كاشكی دره ها كوی های شما بودند، و راه های سبز كوچه های شما، و شما یكدیگر را در تاكستان می جستید، و با دامن های آكنده از عطر خاك می آمدید اما این ها هنوز میسر نیست ... *
باید خواست، باید تلاش كرد، باید راه رفتن را تمرین كرد، برای میسر شدن و میسر كردن این شما هستید كه باید طی كنید، این شما هستید كه باید خوب فكر كنید و عمل كنید تا بیابید.
اینجا فاصله ها جهان را تنگتر می كنند و بر ساعت سیاهی شب می افزایند. اینجا دره ها مانند دهان اژدهای هفت سر! می مانند كه نه می توان تجسم اش كرد و نه بر علیه اش شورش كرد. باید درك اش كرد و با خود هم پایش كرد. باید این اژدهای دهشناك را اهلی كرد و با خود برد! آنگاه است كه تمام دره ها كوی ما می شوند كه می توان چشم بسته داخل آن رفت و از آن عبور كرد و پا روی گل های شقایق و حتی گل های وحشی! نگذاشت.
دل ما راه می خواهد، راهی سبز تر از هر چه سبزی است و بلند تر از هر چه راه است، راهی كه راه باشد، راهی كه كوچه پس كوچه های دل خدا هم با تحسین به آن بنگرند، راهی برای به دست آوردن تمام چیزهای دست نیافتنی، راهی كه ما شما را ببنیم ولی در اصل خود را ببنیم، راهی به بی نهایتی تصویر این كوچه باغ ها، كوچه باغ هایی كه از یاد خدا هم سبزتر اند.
با قایقی از جنس صدا و پارو هایی از جنس آواز خواهیم رفت شاید در سر راه گوشی دیدیم كه صدایش از گوش دادنش بهتر باشد و آن را نیز با خود ببریم تا به سرزمین كهربائی آسمان برسیم كه نهایت آرزوهاست. شاید تاكستان خود را آنجا دیدیم و اسكان یافتیم و یكدیگر را از داخل همان قایق صدا زدیم و با همان پارو خواندیم و ...
یافتنی ها را خواهیم یافت اما بدون هیچ كاشكی، اما و هنوزی دامن هایمان پر است از عطر خاك. باران كه می آید بوی خاك نم دار مست مان می كند و ایمان می آوریم به عطر خدا. از خاك آمدن و به خاك رفتن و بوی خاك دادن هنرمان است. هنرمند تر از ما، شمایید كه بوی عطرتان همیشه بیشتر است و مست كننده تر ...
میسر است ...
میسر می شود ...
میسر خواهیم كرد ...
* جبران خلیل جبران
با همنوایی سهراب سپهری