وبلاگ آدمک را حتما می شناسید. مرتضی قاسمی بیست و چهار ساله است. در اثر یک اشتباه کوچک (درحد جابجا نوشتن چند عدد!) در رشته ی زبان و ادبیات فارسی وارد دانشگاه می شود. بعد از دو سال با چند تن از دوستان، کانون ادبی دانشگاه علامه طباطبایی را پایه ریزی می کند و پس از مدتی مسوولیت این کانون را به عهده می گیرد.
شیفتگی آدمک نسبت به غزل در همین دوران شکل می گیرد.
اولین غزل در سال هفتاد و هشت:
امشب هوس خواندن یک مرثیه دارم
من کولی آواره ی بی ایل و تبارم
چشم تو فقط دغدغه ساز غزلم بود
دیوانه نبودم به همه دل بسپارم
تندیس جنونم ، که مرا وقف تو کردند
محکوم به عاشق شدنم، لایق دارم
آن ابر پر از بغض توام منتظرم باش
فرصت بده شاید به هوای تو ببارم
از لحظه ی ویران شدنت زمزمه ی عشق
آواره تر از در به دری های غبارم
از دست تو هم خسته شدیم ای دل منسوخ
برگرد برو حوصله ی شکوه ندارم
قبل از تولد وبلاگ آدمک اکثر غزل های مرتضی قاسمی در وبلاگ غزل معاصر کار می شد اما خودش چیزی نمی نوشت که این مشکل هم با اضافه شدن آدمک به جمع وبلاگ نویس ها حل شد!
«از تاریخ دوازدهم تیر ماه هشتاد حتی یک دونه غزل هم نگفتم و فکر می کنم که دیگه هم نتونم بگم ولی خیلی دلم برای شعر گفتن تنگ شده و یه عالمه حرف دارم که باید فقط تو شعرام بهشون برسم.»
در شماره ی پیش غزلی از آدمک در هفت سنگ درج شد. آقای امینی - مسوول دفتر شعر جوان - در این شماره به بررسی این غزل پرداخته اند:
ترس:
من از صداقت چشمان آب می ترسم
من از نگاه شما، بی نقاب می ترسم
نگاه سرد شما یک سوال تاریخی ست
من از سوال بدون جواب می ترسم
سکوت ممتد این آسمان چه وحشت زاست
از احتمال نزول عذاب، می ترسم
به قدر پنجره هایی که بسته می مانند
از این سکوت و از این اعتصاب می ترسم
اگر چه تشنه ترین شاعر شما بودم
از اعتماد به وهم و سراب می ترسم
همیشه آخر رویا شروع کابوس است
به این دلیل من از فکر و خواب می ترسم
برای حلق نحیفم طناب می ریسند
من از قساوت قلب طناب می ترسم
برای عشق شما واژه ای نمی یابم
من از سقوط در این منجلاب می ترسم
***
شاعر ارجمند، آقای مرتضی قاسمی
نقد غزل شما کار دشواری ست. از آن رو که من سایر آثار شما را ندیده ام و نیز درباره ی شما اطلاعات چندانی ندارم. بنابر این آنچه می نویسم تنها واکنشی ست از جانب یک مخاطب سرزمین شعر در برابر اثری که با آن روبرو ست.
از اتهامات شعر های قافیه دار - آن هم قافیه های یکنواخت - این است که گاه قافیه اندیشی نا خواسته شاعر را به وادی های ناشناخته می برد. گویا شاعر به اقتضای قافیه و تداعی های حاصل از آن سخن را سامان می دهد.
این ویژگی اگر چه کاستی بزرگی محسوب می شود اما ممکن است منشاء برکاتی نیز باشد و این هنگامی ست که توانمندی و تسلط شاعر بر زیر و بم های زبان و شعر به حد بالایی رسیده و سرمایه ای عظیم از تجربه و ذهنی خلاق و پویا داشته باشد. در این هنگام تداعی آزاد و تبعیت از مقتضیات قافیه و تناسب های حاصل از آن، شعر را از پیش اندیشگی می رهاند.
برای مثال در این بیت از غزل درخت با مطلع:
درختم گرچه گاهی چشم بر افلاک دارم من
همیشه ریشه اما در نهاد خاک دارم من
کلمه ی - تاک- تداعی ها و تناسب های بیت را سامان داده است:
به سرمای زمستان نیز گر می گیرم از مستی
که شولا ها به تن از پیچه های تاک دارم من
این تصویر تامل برانگیز از برکت وجود قافیه حاصل شده اما در گذر از ذهن خلاق شاعر چنین صورت گرفته است.
در غزل شما روانی زبان و وزن مشهود است اما بسنده کردن به معنی و تصاویر سهل الوصول از قدرت و تاثیر گذاری ابیات کاسته است. از میان ابیات غزل شما این بیت را خوش تر دارم:
سکوت ممتد این آسمان چه وحشت زاست
از احتمال نزول عذاب می ترسم
در سایر ابیات ترتیب واژه های آغازین مصراع نخست به گونه ایست که قافیه را قابل پیش بینی می کند و در نتیجه با آمدن قافیه ضربه و تکان لازم در مخاطب پدید نمی آید.
مثلا مصراع: من از قساوت قلب طناب می ترسم
خیلی ساده و دم دستی ست و حتی می توان آن را تاثیر گذار تر کرد: من از سیاه و سپید از طناب می ترسم
نوع استدلال ها و مقدمه چینی ها به ویژه بهره گیری از عباراتی چون: «به این دلیل» شما را به وادی منطق و استنتاج عقلی کشانده و دامنه ی خیال و تاویل را محدود کرده است. به عبارت دیگر زبان شما به زبان خبری، علمی و رسانه ای نزدیک شده است که این خسران بزرگی برای زبان شعر است.
با آرزوی توفیق و سربلندی تان
امینی