توی قطار نشسته باشی و بخواهی چیزهایی را که قبلا نوشته بودی، پاکنویس کنی؛ قطاری که قیمت بلیتش جهت رفاه حال ملت از دو هزار تومان به سه هزار و سیصد تومان افزایش یافته کرده است.
دوستی می گفت: «گریه کردن هم دل خوش می خواهد.»
توی یک بزرگراه بزرگ که ماشینها با سرعت بالا حرکت می کنند داری پیاده رد می شوی و هر لحظه هم احتمال می دهی یکی از ماشینهایی که دارند می روند یک لحظه دچار انحراف شود و یک لحظه همه جا تاریک شود و چشم که باز کنی ببینی همه جا سفید است و از جایت نتوانی تکان بخوری و انگشتان پای چپت که بعدا با همه پرده پوشیهای پرستار مهربان و زیبا و فک و فامیلت بفهمی از زانو قطع شده است؛ بخارد، توی دستانت پلاتین کار گذاشته اند و یک چیزی به اسم نخاع در تو قطع شده و با ضعف شدید بینایی که برایت پیش آمده برای خوردن، آشامیدن و مهمتر از همه قضای حاجت، محتاج دیگرانی!
ای مادر! ... دلت برای تمام کودکیهایت تنگ شده روزهایی که فکر می کردی خواب بعدازظهر بالاترین ظلمی است که بر تو می شود و شبهایی که پدر نبود یعنی جبهه بود، مادر دستت را می گرفت، به ایوان می آورد و می گفت: «از ماه سراغ بابایت را بگیر» ترجمه اش چیزی به این مضمون می شود: «شکوفه ماه! بابایم را ندیده ای؟ » و با این کار فکر می کرد تو را آرام می کند ولی خبر نداشت که همه ی دلتنگیهای عالم را روی دلت آوار می کند.
روزگار پست تر از آنی بود که فکرش را می کردی. هر روز تو سری خوردن و هر روز یک بلای جدید که باید (دقت کنید باید!) به سرت بیاید. دچار یک روزمرّه گی و روزمرگی اساسی می شوی و هر روز تکرار و تکرار و ... تکرار!
پلشتی، پلیدی، نکبت و کثافت همه جا را گرفته و گاهی وقتها گیر آدمهای آشغالی می افتی که یک کلمه دهن به دهن شدن با آنها به لعنت خدا نمی ارزد.
دست می کنی توی جیبت و می بینی سر و ته پولی که داری ۲۶۵ تومان است و تو هم رویت نمی شود، یعنی غرورت (نخندید) اجازه نمی دهد از خانواده پول بگیری. بعد با خودت تصمیم می گیری هر روز بجز اتوبوس های شرکت واحد و اتوبوس های باقیمانده از جنگ جهانی دوم سرویسهای دانشگاه سوار چیز دیگری نشوی و اصلا هم برایت مهم نباشد که دختر و پسر توی اتوبوس زورچپان شده اند؛ ماخوذ به حیا شوی.
تخم مرغ هم که گران شده و مجبوری به یک عدد آن ، آن هم آب پز (بدون مصرف روغن) قناعت کنی، با آن بوی گندش که دل و روده ات را درهم می پیچد.
شاسی ضبط را فشار می دهی و ارواح فامیل معروف پدری ات! می خواهی موسیقی گوش کنی؛ شجریان، اصفهانی، آریان ۲، سیاوش، معین، هایده، ابی و ... همه را امتحان می کنی اما هیچکدام - خودشان را هم که بکشند - نمی توانند آرامت کنند. می روی روی تخت دراز می کشی، چشمهایت را می بندی و برای فرار از وضع موجود تمام تلاشت را می کنی که بخوابی.
خواب! ... چشم ها را که به هم می گذاری، شروع می شود رویاها، و چقدر شیرینند همه چیزهایی که توی بیداری نمی توانی به آنها برسی. مثلا انگیزه ات توی دانشکده که فارغ التحصیل شده را می بینی که توی ویلای شمال کنار شومینه دارید نسکافه می خورید و هنوز کام اول را از فنجان نگرفتی؛ صدای اعصاب به هم ریز ساعت زنگی بیدارت می کند که بلند شو مثلا قسطت را به خدا بپرداز و آماده شو که ساعت ۸ کلاس داری!
کلاس! ... دانشگاه از مسخره ترین چیزهایی است که کشف شده است. استادها که عشقی درس می دهند و تو هم که عشقی درس می خوانی. در واقع نمی خوانی. خانواده هم که دل خوش کرده اند که بچه شان دانشجو است و توی فلان دانشگاه درس می خوانی. آن هم فقط و فقط شبهای امتحان برای پاس کردن واحدهای مزخرف ترمهای مزخرفتر از آنها!
اگر بنشینی به بدبختیهایت فکر کنی؛ می بینی که بیچارهتر از تو اگر پیدا بشود، همان خودت هستی. بالاخره آدم باید در یک کاری، چیزی، رتبهای بیاورد و این هم سهم توست.
چشم که باز کردی، شروع کردی به گریه کردن، دلت خوش بود که همه چیز درست می شود. کمی که بزرگتر شدی، اگر جیش را نمی گفتی، کتک می خوردی و گریه می کردی و یعنی دلت خوش بود درست شدن نزدیک است.
کمی بزرگتر که شدی (از بزرگتر قبلی کمی بزرگتر!) تکلیفهای مدرسه را که حوصله نداشتی انجام بدهی، باز کتک می خوردی. هم از معلم، هم به قول مدیر از اولیاء ... و گریه!
بزرگتر که شدی، توالی بین گریه هایت کم و کمتر شد و مثلا هروقت عاشق می شدی و اصولا هیچ وقت به نتیجه نمی رسید؛ گریه می کردی. بعدها آنقدر توالی گریه هایت کم شد که اصلا یادت نمی آید آخرین باری که گریه کردی کی بود؟ یعنی: دلخوشیهایت هی کم و کمتر شد و حالا اینجایی که داری به زمین و زمان بد و بیراه می گویی.
دوستی می گفت: «گریه کردن هم دل خوش می خواهد.» ما این یک قلم را نداریم.