صورتم را چسباندم به شیشه. پشت شیشه هیچ چیز نبود. پوچ پوچ. صورتم روی شیشه كم كم خنك شد. بعد یواش یواش از پشت شیشه تاریكی را احساس كردم كه انگار از ته پوچی آمد و رفت توی چشمهایم و همه وجودم را پر كرد. من تاریكیها را كلمه كردم و كلمه ها را از آخر وجودم پرت كردم بیرون. دم دستم فقط تو بودی، كلمه ها خوردند به صورت منتظر تو، روی صورتت ماسیدند و زشتت كردند. آنقدر كه وقتی صورتم را از روی خنكی شیشه برداشتم و نگاهت كردم، دیگر نشناختمت...
عوض شده بودی. دلم می خواست زشتی ها را از روی صورتت پاك كنم، شاید دوباره مثل سابق شوی. نكردم. به جایش صورتم را دوباره چسباندم به شیشه. به خنكی شیشه عادت كرده بودم. تو ساكت ایستاده بودی، این بار كمی دورتر اما هنوز منتظر. من دوباره شروع كردم به كلمه ساختن با تاریكیها و تو باز هم زشت تر شدی...
مثل قدیسها من را بخشیدی و رفتی. همه زیبایی ات را به من باخته بودی، حق داشتی مجازاتم كنی، اما تو فقط من را بخشیدی و رفتی. حالا دیگر خیلی وقت است كه كلمه های تاریك نه به تو ، كه به دیوار می خورند و توی صورت خودم بر می گردند و زشت ترم می كنند. مثل تاریكی پشت شیشه كه انگار از ته پوچی می آید ...