دکتر روانشناس: می تونی خیلی باحوصله و آروم بمن بگی این روزهایی که خونه نمی اومدی چکار می کردی و کجا می رفتی؟
پسرک ۱۴ ساله: داشتم دنبال یه چیزی می گشتم. هرجایی که فکرشو بکنید هم رفتم.
_ دنبال ِ چی؟
_ یه چیزی که تغییری بده زندگیمو. آخه خیلی کسل کننده شده بود.
_ خب، حالا این چیز رو پیدا کردی ؟
_ نه!
_ خب، پس واسه چی برگشتی خونه؟ اونم بعد از یک هفته؟!
_ چون دیدم زندگیم قبلا راحتتر بوده. درسته کسل کننده بود ولی خیلی راحت بود. می دونید، دیدم تو خیابونها و خونه های دیگه همه ی مردم با این مساله کنار اومدن. بعدش کارم بنظر خودم هم خیلی احمقانه اومد!
دکتر آرام با خودش می گوید: خب پس دیگه احتیاجی به رورشاخ نیست!
***
چند دقیقه ی بعد دکتر روانشناس همراه با پسرک ۱۴ ساله از مطب خارج می شوند.
دکتر جلو می رود و روبروی پدر و مادر جوان می ایستد. نگرانی و اضطراب در مردمکهای سرگردان ِ هردو موج می زند. دکتر لبخند محو اما صمیمانه ای می زند و می گوید: پسرتون هیچ مشکلی ندارد. سالم و سرحال است. سپس سرش را سریع به عقب برمی گرداند، اشاره ی کوچکی به پسرک می کند و اضافه می کند: حالا هم می خواد از کار بدش که شما رو نگران کرد، معذرت خواهی کنه.
پسرک از جایش تکان نمیخورد، سرش را پایین میاندازد، آرام و قاطع میگوید: از کارم خیلی پشیمونم. حتی حاضرم تنبیه هم بشم. منو ببخشید!