تکان ميداد، هم محال بود با ديدن ژنرال وظيفهي سلام و تعظيم و دعا را فراموش کنند؛ ژنرال هم اين اواخر ديگر آن خندهي معمول را نداشت، فقط سرش را تکاني ميداد.
توي شهر شايعه افتاده بود که به خاطر موفقيتهاي رييس پاسگاه حمزهآباد، فرماندار بيعرضهي فعلي را برکنار خواهند کرد و خود او اين سمت را بر عهده خواهد گرفت؛ حتي چو افتاد که ممکن است توي ادارهي مرکزي پايتخت، ژنرال بشود يکي از فرماندهان ارشد شهرباني؛ مادر ژنرال هم، که مدتها بود عصرها با منقل اسفند و صلوات و آيةالکرسي و هزار فوت مادرانه «پسر چهارشانهي چشم حسود کورکن»ش را استقبال ميکرد، شايعهاي قویتر از همه داشت: پسرم با خود وزير تلفني حرف زده، و قرار است بشود رييس شهرباني کل؛ حتي جناب وزير چند کلمهاي با او مزاح هم کرده.
آسمان هميشه تاب ديدن خوشي و بزرگي و قدرت آدمهای بلندبالا را نداشته و ندارد؛ ستارهي بخت ژنرال ما هم، همان سحر زمستانيای از آسمان فرو افتاد که ژنرال يکهو از خواب پريد و ليوان آب را هورت کشيد و بعد از آن که چند دقيقهاي دور اتاق چرخ زد، سينه و کمرش را صاف کرد و ژستي ملوکانه گرفت و با صدايي کلفتتر از هميشه گفت : به عنوان شخص اول مملکت، دستور ميدهيم فورا ما را به دربار منتقل کنيد!
صبحانه را نخورد، ميگفت درخور شان ملوکانهاش نيست؛ فقط چاي شيرين خورد و هرچه کردند به خرجش نرفت که چون کسالت مختصري دارد، امروز را توي خانه استراحت کند؛ رفت پاسگاه و دستور داد تخت شاهي ـ همان تختي که هميشه يکي از دو سربازی که شبها توي پاسگاه ميماندند، روي آن ميخوابيد ـ را ببرند بالاي اتاق و تاجش را هم بياورند بغل دست مبارک... دکتر خانگي آوردند، دعاگر آوردند، «دوا علفي» خوراندند، آب طلا و آب زمزم ريختند توي غذايش و سودي نداشت. باز هم عصباني که ميشد، ميگفت : دربار که مهيای حضور ما بشود، پدر خائنين به شاه و مملکت را درميآورم!
*
توی تيمارستان، ژنرال دوباره فرياد کشيد؛ همهی ديوانهها و نيمهديوانهها و پرستارهاي عاقل خنديدند و چند نفري باز پچپچ کردند. صدای ژنرال تا حياط ميآمد: پدرسوختههای ياغي! ميدهم … .