هر وقت با دوستان دور هم جمع میشدیم یه جوری صحبت فال و فالگیر پیش می اومد و این بیشتر از خرافاتی بودن بعضی خانمها ناشی میشه. در این جمع دوستانه یكی از بچه ها آمار همه فالگیرهای تهران رو داشت و هر کدوم رو حداقل یكبار برای گرفتن فال ملاقات كرده بود. از فال قهوه و چایی بگیر تا چیزهایی كه حتی اسمشون رو هم نشنیدید.
ما هم كه بدمون نمیاومد حداقل چند تا از اتفاقاتی كه در آینده برامون می افته رو بدونیم تصمیم گرفتیم به یكی از این فالگیرها كه فال شمع میگرفت و آدرسش رو از منشی یكی از فالگیرهای قهوه كه وقت دو ماه بعد میداد گرفتیم.
ایشون هم كه از فالگیری خسته شده بود یک جای دیگه رو معرفی كرد كه فال تارد میگرفت. ظاهرا این خانم فالگیر در یكی از آرایشگاههای جردن كار میكردن كه پیدا كردن آدرسش برای ما خیلی مشكل بود. آخر یكی از خیابانهای دراز جردن كه وقتی متوجه شدیم كسی در اون كوچه همچین جایی رو نمیشناسه به خاطر ترس منصرف شدیم و خواستیم برگردیم. در عین حال كنجكاوتر هم شده بودیم، بالاخره با كلی پرس و جو تونستیم چنین جایی را پیدا كنیم. در بدو ورود ترس ما بیشتر شد یك سوییت كوچك كه دود سیگارو ترانه ژینای شادمهر فضای اون و پر كرده بود و قیافه ها و تیپ هایی كه بیشتر فكر میكردی وارد یك خانه .... شدی تا آرایشگاه.
پرسنل خود آرایشگاه هم كه ... گویا بیشتر مشتریان این آرایشگاه برای كاشت ناخن آمده بودند هر كدام هم كلی تعریف میكردن. در این بین اگر هم كسی وارد میشد كه موهاش كمی رنگ داشت یكی از پرسنل جلو میاومد و دستی لای موهاش میکشید وكلی حرف میزد تا بتونه طرف و راضی كنه كه همین الان رنگ موهاش و براش تغییر بده ویا ... هر چه كه بیشتر از مدت حضور ما در اونجا میگذشت تعجب ما هم بیشتر میشد. گاهی قیافه ای غیر عادی میدیدیم كه تا به حال در اونجا ندیده بودیم، از در ورودی هم وارد نشده بود ولی ازیكی از اتاقهایی كه در اونجا بود بیرون میاومد.
نمیدونستیم حتی یكبار با این دوتا چشم خودمان دیدیم كه یكی از اون خانمها كه شبیه خانمهای گوشه خیابان ولی خیلی باكلاس تر از در ورودی وارد شد و یكی از پرسنل های اونجا یكی از درهایی كه معلوم نبود به كجا راه دارد رو باز كرد و ما دیگه چیزی ندیدیم. بعد از یك ساعتی كه از حضور ما در اونجا میگذشت، شلوارهای فوق العاده كوتاه، مانتوهای رنگ صورتی، زرشكی و نارنجی خیلی تنگ بدون حتی یك دكمه و آرایشی كه حداقل چهار ساعت وقت میخواست و سیگاری كه هنوز اولی تموم نشده بود دومی روشن میشد . كم كم داشت ما رو به این باور میرسوند كه یاخارج از ایران هستیم یا اینكه ما خیلی عقب افتاده هستیم من نمیدونم فال قهوه چه ربطی به این چیزها داشت، ولی حتی اگر فال خوبی را برامون نمیگرفت حداقل كلی چیزهای تازه دیده بودیم و یاد گرفته بودیم بعد از سه ساعتی كه نوبت به ما رسید تا فال بگیریم وقتی وارد اتاق شدیم خانمی رو دیدیم كه شباهت زیادی به جادوگرهای فیلمهای خارجی داشت........ بعد از گرفتن فال وقتی از اتاق خارج شدیم همان خانم رو دیدیم كه ازهمون اتاقی كه وارد شده بود بیرون اومد و از در خارج شد ....... هنوز هم ما متوجه نشدیم كه اونجا آرایشگاه بود كه درش فال هم گرفته میشد یا ...