English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


منو ببخشید!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
پسرک از جایش تکان نمی‌خورد، سرش را پایین می‌اندازد، آرام و قاطع می‌گوید: از کارم خیلی پشیمونم. حتی حاضرم تنبیه هم بشم. منو ببخشید!
 

دکتر روانشناس: می تونی خیلی باحوصله و آروم بمن بگی این روزهایی که خونه نمی اومدی چکار می کردی و کجا می رفتی؟
پسرک ۱۴ ساله: داشتم دنبال یه چیزی می گشتم. هرجایی که فکرشو بکنید هم رفتم.

_ دنبال ِ چی؟
_ یه چیزی که تغییری بده زندگیمو. آخه خیلی کسل کننده شده بود.
_ خب، حالا این چیز رو پیدا کردی ؟
_ نه!
_ خب، پس واسه چی برگشتی خونه؟ اونم بعد از یک هفته؟!
_ چون دیدم زندگیم قبلا راحتتر بوده. درسته کسل کننده بود ولی خیلی راحت بود. می دونید، دیدم تو خیابونها و خونه های دیگه همه ی مردم با این مساله کنار اومدن. بعدش کارم بنظر خودم هم خیلی احمقانه اومد!
دکتر آرام با خودش می گوید: خب پس دیگه احتیاجی به رورشاخ نیست!

***

چند دقیقه ی بعد دکتر روانشناس همراه با پسرک ۱۴ ساله از مطب خارج می شوند.
دکتر جلو می رود و روبروی پدر و مادر جوان می ایستد. نگرانی و اضطراب در مردمکهای سرگردان ِ هردو موج می زند. دکتر لبخند محو اما صمیمانه ای می زند و می گوید: پسرتون هیچ مشکلی ندارد. سالم و سرحال است. سپس سرش را سریع به عقب برمی گرداند، اشاره ی کوچکی به پسرک می کند و اضافه می کند: حالا هم می خواد از کار بدش که شما رو نگران کرد، معذرت خواهی کنه.

پسرک از جایش تکان نمی‌خورد، سرش را پایین می‌اندازد، آرام و قاطع می‌گوید: از کارم خیلی پشیمونم. حتی حاضرم تنبیه هم بشم. منو ببخشید!

 

 تاریخ انتشار:   May 2, 2003 10:39 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir